تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - نیمه وجود عشق محال

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلام کیم فرح جون هستم عیدهمه ی شما گل ها مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید بخاطربدقولیا ببخشیدمشکلاتی بود که نمیشدداستان گذاشت اما ازاین به بعدداستان روداریم خب بفرماییدداستان ونظرفراموش نشه به هیچ عنوان

اتنارمئو:ممنون ازت  fرح جون ولی زود زود خودت اپ کن تا خواننده هات نپرن
در ضمن مگه سوسو بهت یاد نداد چطور وارد میهن شی خودت با پنلت بزار کمک خواستی به من یا سوسو بگو مرسی





نظر  بزارین خواهشا داستان زود اپ شه

صمیمیت هیونگو جونگمین روزبه روزبیشترمیشدوتقریبا تمام کاراشون روباهم انجام میدادن وکیوجونگ که شاهدتمام این رفتارهاوکارهابودجزحرص خوردن وسکوت کاری ازدستش برنمیومد
یونگسنگ سرش باتنظیم اهنگ جدیدشون گرم بودواماهیون جونگ که سه روزازنامزدیش میگذشت کمترخونه میومدوبهترهبگیم کلا نمیومدخونه
کیوتصمیمشوگرفته بودنمیتونست بیشترشاهددیدن اون دوتا کنارهم باشه ودم نزنه
کیو:جونگمین میای بریم بیرون
جونگمین؛چراکه نه بزارهیونگم صداکنم باهم بریم
کیو:نه نه.....میخوام تنهاباشیم باهات حرف دارم
جونگمین باتعجب نگاش کرد:باشه...حتماخیلی مهمه باشه بریم
باهم‌ ازخونه بیرون اومدن وبه طرف نزدیکترین پارک به خونه که همیشه خلوت بود حرکت کردن
کیونگاهی به اطراف انداخت میخواست ازخالی بودن پارک مطمعن بشه
جونگ نگاهشوبه کیودوخت
.کیو:چجوری بگم خدا من ...من...
جونگ:راحت باش کیوحرفتوبزن
کیوچشماشوبست وخیلی سریع گفت :من ازت خوشم میاد
وبعدیه نفس عمیق کشید
جونگ:خب منم ازت خوشم میادتوداداشمی
کیو:نه نه..اونطوری که توفکرمیکنی نه
جونگ باتعجب :منظورت چیه
کیو:راستش ...راستش..مثل .،رابطه ی دختروپسرمیفهمی منظورمو..من دوست دارم جونگمین خودمم نمیدونم ازکی ولی دوست دارم
جونگ که چشماش ازفرط تعجب ازحدقه بیرون زده بود:هی...هی کیوجونگ چی داری میگی؟
کیو:میخوام یه چیزی بهت بگم احساسم نسبت بهت خیلی شدیده والبته واقعی این حقیقتیو که میخوام بهت بگم هیچکس نمیدونه والانم مجبورم بگم :من قبلا ...البته تاشش سال پیش گی (هم.جن.س باز)بودم اما...کم کم خودموپیداکردم این واسه ام یه ننگ بودکه اونطوری زندگی کنم
کم کم افتادم بادخترااولش برام خیلی سخت بودولی عادت کردم رابطه ام باپسراروفراموش کردم تااینکه تو..اومدی
جونگی یه حدسایی درمورد کیوزده بوداما تااین حداصلا تومغزش نمیگنجیدکه کیوقبلا همچین ادمی بوده خیلی درکش براش سخت بود...خیلی سخت
کیو:ازموقعی که دیدمت ازت خوشم اومد واون اتش قدیمی تووجودم دوباره زبانه کشیداول گفتم نه ازش متنفرم باهات بدبرخوردکردم سردبرخوردکردم امافقط داشتم خودمو گول میزدم همین من باختم بهت همه چیموباختم جونگمین ازت میخوام بامن باشی مال من باشی وقتی باهیونگ میبینمت حرصم میگیره احساس میکنم دارم میمیرم میفهمی یه کاری باهام کردی که دارم ازهیونگ جون که مثل برادرکوچیکمه متنفرمیشم خواهش میکنم جونگمین درکم کن میتونیم باهم باشیم امتحانی تایه مدتی باشه ؟اونوقت..اونوقت اگه تونخواستی
امابقیه حرفش بافریادجونگمین قطع شد
جونگی:بس کنننننننننن...بس کن خودت میفهمی داری چی میگی اره ؟اون دهن کثیفتو ببند(باعرض پوزش عزیزانم)اصلا ببینم بقیه خبردارن تویه گ.ی بودی اره؟
کیو:نه ...نه جونگمین فقط الان تومیدونی هیچکس نبایدبفهمه بخداتمام سالها به چشم برادربهشون نگاه کردم نه چیزدیگه ای
فقط تورو...
جونگی:بس کن کیم کیوجونگ ،من دارم میرم خونه هیچی ازاین موضوع به هیچکس نمیگم توهم بحثش رودیگه هیچوقت وسط نکش فهمیدی
برگشت تابره کیوسریع رانوزدوپاهاشوگرفت :خواهش میکنم جونگمین نرو..نرو لعنتی دیگه نمیتونم منو ببین ،ببینم بخاطرتوبه این حالوروزافتادم توفقط باهیونگ جونی حداقل بیشتربامن صمیمی باش مثل هیونگ
جونگی:اسم هیونگونیاراون واسه ام فرق داره متاسفم کیوجونگ نمیتونم کاری واسه ات بکنم ..خودتوانقدرجلوی من خواروذلیل نکن بسه دیگه اهههههههههه
پاهاشوازدستای کیوبیرون کشیدوباقدمهای سریع ازاون پارک خارج شد
کیوهمونطورکه نشسته بوداشکاش صورتشوپوشونده بود سرش روبلندکردوباچشمای خوشگل به اشک نشسته اس به اسمون نگاه کرد :خدایاااااا....خدایااااااین دیگه چه مصیبتیه چرا من هااااا..چرامن واینطوری افریدی خدایا نمیتونم تحمل کنم نمیخوادقبول کنم که عاشقشم که واسه اش جون میدم
یامنو بکشم یایه معجزه کن منوقبول کنه خداااااااا......
وسرشو زمین گذاشتو ازته دل شروع کردباصدای بلندگریه کردن
هیچکس فکرشونمیکرد که حالا کیم کیوجونگ مرکزاصلی گروهدابل اس الان این اوضاع واحوالش باشه
جونگمین:یعنی اون واقعا..واقعا یه گ.ی بوده بابا دست مریزاد این دیگه چجوربازییه منوهیونگ باهمیم اماکیوهم منو دوست داره وای خدا...سرم داره میترکه
مستقیم رفتم سمت اتاق هیونگ جون الان بهش خیلی احتیاج داشتم اگه نمیدیدمش دیونه میشدم تواتاق نبود صدای شرشراب ازحموم نشون میدادکه حمومه
به درحموم زدم
هیونگ دروکمی بازکرد :چی شده جونگمین چرا چرالباساتو درمیاری هی باتوام حتی فکرشونکن
بی جواب هلش دادم تو وخودمم واردحموم شدم و.......







طبقه بندی: (داستان)نیمه وجود (عشق محال)،

[ دوشنبه 25 فروردین 1393 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ ღ♥ღATENA ROMEOღ♥ღ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه