تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - give me your heart-17

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلاااااااام
دانلود فیلم با لینک مستقیم

اتاق جونگ مین:

جونگ مین درحالیکه روتخت ولومیشدباکلافگی سرشوتکون دادوگفت:نه نه نه...نه لورین...بایدیه راه بی خطرپیداکنیم...

-این امکان نداره...

برگشت وبه پهلودرازکشید،یه دستشوتکیه گاه سرش قراردادروبه لورین که مقابلش روزمین نشسته بود،گفت:میگم...چطوره من برم وجاشوپیداکنم؟

-به این اسونیانیس!

-خب حداقلش اینه که یلیام بلایی سرمن نمیاره!یعنی نمیتونه!

-جونگ مین،اون وقت زیادی نداره،هرلحظه ممکنه اسیرت کنه وقلبتوازسینت بیرون بکشه...بهونه دستش نده...

-هی...میگم لورین...

-هوم؟

-زیادی نگرانم نیستی؟...نکنه...

-مزخرف نگو...

-وووه!چه زودهم مقابله به مثل میکنه!خیلی خب،ولی ازم خوشت میاد!

-به هیچ وجه!

-چح!فراموش کردی؟من یه خون اشامم،ضربان قلبتوحس میکنم!

سرشوپایین انداخت ودرحالیکه خودشورونقشه های خونه ویلیام سرگرم نشون میدادگفت:حتماخسته ای اشتباه میکنی...بهتره بخوابی...

-هی لورین،من یه خون اشامم...خواب نمیدونم چیه...انتظارنداری که بازم تظاهرکنم ؟!...وقتی سکوت لورینودیدگفت:هی لورین...

یهوسرشوازروبرگه هابرداشت وروبه جونگ مین گفت:هی پسربیااینجا...

باکنجکاوی ازروتخت پایین اومدورفت کنارلورین روزمین نشست...نگاهی به نقشه هاانداخت وگفت:چیه؟چی پیداکردی؟

-این قسمتونگاه کن...توکل نقشه،این قسمت جوردرنمیاد!

-منظورت چیه؟...یعنی میگی...

-اوهوم...به نظرم یه راه مخفیه...وگرنه،توهیچ یک ازساختمون های اون اطراف،همچین چیزی وجودنداره!

-بعیدمیدونم این نقشه درست باشه!اگه راه مخفیه،چطورتواین نقشه معلومه؟اصلااین نقشه روکی بهت داده؟

-این نقشه کارسانیه،ریزبه ریزاون ساختمونوکشیده برامون؛

-چح!سانی نقشه میکشه؟

-اوهوم...اون بامعادلات ریاضی همه کاری میکنه...

-این نقشه چه ربطی به معادله ریاضی داره؟!

-هه!هیچ وقت نمیتونی سرازکاراون دختردربیاری،پس سعی نکن بفهمی...

اروم زیرلب گفت:بیچاره یونگ سنگ...

-هوم؟چیزی گفتی؟

-هان؟نه،چیزمهمی نبود،خب بایدببینیم اون راه مخفی به کجامیرسه...

-اهان اره؛فردابابچه هامیریم پیداش میکنم...

...

گذشته ها خیلی چیزهاروتغییرداده بود،خیلی چیزهایی که به چشم نمیومد،چیلی چیزهایی که باعث اشتباه شد،خیلی چیزهایی که اینده روتغییرداد...گذشته هابرای لورین ترس بود،اماازهمین ترس شجاعت ساخته شد؛چیزی که تغییرکردقلبش بود...تغییرکرد،چیزی که معلوم نبود،ایافقط تغییرکرد،یاجابجاشد؟...گذشته برای سانی سکوت بودوهوش سرشار...هوشی که حالاتونست بامعادلات ریاضی کنترلش کنه،اماچه کسی باعثش بود؟...گذشته برای جسیکانفرت بودوتنهایی...اماحالاچی؟بازم تنهابود؟بازم همه چیزروازدیدنفرت میدید؟گذشته برای جاسمین چیزی نبودجزیه گذشته...یه گذشته وهزارجوراتفاق که همه روبه فراموشی سپرد...اماچطوری؟بخاطراینده؟اینده ای که میتونست ببینه برعکس خیلی های دیگه که فقط گذشته رومیدیدن؟...واماگذشته برای صباچی بود؟کنجکاوی؟جیسی؟ساختن واختراع کردن؟...یا...چیزهای دیگه؟...

...

ساعت4:30صبح...اتاق هیون جونگ...

جاسمین باکش وقوسی که به خودش دادمتوجه سنگینی شی ای روی شکمش شد...باسردرگمی سرشوپایین گرفت وبادیدن دست هیون جونگ که دورش حلقه شده بود،دهن کجی کرددستشوازروشکمش برداشت...خواست بلندشه که باردیگه دست هیون جونگ روشکمش فروداومد...بااخم روشوکردسمت هیون وگفت:یاااهیون جونگ(توجه،دخترافقط بازبون کره ای صحبت میکنن،همشون)...هی باتوام...باتعجب به هیون که حتی تکونی هم به خودش نداد،نگاه کردوکمی تکونش داد:هی میگم باتوام...چیششش...خودتوزدی به خواب اره؟...خیله خب،الان که محکم زدم به شکمت حالیت میشه...دستشومشت کرد،باشدت به سمت شکم هیون جونگ پیش بردامادرست نزدیک شکمش متوقف شد...کمی سرشوکج کردوپیش خودش گفت:نه مثل اینکه خوابه!اوه!اصلاحواسم نبود!ساعت پنجه!ایناکه این موقع بیدارنمیشن مثل ما!چیشش...خوش بحالتون،خوب میخوابین...دست هیون روازروش برداشت وسریع بلندشد،حولشوبرداشت وبه حموم رفت...

...

اتاق یونگ سنگ:

سانی درحال تماشای اسمون بود،مثل همیشه منتظرطلوع خورشید،دفترچه اشوبرداشت وشروع کردبه محاسبه کردن،کارش که تموم شد،دستشوزیرچونش گرفت وباحالت متفکری گفت:خب...تا1ساعت دیگه طلوع میکنه...دراین میان یهوعطسه اش گرفت،باصدای عطسه ی اون یونگ سنگ ازجاش پرید،درحالیکه باترس به اطراف نگاه میکرد،هول هولکی گفت:چیه؟!چی شده؟!این صدای چی بود؟!

پوفی کشیدوگفت:هیچی بگیربخواب...

باسردرگمی نگاهی به اطراف انداخت،چشماشومالوندوباتعجب روبه سانی گفت:ساعت چنده؟

-دقیقا4و33دقیقه...

-واقعا؟!کمی سرشوخاروندوگفت:تو کی بیدارشدی؟

-من خواب نبودم...

خودشوروتخت ولوکردوبابی حالی گفت:بیخیاااال...

-خوابت میاد؟

-اوهومممم....

-نمیخوای یه چیزجالب نشونت بدم؟

-مثلا...

-اوممم...طلوع خورشید...

-قدیمی شده...

-ولی بعیدمیدونم تودیده باشی!

-ازکجامطمئنی؟

-ازادم خپل وتنبلی مثل توبعیدنیس!

یهوازجاش بلندشدوباصدای بلندی گفت:یاااا!جرات داری یه باردیگه بگو!

ازجاش بلندشدورفت کناریونگ سنگ،جلوش خم شد،صورتشونزدیک صورتش کردوگفت:گفتم ازادم خپل وتنبلی مثل توبعیدنیس...

-یااامیخوای بمیری؟

-تومیخوای منوبکشی؟

باغیض یقه لباسشوگرفت وبعدازکشیدن اون به سمت خودش،خوابوندش روتخت،قبل ازاینکه قدرت عکس العملی بهش بده سریع روش قرارگرفت وبافاصله کمی ازش گفت:تاوقتی ارومم بذاراروم بمونم...

-وووه...عجب سرعت عملی!طبق محاسبات من سرعت عملت2ثانیه سریع ترازمن بود!تبریک میگم،دختربازخوبی هستی!

باتعجب گفت:منظورت چیه؟

-مثل اینکه تمرینت رواین حرکت زیادبوده!

نگاهی به خودشوسانی کردوباکمی مکث ازجاش بلندشدوکنارسانی روتخت درازکشید...فکرش یه لحظه،تنهایه لحظه مشغول شد...امابعدبه خودش نهیب زدوروبه سانی که کنارش،روبروش،به پهلودرازکشیده بودودستشوتکیه گاه سرش قرارداده بود،نگاه کرد؛ازلبخنداون دخترحرصش میگرفت،امانقاب بی تفاوتی به صورت زدوخودش هم کارسانی روتکرارکرد(منظورش طرزدرازکشیدنه)وگفت:خب،که گفتی میخوای طلوع خورشیدونشونم بدی هان؟

کمی لبشوکج کردوبابالادادن شونش گفت:امروزنمیشه،ولی فردانشونت میدم؛

-چراامروزنمیشه؟هنوزکه افتاب طلوع نکرده!

-درسته ولی من کارمهم تری دارم...ازجاش بلندوبه سمت ساک لباساش رفت،درهمون حال ادامه داد: میخوای خودت بشین تماشاکن،حداقل تا45دقیقه دیگه طلوع میکنه...بابرداشتن حولش ازجاش بلندشدودراخراضافه کرد:من میرم حموم یبو(عزیز)

بارفتن سانی روتخت ولوشد،حالادیگه کاملاخواب ازسرش پریده بود،تصمیم داشت حالاکه نمیتونست ازسانی حرف بکشه،ازحرف های عادیش چیزی بفهمه،کمی روحرفاش فکرکرد...کمی سرشوکج کردورویه نکته هی فکرکرد...دراخر،باصورت مچاله شده ای زمزمه کرد:یبو؟!!!!!!!!!!!!سریع ازجاش بلندشدوباصدای نسبتابلندی گفت:بووووه؟!!!!!!!(یعنی من عاشق این بوووووه گفتنشونم خخخ)

بیخبرازدختری که تورختکن بی صداسعی درمحارخنده اش داشت...

...

صبح زود،طبق رویه همیشگی،دختراسرساعت5بیداربودند،البته اگه میشدسانی روفاکتورگرفت که هرچی ازمعادله ریاضی بود،نمیتونست خوابوحتی برای یه لحظه مهمون چشم هاش کنه(بخاطراین سانی یه شب خواب امتحان ریاضی رودیدم!والا!!!)خوابی که سال هافراموشش کرده بود،ایااینم به گذشته اش مربوط بود؟...دخترابدون هیچ سروصدایی ازاتاق هابیرون اومدن،لباس های گرمکن به تن داشتندومنتظربودن لورین برنامه ی امروزشون روبهشون بگه،لورین نگاهی به بیرون ازخونه انداخت وروبه دختراگفت:تانیم ساعت دیگه افتاب طلوع میکنه،بایدقبل ازطلوع افتاب اون راه مخفی روپیداکنیم؛

صبابعدازخمیازه درازی که کشیدگفت:نقشه ای هم داری؟

 





طبقه بندی: (داستان)give me your heart،

[ یکشنبه 22 دی 1392 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ ^sh@kib m@ster^ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه