تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - house of mystery

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

مرسی از خوندنتون خانوما داستان تموم شد ببخشید اگه دوست نداشتین یا زیادی لوس بود قول میدم با یه داستان ترسناکه توپ برگردم


بعدا میام پوستر میزارم












و با برگشتنه دخترا ...الکساندارارو دیدن که مرگ رو تا دو قدمیش حس میکرد....

الکساندرا به درختی شکسته ای بسته شده بود که هر لحظه امکان داشت به سمته پایین دره روانه شه ... سگ های بزرگ وحشی که از لابه لای دندوناشون اب دهانشون بیرون میریخت به سمت اکساندرا غرش میکردن...قلاده سگا دست کسی بود که کلاه شنلش را تا خط لبانش پایین کشیده بود و از حمله سگ ها برای تیکه پاره کردن الکس جلوگیری میکرد...نفس دخترا و همین طور پسرا تو سینه شون حبس شده بود ...منظره بدی بود
انتا:خب.. الان نظرتون چیه؟...
سمیرامیس و سریناز از ترس رنشون پریده بود و به مادرشون نگاه میکردن ... سیتا هم ترسیده بود و میتونست اونو با بند بندهای وجودیش درک کنه ولی سعی میکرد محکم باشه...انا به انتا نگاه میکرد ... نگاهی که حرف ها درش بود...
جونگمین دیگه نمیتونست تحمل کنه قدمی به جلو برداشت و با فریاد گفت:چرا؟ ...ها؟...به خاطر اون مرد داری این کارو میکنی؟..بخاطر مردی که ولت کرد؟...بخاطر اون مردی که مثه یه تیکه اشغال انداختت دور اره؟
همه با این حرکت ناگهانیه جونگمین شکه شدن...انتا در حالی که انتظار چنین حرف هایی و از جونگمین نداشت لرزشی خفیفی رو تو بدنش حس کرد...
یونگ سنگ اروم به هیون گفت:جونگ چی داره میگه؟...
هیون:نمیدونم ولی هر چی که هست ...فک نکنم زیاد خب باشه
جونگمین دوباره با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفت:اره!! نبایدم چیزی داشته باشی بگی...
انتا متقابلا سر جونگمین داد زد و گفت:ولی من دوسش داشتم...اره الانم دارم و بخاطر اونه... و همون لحظه اشکای انتا سرازیر شد و با صدایی لرزون که سعی میکرد با فریاد زدن پنهانش کنه ادامه داد
انتا:تو هیچی نمیدونی... نمیدونی که من چی کشیدم...تو نمیدونی که وقتی دختر مرده مو بعد از دو روز به دنیا اومدن در اغوشم دادن چه حالی داشتم ...میدونی؟...نه نمیدونی!!(اینو میدونم که میدونی!! یاده اهنگ تتلو افتادم ککک)
هیون قدمی به جلو برداشتو گفت:ولی این کارای تو به ماها چه ربطیداره...تو با کشتنه ماها چی گیرت میاد..ها؟
انتا نگاهی به هیون کردو سرشو پایین انداخت...بهشون چی میگفت...میگفت برای عشقه شکست خورده داشت همشونو میکشت ... برای خشمی که دمنش به اونا هم خورده بود
اتنا سرشو بالا اورد و با نگاهی مملوع از حرف گفت:هیچی و همه چیز!!
هیون با گیجی و حالت عصبی گفت:چی؟...هههه ... واقعا حرفات خنده داره...لعنتی تو برای هیچی مارو کشتی ....اونم برای مسئله ای که ربطی بهمون نداشتتتت(با داد گفتا!!)
انتا به تبعیت از هیون داد زدو گفت:اون پدر لعنتیت و اون دوستای بدتر از خودش (این جا با گریه ادامه داد)...میدونی ...میدونی چجوری منو یه تیکه اشغال انداختنم دوووور...(با عصبانیت میگفت)
کیو جونگ که تا اونموقع نظاره گر بود گفت:لعنت به تو....فقط بخاطر...بخاطر عقده هات این بلا رو سر ما اوردی اره؟
انتا عصبی خندیدو رو شو به سمت دخترا برگردوند و گفت:تصمیمتونو گرفتین!!(الانن داشتی حرفو عوض کرد^ـ^)
سمیرامیس به سمتش با عصبانیت حرکت کرد که سیتاو سریناز گرفتنش
سمیرامیس:ولم کنید بزارید برم بزنمش ببینم اخر من میمیرم یا این ..این افریته!!
انامیس به سمتش برگشتو گفت: صددرصد تو!!
صدای دست زدنه انتا رو مخشون رژه نظامی میرفت...
انتا:خوشم اومد...باهوش...سریع...نترس...درست مثله پدرت!!
انامیس با به یاد اوردن پدرش سرشو پایین انداخت...چقدر دلش برای پدرش تنگ شده بود...
صدای جیغای خفیفه الکساندرا که بخاطر بسته بودنه دهنش بیشتر مثه زجه شده بود اونارو به خودشون اورد ... سگا به پاهای الکس نزدیک تر شده بودن
انتا با لبخند روشواز الکس که گریه میکرد گرفتو به سمت دخترا نگاه کردو گفت:اه تا چند لحظه دیگه تصمیمتونو نگیرین بدونه شک باید از لای دندونای سگام دنباله گوشتو ناخونه مادرتون باشین(و با صدای عصاب خورد کنی شروع به خنده کرد)
جو بدی بینه دخترا و پسرا بود...
انامیس قدمی به جلو برداشتو بدون هیچ ترسی تو چشماش با صدایی محکم گفت:من این کارو میکنم
انتا که تعجب کرده بود به چشمای یشمیش نگاه کردو گفت:تو... واقعا میخوای بدیش به من
انامیس با خشم نگاهش کردو گفت:مگه همینو نمیخوای؟
انتا لبخندی زدو گفت:چرا!!...فقط انتظاره تورو نداشتم!!
هیون که تا اونموقع ساکت ولی با مردمک های لرزون به اون صحنه نگاه میکرد به سمت انامیس رفتو سعی کرد دستشو بگیره ولی دستش به همون موازات از بدنش رد شد!!...
قلب انامیس به شدت زد...هم از شک کاری که قبول کرده بود و هم از عبور دست هیون از بدنش...
سمیرامیسو سریناز و سیتا به سمت انا رفتنو میخواستن پشیمونش کنن که البته میدونستن غیر ممکن بود...سمیرامیسو سیتا اشک میریختنو سریناز بغض بدی گلوشو گرفته بود که فقط میتونست با چشمای اشک الود نگاهش کنه
انتا دستشو به سمت انامیس بلند کردو گفت:منتظر چی هستی؟
انامیس قدم اولو به سمتش برداشت که سریناز گفت:وایسا!!
به سریناز نگاه کردن که سریناز به چشمای انتا نگاه کردو گفت:اول مادرمونو ازاد کن
انتا:فکر کردی زیر قولم میزنم!!
سمیرامیس به تبعیت از سریناز گفت:از تو بعید نیست ...پروندت بد خرابه!!
انتا لبخندی زدو به مرد شنل پوش نگاه کرد به ثانیه ای کشیده نشده نه از پارسه سگا و نه از خوده سگا و نه مرد شنل پوش بود
انتا به سمتشون برگشتو گفت:حالا چی؟
سمیرامی:نترسیدی...زیر حرفمون بزنیم!!
انتا:نمیتونید...چون منو دست کم نگرفتین
سیتا:پسرا چی؟... اونارو نمیخوای برگردونی؟
انتا لبخندی زدو گفت:برگردوندنه اونا دست من نیست!!
ناشناس:ولی دست من که هست!!
همه با این حرف به سمت صاحب صدا برگشتن...باورشون نمیشد!!...جونگمین بغل شخصی وایساده بود که با خودش مو نمیزد!!...قیافه ای جذاب...و در حین حال ترسناک و خشمگین
انتا با وحشت به رمئو نگاه کرد:تو...تو چجوری برگشتی؟...کی اینکارو کرد؟
جونگمین که تا اونموقع پشت رمئو وایساده بودو از چشم انتا دور بود گفت:من!!فکرشم نمیکردی نه؟...هه...باید قبل از کشتنم بیشتر مراقب میموندی چون به قول خودت من پسر همون پدرم نه؟
فلش بک چند دقیقه قبل
جونگمین
بین کشمکش صحبتاشون بودن ...میدونستم بدون برگ برنده عمرن بتونیم برگردیم...همون طور که انتظار داشتمو تو خوابم دیده بودم... پس واقعی بود...من واقعا به پدرم شباهت داشتم!!
اروم کف دستمو با چاقوی کوچیکم خراشی دادم ... سوزش دستم باعث شد پلکامو روی هم فشار بدم و چشمامو باز کنم...دستمو به سمت جای حفر شده ی توی سینه اش که نشون میداد قبلا جای قلبی بوده که دریده شده بود بردم و خونه جاری شده رو داخل زخم بزرگ ریختم ...به ثانیه ای کشیده نشد که زخم خوب شد ... نفسی که کشیده شد لرز خفیفی تو بدنم انداخت... نمیدونستم چه عکس لعملی باید نشون بدم... با باز شدنه چشماش به چشمام زل زد و به ثانیه ای نکشید که منو تو اغوشش جا داد...اغوش پدر...واقعا گرم بود...
زمان حال
انتا عصبانی از خراب شدنه نقشش که برگردوندنه دخترش بود و دیگر نقشش که میخواست با نحو برگردوندنه خودش رمئو رو مطیعه (درسته؟) خودش کنه جیغی از عصبانیت کشید
سریناز که دنباله موقعیتی بود سعی کرد به انتا نزدیک تر بشه...خودشم میدونست کارش دیوونه گیه مهزه(درسته؟) برای همین بدون فکر نزدیک تر شد ...انتا اصلا هواسش به سریناز نبود که حراقل سه قدم باهاش فاصله داشت..مدام انتا از خودش میپرسید که چطور هواسش به جونگمین نبوده و مدام خودشو سرزنش میککرد...ولی با صدای شکستنه چوبه خشکی زیر پای سریناز سرشو بالا اورد
سریناز در حالی که از ترس صورتشو جمع کرده بود(دیدی میترسی صورتتون چپوچول میشه منظورم همونه)گفت:ییییی...کارم تمومه!!
و چشماشو بست که نبینه چجوری مرگ به سراغش میاد که با صدای داد انتا چشماشو باز کرد....کیو جونگ در حالی که دستای انتا رو با تمامه قدرت گرفته بود با خشم به چشمای انتا زول زده بود...انتا و کیو با تمامه قدرت باهم مبارزه میکردن
جونگمین قدمی به جلو برداشت که با گرفته شدنه دستش از جانب رمئو از حرکت ایستاد و به پسرا هم اشاره کرد که نزدیک نشه
رمئو اروم گفت:الان نوبت ما نیست!!
سمیرامیس با دیدنه اونا سریعو بدونه صدا به پشتشون که داشتن مبارزه میکردن رفتو دستو پاهای الکسو باز کرد
الکس در حالی که گریه میکرد موهای سمیرامیسو لمس میکرد به صحنه پشته سمیرامیس خیره شد!!
یونگو هیونو هیونگ فقط منتظر علامتی بودن تا دست به کار بشن
رمئو به سمتشون برگشتو بدون این که اون دوتارو متوجه خودش کنه گفت:انامیس ...تو برو جنازه پسرارو برگردون
هیونگ:ولی اگه برگردیم دیگه قدرتامونو نداریم
رمئو:و اگه بر نگردین دیگه نمیتونین برگردین
انامیس بدون تعمل به سمت طابوتا رفتو وسطشون قرار گرفتو بهشون نگاه کرد..چشماشو بست....
-بابا ...این چیه؟
-راستش این...حیات بخش دوباره.... ممکنه احتیاجت بشه!!فقط یکبار استفاده کن
-مثلا کیارو بابا؟
کسایی که میدونی باید برگردن!!
چشماشو باز کردو گردنبندو از گردنش کند...به محلوله طلاییه توش نگاه کرد...دقیقا نمیدونست باید چیکار میکرد...به ارومی سر شیشه رو با دست شیکوند و محلولو سر کشید...چشماش سیاهی رفت و دیگه متوجه اطرافش نشد...سبک بود مثله یه پر...
**
سریناز اماده بود...مصمم... منتظر موند مثله تو تمریناش..5...4...3...2...1...و خنجرو از زیره لباسش بیرون کشیدو با تمامه قوا وارد قلب جادوگر کرد...سکوت همه جارو فرا گرفت...
انتا به خنجره وارد شده توی قلبش نگاهی کرد...دو قدم عقب رفتو خنجرو بیرون کشیدو به حالت عصبی خندید...
انتا:ههه...فک کردین...میتونید منو بکشین...اره؟
انتا بعد چند ثانیه شروع به تغییر شکل داد...اون صورت زیبا و بی نقص شروع به پیر شدن کرد...تا این که صورتش به یه زن 70 ساله تبدیل شد...همه شکه بودن و خودش بیشتر
رمئو:دیگه تموم شد انتا...دنیا برای منو تو تموم شده است
انتا:نه...نههه...نههههههه!!...فقط بهم بگوووووو...بگو چراااا؟
رمئو:میخوای بدونی؟...باشه میگم...متاسفانه انتا تو...تو خواسته هات خیلی زیاد بود...من یه نجیب زاده بودم ولی تو یه دختر معمولی...اگه...اگه پدرم از بودنت مطلع میشد زندت نمیزاشت...من برای این که پدرم به تو وخانواده ات صدمه ای نزنن مجبور شدم...چون پدرم شک کرده بود و تورو دیده بود...و مرگ دخترمون...(اهی کشید)... اون مرد انتا...اون کشته نشد...من همیهش دوستت داشتم انتا ولی تو...تو این عشقو با خودخواهیات به نفرت تبدیل کردی.
انتا با فریاد گفت:دروغ میگیییییییی...تو دروغ میگیییییییییییییییییی!!!!!
ولی با نور قرمزی که همه جارو گرفت سکوت کردن و به سمت نور برگشتن
انامیس در حالی که چشماش به رنگ قرمزو طلایی شده بودو حاله هایی از نور قرمز دورشو گرفته بود بهشون نگاه میکرد
انتا:نه...نمیخوام برم!!
انامیس:ولی تاریخ مصرفت تموم شده!!با این حرفش قدمی به سمت انتا برداشت که انتا هم سرینازو که نزدیک بهش بود گرفتو خنجرو که تو دستش بود به سمت گلوش برد که با پیچونده شدنه دستش به سمت شخص برگشت که با دیدنه رمئو که دستاشو از پشت گرفته بوو با اون چشمای مشکیش بهش نگاه میکرد تقلایی از سر ناامیدی خورد ...
رمئو فریاد زد:الان انااااااا!!
و انا حاله های طلاییو قرمزی که دور دستش به صورت گوی در اومده بودنو به سمت قلبش نشونه برد و در کمتر از چند ثانیه جادوگر سیاه به خاکستر تبدیل شد...
رمئو و دیگر دخترا نفسی از اسودگی کشیدن...لبخند از روی لبانشون دور نمیشد ولی با افتادن جسم انامیس، سیتا و هیون به سمت انا زودتر دویدن
رمئو به سمت جونگمین برگشتو گفت:جونگمین!!
جونگ به پدرش نگاه کرد
رمئو:در هر حالی که هستی...بدون که پدر به تو افتخار میکنه
نور سفید رنگی چند قدم دور تر نمایان شد...رمئو لبخندی زدو به سمتش رفت و دم اخر بهشون نگاه کردو گفت:کارتون عالی بود...ممنون...از این برزخ نجاتم دادین... حالا وقته برگشته پسرا
نور شیری رنگی همه جارو فرا گرفت که باعث بی هوش شدنه همه ی اونا شد....
-یاااااااااا کیم هیونگ جون...خبرت بلند شو...بابا تا 5 دقیقه دیگه باید بریم رو صحنه...
هیون در حالی که رو راحتی میشست گفت:جونگمین ولش کن خسته اس...تو این نیم ساعت که خوابیده همه اش داشت هزیون میگفت
کیو جونگ در حالی که اب میخورد گفت:اره همه شم میگفت اون خونه...خانه مرموز..داخلش نشید...
جونگمین با تفکر گفت:من اخه یه فیلم دیشب گرفته بودم فک کنم اثراونه..موضوعشم بد نبود یه خونه بود که توش 5تا پسر میرن که یه جادوگره میکشتشونو و اون پسرا روح میشنو چندتا دخترم قصد میکنن نجاتشون بدن بعد.......
هیون:دهه زهر مار جونگمین اینو بیدار کن بریم نشستی فیلمتو تعریف میکنی
جونگمین با لبای اویزون:باشه...و لگدی به هیونگ زد....یاااااااا بیدار شو دیگه
هیونگ جون:نهههههههه
با داده هیونگ همه شون سه متر پریدن
جونگمین:د من دیگه غلط کنم با بیجنبه ای مثه تو فیلم نگاه کنم...حالا خوبه بیشتر کمدی بود تا ترسناک
....
هیونگ در حالی که ناخون میخورد گفت:هیون ترو خدا...حالا حتما باید بریم خونه ویلاییه شما...نمیشه جای دیگه باشه...بیاین اصلا چادور بزنیم
یونگ سنگ در حالی که ساکشو میکشید گفت:تمومش کن هیونگ اون فقط یه خواب بوده ..این. اون خونه هم سال هاست کسی نرفته
هیونگ:اخه...
جونگمین با عصبانیت:بس میکنی یا نه هیونگ..
با خشم جونگمین هیونگ دیگه ساکت شد
.
هیونگ جون با دیدنه همون نمای خونه وا رفت...یاد خوابش افتاد...باید جلوشو میگرفت...به جونگمین نگاه کرد
هیونگ جون زیر لب:راسته که میگن تغدیر تغدیره و عوض نمیشه... ولی من عوض میکنم...
به خونه ویلایی نگاه کرد
هیونگ جون:کمکم کن خدا!!
قاب عکسو کنار صندلیش رو میز گذاشت و دستشو روی قلبش گذاشت
هیونگ جون:خیلی نامردید ...منو تنها گذاشتین داداشا نه؟...دیدین خدا بهم کمک نکرد ظلم کرد که منم مثه شما نبرد....ولی نه جای شما همیشه همینجاست ...مثه همیشه....وایسین بعد این همه سال دارم میام پیشتون...دارم میام..

تمام...
کی فکر میکرد اول داستان اون شخص زنه نه مرد؟
یو ها ها ها...
الان میدونم که در واقع هیچی نفهمیدین ولی داستانو باید تموم میکردم...اینایی که من نوشتم سعی کردم با اونایی که تو دفترم بود یکی کنم و لی خب یادم نیست زیاد دیگه همینم به زور بود
هر جا نفهمیدین بگین بهتون بگم
نظر فراموش نشه
سوال:
اگه یه همچین داستانی برای شما هم اتفاق بیوفت چیکار میکنید...مثلا شما هم بیدار شین بعد چند روز بعد به قضا شما دوباره برید تو اون خونه؟
فصل دومی وجود ندارد ...داستان تموم شد







طبقه بندی: house of mysteryداستان،

[ پنجشنبه 21 فروردین 1393 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ ღ♥ღATENA ROMEOღ♥ღ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه