تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - secret murder ep:08

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلامممممممممممم بدویید ادامههههههههههه
{کپی برداری ممنوع}

به سمت اتاقش رفت و ورقه هایی که روی دیوار چسبونده بود رو کند

لبخند تلخی زد باید از کاری که خیلی دوستش داشت دست برمیداشت

 از این کارش هم خوشحال بود هم ناراحت

خوشحال برای این که بهترین تصمیمو گرفته بود و ناراحت

برای این که از این کار باید خداحافظی میکرد

&&&

جونگمین با دو خودشو به اتاق هیون رسوند..

در رو باز کرد و سریع رفت توی اتاق

هیون با یه مرد تقریبا مسنی مشغول حرف زدن بود ...

با اومدن جونگمین مرد بلند شد و هیون بعد عذر خواهی

از اون مرد خداحافظی کرد

هیون :جونگمین مگه نمیدونستی جلسه داشتم ابرومو بردی...!

اما با دیدن قیافه ی جونگمین که با نگرانی بهش نگاه میکرد گفت: چیزی شده؟

جونگمین : قتل های مشابه به مرگ ایم نانا توی چن جای این منظقه اتفاق افتاده ...

هیون:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگمین بی توجه به حرف هیون گفت:الانم توی اخبار خبرای مربوط به این پرونده داره پخش میشه

هیون:سریعا بهشون اطلاع بده جلوی پخش شدن اخبار و بگیرن و بگو پرونده سریه

جونگمین باشه ای گفت و سریع از اتاق هیون خارج شد

هیون عصبی دستاشو لای موهاش فرو کردو موهاشو بهم ریخت

و تلویزیون رو روشن کرد تا اخبار رو ببینه

 

 

4 روز بعد

((هیونگ)):

4 روز گذشت

انگار هر چی فکر میکردم گیج تر میشدم

از طرفی کیو از کارش استعفا داد و به من و یونگ سنگ علت این کارش رو نگفت

فقط گفت خسته ست و میخواد یکم استراحت کنه ..

تو این مدت قتل هایی مشابه به قتل ایم نانا رخ داد و هیچ سر نخی هم از قاتل نبود

قاتل

هر مقتولو با 18 ضربه می کشت ...

خبرنگارا هم از این ماجرا خبردار شدن...

و توی اخبار این ماجرا هم گفته شد اما

 هیون نذاشت اخبار پخش بشه

و کسی از چیزایی که فهمیدیم بویی ببره

و گفت این پرونده سریه ...

ما هم از شر خبرنگارا راحت شدیم...

**

.

.

.

**

نیمه شب .. شهر: سئول ...اپارتمان محدوده ی رودخونه ی هان

خوابم نمیبرد ...صدای تیک تیک ساعت بهم میفهموند که از وقت خوابم گذشته

با پدرم دعوام شده بود بخاطر همین پدرم منو از خوردن شام محروم کرد ...

گوشه ی تختم نشسته بودم وبا هدفون اهنگ گوش میدادم..

که صدای تق تق در اومد...هدفونو از گوشم برداشتم...

و گفتم:بفرمایید...

مادرم اومد تو همیشه لبخندش بهم انرژی میداد

روی تخت کنارم نشست و ظرف غذایی که دستش بود رو بهم داد و گفت:

دخترم ...عزیزم ..پدرت نگرانته ...

مگه نه باهات این طوری برخورد نمیکرد..

سرمو تکون دادم و گفتم:میدونم مامان میدونم...

مقصر من بودم...

ببخشید...

_:اونی که باید ازش عذر خواهی کنی ..

پدرته نه من...

حالا هم پاشو غذاتو بخور و بخواب ...

فردا ازش عذر خواهی می کنی...

سرمو به نشونه ی باشه تکون داد و مادرم ب..وسه ای به پیشونیم زد و بلند شد

 

چن دیقه ای از رفتن مادرم نگذشته بود که صدای جیغ مادرم بلند شد ...

اما یهویی صداش قطع شد و سکوت همه جا رو پر کرد خودمو به پایین رسوندم

 اما با دیدن صحنه ی رو به روم جیغی زدم که دستمالی اغشته به اتر جلوم ی بینیم گرفته شد و بیهوش شدم

. وقتی بلند شدم پدرو مادرم دهانشون بسته بود و دست و پاهاشون هم با طنابی محکم بسته شده بود

مادرم اشک میریخت و پدرم نگران به من نگاه میکرد

مرد ی که اسلحه رو به سمت مادر و پدرم گرفته بود بلندم کرد و

با دستاش منو اسیر کرد ...


و اسلحه رو روی پیشونیم گذاشت

و رو به پدر و مادر کرد و گفت:یک دیقه وقت دارین انتخاب کنید

کدوم یکی تون بمیره؟

اگه یه دیقه تموم شه و انتخاب نکنین هر سه تاتون میمیرین

پدرم خودشو نشون داد ...

گریه میکردم و می گفتم :نه.....نه پدرم نه ...

یه دیقه زود تموم شد و اون مرد ه غریبه چاقویی رو بهم داد و اسلحه رو به طرف مادرم گرفت و گفت :پدرتو بکش ....

اگه نکشی مادرت میمیره...

پدرم بهم نگاه کرد و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد

مرد خشاب اسلحه شو کشید و گفت:زود باش

با گریه گفتم:نه من نمی تونم

اما در اخرین لحظه وقتی اون مرد میخواست مادرمو بکشه چشمامو بستمو چاقو رو توی شکم پدرم فشار داد

و اشکام روی بدن بی جون پدرم ریختن

مرد چاقو رو ازم گرفت و به بدن پدرم ضربه زد روی زمین افتادم و گفتم:بسه بسههههههههههه اما فایده ای نداشت...

^^^^^^^^^^^^^^^^



[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ mona_ss ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه