تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - Imprisoned in the Dark4&5\پارت دوم

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .


ببخشید زیاد شد
بفرمایید منتظرتون نمیزارم
و من همچنان بی عکسم
به پستر نیازمندم
نظر فراموش نشه دخملا^__^

تقدیر قابل تغییر نیست
ولی تغییر قابل تقدیر است...!








خانوما شاید یکم گیج کننده باشه این پارت هر جا مشکلی بود بگین بهم


:باشه...و دره اتاقو بست
نفس بلند شد و لباسه راحتشو که متشکل از یه شلواره سفیده نخی و یه تاپه خوش فرمه لیمویی میشد ،پوشید
پس از دراز کشیدن ، به سقف نگاهی کرد...اروم خزیدو دفتر خاطراتشو از توی کشو برداشت....(اینا همشون دفتر خاطراتو شعر دارن؟...من انقد دوست داشتم داشته باشم...حیف نشد)
دفترو روی شیکمه خرسیه سفیدش گذاشتو شروع به نوشتن کرد
کاش خدا مارو هم نگاه میکرد...درد قلب زخم خرده مارو....فریادای خفه ی شبونمون....
خدایا یعنی انقدر برات بی ارزشم...یادته خدا؟...وقتی بچه بودم دره خونتو زدم...درو بران باز کردی
...منو تو اغوشت گرفتی و نوازش کردی...چرا حالا که بزرگ شدم در اغوشم نمیگیری...چرا الان که محتاج یه اغوشه گرمم در اغوشم نمیگیری....خدایا قلبم درد میکنه...دردی که با بند بند وجودیم حسش میکنم...
در اغوشم بگیر...نمیخواهم او...با غوشه اتشینش در اغوشم بگیرد...گرم هست ولی نمی ارزد...به خاکستر شدن
ابدی اش.... نمی ارزد…...نمیخواهم بهت خیانت کنم .... عیبی ندارد ... چه کنم ....تحمل...تنها کلمه ای است که از درونم فریاد میزند
باشد...تحمل میکنم...ولی خدا...اگر روزی امدی و برای صبح گاه صدایم کردی و دیدی بر نخیزیدم بدون...از تنهای دق کردم


اروم دفترشو بست و زیره تختش گذاشت و به خواب رفت...خوابی پر از کابوس
*****************************
بعد خداحافظی کردن از جونگمین و رسوندش توسط هیون...اروم وارد خونه شد...خونه ای که همیشه ازش فراری بود....
همیشه برای همه ی ادما، پولدار بودن ارزو بوده و هست...ولی فقط برای اون بدبختی بوده و بس...
به سمت اتاقش به راه افتاد و در اتاقو باز کرد و خودشو روی نزدیک ترین مبل راحتیه اتاقش ولو کرد....خونه اروم بود...پس یه امروزو اسایش داشت
دستشو روی چشماش قرار داد و روی مبل لم داد...همیشه عادت داشت که بیرونش با درونش متفاوت باشه...کسی چه میفهمید از درونه یه دلقک سیرک(این کلمه هیچ ربطی به این که هیونگ دلقکه سیرکه نداره ها...از اون لحاظ گفتم...)...با باز شدنه در دستشو از روی صورتش برداشت
جینا:کی اومدی؟....
هیونگ با صدای ملایمی گفت:الان!!
جینا:اگه شام نخوردی زنگ بزن برات بیارن ...من دارم میرم بیرون!!
هیونگ به ساعت دیواری اتاقش که 8 رو نشون میداد گفت:حتما دیر وقتم میای نه؟
جینا:به تو ربطی نداره!!
و درو محکم بست
اره زندگیه اون خلاصه ی همین میشد....یه پدری که اسمش پدره ...یه مادری که فرضا مادره که اونم چه مادریی کرد...حتی بچگیش بهش شیر نداد چون میترسید هیکلش خراب شه
لبخند تلخی زدو روی تختش ولو شد ..به خواب احتیاج داشت...کاش دیگه بیدار نمیشد!
*************************
بعد خوردنه بستنیا هیون به جونگمین که لبخند پهنی میزد نگاه کرد
هیون:جونگمین الان قیلفت دیدن داره!!
یونگ که حالش بهتر شده بودو داشت قاشقه دیگرو میزاشت دهنش گفت:منظورت اینه که خر کیفیت دیدنه داره نه؟...
هیون:یاااااااا به داداشه من اینو نگو!!
جونگمین:میدونی هیون ...اینبار حقو به یونگ بده....
یونگو هیون با هم میخندیدن و به جونگمین که پاهاشو تو بغلش جمع میکردو میخندید نگاه میکردن
هیون:پاشین بریم بخوابیم که دارم بیهوش میشم
جونگمین:ای جین الان دیگه بیدار شده...بستنشو بهش بده بعد برو بخواب
هیون در حالی که شونه جونگ رو فشار میدادو بلند میشد گفت:چشم...پاشو یونگ سنگ!!
.
هیون با زدنه در وارد اتاق شد...با شنیدنه صدای شر شر اب بستنی رو روی پا تختی گذاشتو به سمته دره حمام رفتو گفت:ای جین ....برات بستنی گرفتم اومدی بیرون سریع بخور اب نشه(سه ساعت خودشون خوردن بعد میگه برای تو خریدم...بخورد اببب نشه...الان با اب تو جوب هیچ فرقی نداره برادر ه من)
ایجین که فهمید هیون بستنی خریده گفت:مرسی داداشی ممنون...الان میام
هیون:پس شب بخیر
ای جین با صدای بلند تو حمام گفت:شب بخیر داداشه گلمممم
هیون خنده ای کردو گفت:تو کی بزرگ میشی؟
ای جین با داد گفت :هیچ وقت
با گفتن کلمه هیچ وقت پاش لیز خوردو با کله خورد زمین که اخش هوا رفت
هیون:یواش بابا ... دستو پات ناقص باشه شوهر گیرت نمیاد
ای جین :یااااااااا
هیون نخودی خندیدو از اتاقه ایجین خارج شد....
**************************
با خوردنه چیزه نرمی به بینیش چینی بین ابروهاش انداخت و سرشو تکون داد...ولی نه انگار ول کن نبود
:واااای خدایا !!
هیونگ:با خدا چیکار داری؟
جونگمین که روی تخت نشسته بودو از کاره هیونگ کلافه شده بود گفت:میخوام بگم ورت داره از روی زمین تا من یه اب خوش از گلوم پایین بره(خدا نکنه)...
هیونگ صداشو بچگونه کردو گفت:دلت میاد؟
جونگ:اره دلم میاد...
هیونگ:حالا خوبه فقط دلت بیاد چیز دیگه نیاد بچه اینجاس
جونگمین با ملایمت کمی به سمت هیونگ که لبه ی تخت نشسته بود مایل شدو گفت:هیونگ!!
هیونگ:ها؟
جونگمین:یچیزیو میدونستی؟
هیونگ:اینکه عصبانیت کردم؟
جونگ:نه!!
هیونگ:اینکه کفرت درومد؟
جونگ:نه!!
هیونگ:اینکه بدت میاد کسی بیدارت کنه؟
جونگمین:نه!!
هیونگ:د پ چی؟
جونگمین:اینکه الان کمر به قتلت بستم
هیونگ چند ثانیه تعمل کردو وقتی هوارو پس دید پا به فرار گذاشت که جونگمینم دنبالش دوید...هیونگ از اینور میدوییدو عین دخترا جیغو داد میکرد جونگمینم رد صدای هیونگ میگرفتو دنبالش میدویید...هیونگ سعی میکرد جاهایی بره که مانع کمتر باشه تا جونگمین به اونا برخورد نکنه ولی با صدای بلندی که از پشت سرش اومد متوقف شد و به عقب برگشت
جونگمین در حالی که بیهوش روی زمین افتاده بود، گلدون روی میز در طرف دیگه شکسته بود
نفس هیونگ بند اومد...سریع به سمت جونگمین رفتو تکونش داد
هیونگ:جونگمین....جونگ چی شده؟....چشمانو باز کن جونگ
در همین حین هم که هیون و یونگ از سرو صدای اون دوتا بیدار شده بود ...با دیدنه اون صحنه مابقیع خواب از کلش پرید و به سمت جونگمین دویید و از تو بغل هیونگ گرفتشو با تمام وجود اسمه جونگو صدا کرد

•♥•
•♥•


باورش نمیشد....اون میدید...نوری که اسمشو بلد نبود..چون هیچ وقت ندیده بود....ولی از روشناییش لذت میبرد...دستشو به درخت تنومند نزدیکش کشید...لبخند زد....اروم به راه افتاد...حالا معنیه واقعیه طبیعتو فهمید...فهمید رنگ سبز چمن یعنی چی...شفافیه اب یعنی چی....فهمید اسمون ابیه بالای سرش چه رنگیه
:جونگمین؟؟!!
جونگ با شنیدنه اسمش توست کسی به عقب برگشت
جونگمین:پدر؟؟!!


زوده زود میام قول میدم نظر فراموش نشه...انتقادم پذیراییم ...من اومدم اینجا تا با یه سبک نویسنده گیه دیگه اشنا بشم پس خوبو بد بودنشو بهم بگید
میدونم یخورده گیج شدین میگید چرا از اول داستان خبری از پدر جونگمین نشد بعد یهو اینجوری شد ولی یخورده زمان بدین همه چیزو براتون میگم
در مورده پدر نفس و زندگیه هیونگ تو پارتای جلو تر قشنگو مفصل گفته میشه


نظر فراموش نشه




[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 10:47 ق.ظ ] [ *★نفس ★* ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه