تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - Imprisoned in the Dark 4&5

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلام
ببخشید اتنا جان انقدر دیر برگشتم برای اینکه واقعا سرم شلوغ بود
نگران وبتم نباش بهت قول دادم که سره پاش کنمو به بهترین شکل ادارش کنم و تمامه سعیمو میکنم عزیزم
بفرمایید خانوما با قسمته دیگره داستان
خواهشا  نظر بدین  دخملا ^__^


همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت كنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نكنی







اینو بخونید خیلی به داستان نزدیکه و تو داستان به این نکات بر میخوریم
زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله
همچنان باید بی قرار باشیم ،
تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم!
بیش از این انتظار مرا میسوزاند،
دلخوشی فرداست که
تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند
تو در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ،
تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم ،
تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ،
تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت
دست به دعا میشوم!
انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ،
نشسته اند و حرکت نمیکنند
چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز
در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ،
نمیدانم، میدانند حال من و تو را
روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است ،
امروز خیره به ساعت بودم ،
دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم
دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ،
امروز در فکر خواب دیشب بودم
به انتظارت مینشینم ،
انتظار هم پایان نیابد ،
میروم به سوی پایانش ،
تا نزدیک شوم به تو ،
در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم
خیلی دوستت دارم







و جونگو هیونگ در حالی که سعی میکردن نخندن زمینه بازییرو که نمیدونستن چجوری سر ازش در اورده بودن ترک کردن...دریغ از این که بدونن کسی نظاره گر اونا بوده...
-واااااااااای خدای من
قسمت 4&5


جونگمینو هیونگ در حالی ک با هم میخندیدن به سمت خونه راه افتادن...به جلوی در که رسیدن هیون درو باز کرد وهیون با دیدنه جونگمین در حالی که میخنده احساس بهتری پیدا کرد و لبخند کمرنگی زد
هیون:من دارم میرم پیشه کیو جونگ زود میام
هیونگ در حالی که سرشو تکون میداد گفت:باشه ...منم تا وقتی که میای پیشه جونگ هستم
جونگمین خودشو کمی به سمت هیونگ سوق دادو گفت:یااااا مگه من بچه ام لازم نکرده برو خونتون!!
هیونگ قیافه مظلومی گرفتو گفت:دلت میاد من ک از گل بهترم...
جونگمین که میخندید رو به هیونگ گفت :برو خونه نگران نباش...اها هیون جونگ میشه سره راه برام بستنی شاتوتی بگیری هوس کردم
هیون تبسمی کردو با تکون دادنه سر موافقتشو نشون داد
هیون:من رفتم خدافظ
هیونگ:هیوووووووووون منو با خودت ببر...نه یعنی منم تا یه جایی میرسونی امروز ماشین نیاوردم
هیون:باشه فقط زود باش
بعد چند دقیقه هیونگ کت به دست از خونه خارج شد...جونگمین که دست به سی.نه وایساده بودو منتظر بود با خداحافظی کردن هیونگو هیون داخل خونه شد...
هوای گرمو مطبوعی که تو خونه بود حالشو بهتر کرد...به سمت شومینه پذیرایی رفت و پتوی نازکی که روی مبل با سلیقه خاصی تا شده بود رو برداشت و روی شونه اش انداخت...با فاصله ی کمی با شومینه نشست ... فضای خونه به نسب تاریک بود و تنها نوره ملایم اتش درونه شومینه فضا رو روشن کرده بود...موهای قهوه ایه جونگمین و اون چشمای براق که تصویر اتش را درش به تصویر کشیده بود و رقص اتش را دنبال میکرد فضایی رویایی به ارمغان اورده بود
یونگ سنگ:مهمون نمیخوای؟
جونگمین تبسمی کردو گفت:تو که خودیی بیا بشین!!
یونگ کناره جونگمین نزدیکه شمینه نشست...دوباره چشمانش رنگ غم گرفته بود...با خودش خندید ...درست بود جونگمین همیشه براش حکم یک کشیشو داشت که میتونست پیشش رو راست باشه و نقابه بی تفاوتیش را از روی صورتش برداره
یونگ:جونگمین !!؟؟
جونگمین که از در فکر بودو لباشو غنچه کرده بود گفت:هوم
یونگ:به نظرت برم پیشش؟
جونگمین که منظوره یونگ رو فهمیده بود و میدونست او کیست...اهی کشیدو گفت:نمیدونم یونگ...قلبت چی میگه؟
یونگ سنگ با به یاد اوردنه اونروز، اشک از دیدگانش جاری شدو با بغض گفت:روزی صد بار تمنای وجودشو میکنه!!
جونگمین:قلب ادم مرکز وجودیه ادمه...پس هیچ وقت به ضرر وجوده ادم تصمیمی نمیگیره...ببین یونگ سنگ...شاید قلبت شکسته ...شاید عذاب وجدان گرفته باشی....ولی یه چیزیو همیشه گفتمو میگم...بعضی مواقع ...فقط بعضی مواقع در شرایط های سخت...اختیارتمونو باید دست قلبمون بدیم...قلب ادم تشکیل دهنده ی روحه ادمه...اگه همیشه بخوای با عقلت تصمیم بگیری ...روحتو از دست میدی ..چون پا روی قلبت گذاشتی... و اختیاراته قلب ادمو هیچ وقت نمیتونی با چرتکه و ماشین حساب ...حساب کنی...پس دریچه قلبتو باز کن و تلاش کن...حتی اگه دیر شده...چون اونوقت اگه خاکستر شدی...دلت نمیسوزه که تلاش نکردی
وقتی حرف جونگمین تموم شد قطره ی اشکی از روی گونش به پایین غلطید...یه انرژی خاص گرفته بود...انگار میدونست الان باید چیکار کنه ...
یونگ سنگ با صدای گرفته گفت:میدونی جونگمین ...در حقش خیلی بدی کردم....شاید دارم مجازات میشم...چون منم یه روز قلب کسیرو شکستم...قلب کسیو که با تمامه وجود دوسم داشت...ولی من فقط پسش زدم..چون اونو دوست داشتم...ولی وقتی که عشق مو از دست دادم فهمیدم چه زجری کشیده...
یونگ لبخنده تلخی زد و ادامه داد:جالبه که اونشب گریه کردم ...نه برای از دست دادنه عشقم... برای اون!!
جونگمین که تمام وقت سرش پایین بودو لبخند ملایمی روی صورتش داشت...با تموم شدنه حرف یونگ فهمید که یونگم تو این چند سال به فکره ای جین بوده...کاش ای جین حرفای یونگو میشنید ..شاید قلبش اروم تر میشد...
دریغ از اینکه ای جین تمام مدت به حرفای یونگ گوش میداد و اروم اشک میریخت...ای جین اروم به دیواری که حایل اونو جونگ و یونگ بود تکیه داد..و.اروم به سمت پایین سر خورد...دستشو روی قلبش گذاشت
ای جین با صدای زمزمه وار گفت:حالا اروم تر باش ... نگا کن ...این مدت حتی برای زمان کوتاهی بهت فکر میکرده...خوشحال باش....
و قطره های اشک اروم یکی پس از دیگری از چشمانه پر دردش به پایین میغلتید بدونه هیچ وقفه ای
*★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
هیون ماشینشو جلوی دره مطب نگه داشت ...اهنگ ملایمی که توی ماشین طنین مینداخت اعصابشو اروم تر کرده بود...
تو حالو هوای خودش بود که با باز شدنه در و نشسته کیو جونگ تو ماشین به خودش اومد
هیون:اومدی؟
کیو جونگ:اره ...حالت خوبه؟
هیون:بزار بریم جای دیگه صحبت کنیم
ماشینو به حرکت در اورد ...کیو جونگ در حالی که کمربند ماشینو میبست هیون وخطاب قرار دادو گفت:پس بریم باره همیشگی
هیون:باشه
.....
کیو جونگ:حالا میگی چی شده؟
هیون در حالی که لیوان ابجوشو میچرخوند گفت:نمیدونم کدوم ادم احمقی به جونگمین پیشنهاد کار داده...اونم چی کثیف ترین کا!!
کیو:درست حرف بزن ببینم چی میگی من که چیزی نفهمیدم
هیون کمی از ابجوشو خوردو گفت:یه دختره اومده به جونگمین گفته که استایلش برای کار تو مدلینگ عالیه ...جونگمینم فکر کرده میتونه یه همچین کاری بکنه...بهشم فقط گفته کار، عکس برداریه نه چیزه دیگه...ولی کیو من نمیتونم یه همچین اجازه ای بهش بدم...اگه صدمه ببینه ...اگه (دستاشو لای موهاش بردو از حرص چنگی بهشون زد)
کیو جونگ که تعجب کرده بود گفت:وایسا ببینم تو منظورت نفس ویلیامز نیست؟
هیون که تعجب کرده بود گفت:فامیلیشو نمیدونم ولی جونگمین گفت اسمش نفسه...تو اونو از کجا میشناسی؟
کیو جونگ:تعجب نداره ..برو اسمشو تو گوگل سرچ کن میبینی...باباش شرکت مدلینگ داره خودشم خیلی موفقه...بخاطره میگرنش زیاد پیشه من میاد میشناسمش دختره خوبیه...هیون بهش اعتماد کن اون کاری رو که اطمینان کامل نداشته باشه انجام نمیده...
هیون:یعنی تو واقعا داری میگی به جونگمین یه همچین اجازه ای رو بدم؟
با عصبانیت کمی دیگه از ابجوش خوردو اونو روی میز صدادار گذاشت
کیو :هیون....جونگمین یه پسره بزرگه و به اندازه کافی اختیارات داره...اون یه دختر 14 ساله نیست که همش تو کاراش دخالت میکنی...میدونم برادرشی...میدونمم که میخوای ازش پشتیبانی کنی ....ولی این دیگه زیاده رویه...اگه میخوای کمکش کنی..باشه ...تو این کار کمکش کن تا به بهترین جا برسه!!
با حرفتای کیو جونگ تو فکر فرو رفت...درست میگفت
کیو جونگ که سکوته هیونو دید گفت:به حرفام فکر کن...به ساعته مچیش که 9 شبو نشون میداد نگاه کرد...من امرو ز باید زود برم خونه کارام مونده...میای یا میمونی...
هیون:ها؟....نه نه باید زود برم ...
هیون بعد از رسوندنه کیو جونگ به سمت خونه راه افتاد...با رد شدنش از یه مغازه بستنی فروشی یاده سفارشه جونگمین افتاد...خندش گرفت...رو به روی مغازه ایستاد...بعد از زدنه عینک بزرگ و کلاهه لبه دارش به سمت مغازه به راه افتاد...اینم یه جور از دل در اوردنه ناراحتیه جونگمین بود...جونگمین همیشه وقتی کاره بدی میکرد یا از هم دلگیر میشدیم برام بستنی شاتوتی میگرفت...و بالعکس.....خوب اینمیه وجه مشترک بین منو جونگه..دوتامون عاشقه بستنی شاتوتییم....
با خنده دره خونه رو باز کردو وارد خونه شد
★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
صدای خنده های کثیفه پر هو.سشون داشت حالشو بهم میزد... دیگه طاقت نداشت هر چه سریعتر از اتاقه کاره پدرش که محل کثافت کاریاش با منشی کقثیف تر از خودش بود فاصله گرفت و به سمت لابیه شرکت حرکت کرد..با قدم های بلندو تند...اشک ها ش بخاطر سرعت زیادش پس از ریختن به روی موهایی که روی شونه هاش ریخته شد بود میریختن و نم دارشون میکرد
اره ..درسته...ویلیام ویلیامز بزرگ ترین دارنده شرکت مدلینگ موفق ترین مرد در روابط کاری و تجاری یکی از کثیف ترین ادم و شه.وت پرست و بدترین همسر خانواده و بیتفاوت ترین پدر...بود...کسی که بخاطر هو.س سرانی های همیشگیش باعث خودکشیه پسره کوچیکش شد...بدونه این که این مرد کمی عذاب وجدان بگیره....که پسرش..بخاطر نداشتنه غرورو غیرت پدرش خودشو حلق اویز کرد
ولی اون قسم خورد ... که این شرکتو تصاحب کنه ...و این کارو خواهد کرد...بخاطر چالز(برادره کوچیکش) هم که شده!!
...
.......
ویلیام:با من کاری داشتی نفس؟
نفس در حالی که با لطافت و نهایت کلاس از لیوان قهوش قهوه مینوشید گفت:مدل سالو پیدا کردم امظای ترو میخوام
ویلیامز لبخند کثیفی زدو گفت:کی هست این مرد خوشبخت؟
نفس با صدای بلند قهقهه ای زد...صدایش در لابی پیچید .... خنده ای که همیشه ته دله ویلیامو خالی میکرد...ترسی عجیب به دخترش داشت
نفس:واقعا که...مگه قراره سند ازدواجمونو امضا کنی...دوباره خندید ولی ملایم تر و ادامه داد:بس کن من وقت زیادی ندارم امظا شون کن
ویلیام :فکر کنم اونقدر حق داشته باشم که عکسی ازش ببینم
نفس:تو امظا کن...مطمئن باش پشیمون نمیشی پدر!!
از عمد روی کلمه پدر تاکید کرد تا حرفی برای گفتن نزاره....اون رگه خوابه پدرشو خوب میدونست
...
پس از امضا شدنه برگه ها اونارو لای پوشه گذاشت و با گفتن خدافظ مختصری از اونجا دور شد
وقتی که درون ماشین نشست سرشو روی فرمونه ماشین گذاشت ... سرش به شدت درد میکرد ...میدونست که اینجوری نمیشه...باید بره خونه کمی استراحت کنه....وفردا بره دیدنه جونگمین....
........
با باز کردنه در یراس به سمت اتاقش رفتو خودشو روی تخت انداخت...
:نمیخوای لباستو در بیاری
نفس:چرا الان بلند میشم...

ادامه در پارت بعد




[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 09:46 ق.ظ ] [ *★نفس ★* ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه