تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - Imprisoned in the Dark./part .3

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلاااااااااااااااام
حرفی نیست بفرمایید






ماشین هیون جلوی دره خانه توقف کرد ...با توقف ماشین ،یونگ چشماشو باز کرد...زمان از دستش خارج شده بود...همیشه با فکر کردن به او" زمان و از دست میداد
هیون :رسیدیم یونگ
یونگ در حالی که کمی خودشو کشو قوس میداد با حالت شوخی گفت:نه بابا!!
هیون خنده ای کردو گفت:پیاده شو خوشمزه!!
زنگ خانه رو زد...بعد چند دقیقه ای جین درو باز کرد...ای جین با دیدنه هیون لبخندی زد ولی وقتی نگاهش به روی یونگ سوق پیدا کرد ، لبخند روی لباش ماسید
هیون :نمیری کنار بیایم تو؟
ای جین در حالی که با احساس های متفاوته درونش میجنگید از جلوی در کنار رفت
هیون نگاه دقیقی به صورت ای جین انداخت و وارد خونه شد ... یونگ اروم از کنار ای جین رد شد و سلام ملایمو ارومی گفت...ای جین با تکان دادنه سر جواب یونگ رو داد
هیون با صدایی تقریبا بلند:جونگمین کجاست؟
ای جین که خودشم میخواست هر چه زودتر از جوی که بینه خودشو یونگ بود خلاص بشه روشو به سمت هیون که در حال در اوردنه کتش بود، کردو گفت
ای جین:هیونگ براش کار پیش اومد رفت بیرون...جونگمینم بعد رفتنش رفت بخوابه...خسته بود
هیون :خیله خب...تولد خوش گذشت؟
ای جین تبسمی کردو گفت:اره خیلی....من برم استراحت کنم
هیون سرشو تکون داد:باشه...یونگ سنگ تو برو تو اتاق من..
یون در حالی که روی مبلی میشست و کتشو کنار خودش می انداخت گفت:پ خودت چی؟
هیون:من میرم اتاق جونگ...قهوه میخوری؟
یونگ:نمیخواد بری اتاقه جونگ اگه میخوای من بدم نمیاد شب تنها نخوابم...اره بریز ممنون!!
هیون:باشه من هیچ مشکلی ندارم...خواهش میکنم!!
با جواب هیون ...یونگو هیون به هم نگاه کردن و با فهمیدن سوالو جوابی که دو به دو از هم میکردن خنده ای کردن!!
یونگ در حالی که بلند میشد گفت:من برم جونگو بیدار کنم... دلم براش تنگ شده
هیون:اره برو...منم تا بیاین قهوه میریزم!!
یونگ به سمت پله ها رفت و به سمت اتاق جونگ قدم برداشت..پشت دره اتاق جونگ ایستاد و اروم بدونه در زدن درو باز کرد...نور افتابی که از شیشه اتاقش به صورتش میخورد حسابی م.سته خوابش کرده بود(این جوجه ماشینیارو دیدین جلو افتاب میزارین ککک)...اروم به سمت تختش رفت و کنارش نشست...یونگ دستشو روی بازوی جونگ که به پهلو خوابیه بود گذاشت و ارومو ملایم تکونش داد...جونگمین با تکونه ارومه یونگ کمی جا به جا شد...بوی عطری اشنا که به مشامش خورد گیجی خوابو ازش دریغ کرد...اروم روی تختش نشست...با لبخند دستشو بالا اورد و روی صورته یونگ کشید...وقتی دستای جونگ روی چشما و اجزای صورتش کشیده میشد...لبخندی را روی لبهاش به ارمغان اورد که سال ها درش زندان شده بود...شاید بعد این همه سال این اولیش بود ...اولین لبخند...ارامش یه بشر پاک...ارامش میکرد!!
جونگمین:تو هنوز لپات اب نشده...یکم رژیم بگیر یونگ سنگ...بخدا میترشی رو دستم میمونیا!!
یونگ لبخندی زدو موهای جونگو بهم ریخت:پاشو پاشو بامزه...بریم پایین...شماها اینجوری از مهمونتون پذیرایی میکنید..چ!!
جونگ از روی تخت بلند شد ولی برای ثانیه ای احساس گیجی کرد...یونگ سریع بازوی جونگ رو گرفت و با نگرانی گفت:حال خوبه؟ چی شد یدفعه؟
جونگمین که کاملا هوشیار شده بود گفت:هی...هیچی بریم...یکم زیاد خوابیدم سرم درد گرفته!!
یونگ با نگرانی به جونگمین که پایینو نگاه میکرد خیره شد...
یونگ اروم گفت:بریم!!
.
ای جین از موقعی که وارد اتاقش شده بود یکریز گریه میکرد ...دلش میسوخت ...برای خودش...برای احساسه احمقانش...برای قلبی که شب تا صبح به امیدش میزد ولی در اخر پس میخورد...برای کوچیک بودنو کوچیک شدنش...اخ که چقدر بدبخت بود...یعنی انقدر پست بود که حتی یک لحظه بهش فکر هم نمیکرد...حتی با این که چند سال پیش بهش اعتراف کرده بود. .لی طعم تلخ اون روزو قشنگ به یاد داشت..دقیقا یادشه 19 سال بیشتر نداشت
ای جین در حالی که گریه میکرد :یونگ سنگ چرا این کارو باهام میکنی عوضی!!....من دوست دارم!!
یونگ کلافه دستشو لای موهاش کردو بهمشون ریخت:بس کن ای جین...چقدر میخوای خودتو جلوم کوچیک کنی ...ها؟...بس کن...دست بردار از احساس احمقانت....

.احساس تو ...عشق تو یه عشقه بچگانه و زودگذره...چجوری جرئت میکنی اسم عشقو ننگین کنی ها؟...دیگه دنبالم نیا...به حرمت دوستیه منو هیون همه ی کارای احمقانتو...و همه ی حرفای بچگانتو فراموش میکنم...تو هم عشق بچگانتو فراموش کن...
یونگ پشتشو به ای جین کرد رفت... ای جین که تمام مدت اشک میریخت و با بغض و نگاهی التماسانه به یونگ نگاه میکرد..با رفتنه یونگ زانوهاش شل شد و دو زانو روی سنگای سخت و سرده پارک فرود امد...تموم شد...قلبشم شیکست..دیگه نه غروری ...نه احترامی...و نه عشقی ...ونه قلبی داشت... و تنها صدایی که توی پارک میومد صدای گریه ی عاشقی رونده شده بود که در میانه بادو بارون بلعیده میشد...
بعد اون روز قلبش دیگه نمیزد...حساش از کار افتاده بودن...و تنها کسی که بدونه نصیحتی یا سوالی ازش... سنگ صبورش میشد و شونه های مردونه اشو در اختیارش برای اشکای باقی مونده که تمومی نداشتن قرار میداد جونگ مین بود...با حس کردن کمی از دنیای جونگمین زنده شد...یادشه دو هفته بعد اون ماجرا جونگمین با یه پارچه اومد پیشش و بهش گفت که روی چشماش بزاره...اولش تعجب کرد ولی بعد ازش فرمان برد...وقتی دستای جونگ دستاشو گرفت و به راه افتاد قلبش تپید...حسی عجیب ...اون نمیدید...و مثه عروسکی دنباله جونگمین تاتی تاتی میکرد..شاید از دنیای جونگ مین کمی ترسید ...وقتی دستاش درونه خنکیه اب فرو رفت...لرزش حتی تا ماهیچه های صورتشم انتقال پیدا کرد ...
جونگمین:سرده نه؟
ای جین تبسمی کرد:اره!!
جونگمین:فقط همین...سرده!!
ای جین:مگه نیست؟
جونگمین دستای ای جینو از اب در اورد و در خاک باغچه ای که تو اتاقش بود فرو برد
جونگمین:این چطور ؟
ای جین:خب...اینم سرده...
جونگمین:پس اینم میتونه اب باشه نه؟
ای جین دستاشو از خاک بیرون اورد و پارچه رو از روی چشماش برداشت
ای جین:منظورت از این کارا چیه جونگمین
جونگمین لبخندی زد و گفت:ادما با هم فرق دارن ای جین...شاید جنسا از هم باشه ولی نوعش فرق داره...بعضیا مثه خاکن ..بعضیا مثه اب...یا حتی اتش...مهم نیست که از چه جنسین..مهم اینه که جفت تو از چه نوعی باشه تا بتونید کنار هم باشید..و همیشه یادت باشه ای جین سرنوشت تفاوت ادمارو در نظر میگیره نه تشابه هاشونو...خنده ای کوچیک کردو ادامه داد...چقدر زود از دنیای من فرار کردی...
بعد اون روز قلبش اروم شد...هر موقع دلتنگ میشد چشماشو میبست و تو اتاقش راه میرفت و وسایله اتاقشو لمس میکرد..شاید میخواست ارامشه جونگو پیدا کنه....
زمان حال
قطره ی اشکی که از گوشه چشمش پایین چکید رو با پشت دست پاک کرد...دفترشو بیرون اورد...


مثل همیشه برای تو مینویسم...
تو به نیت هر کی که دوست داری بخوانش...
میدانم که نمیخوانی...
میدانم که نمیدانی....
حتی میدانم که گوش هم نمیدهی....
ولی من میدانم که ...هنوز همانم که دوستت داشت
اما کمی شکسته تر..
گاهی نوشته هایم تلخو گزنده می شوند
چه کنم
دلم پر است
♥ تو به دل نگیر محبوبم♥


دفترش را بست و روی تختش دراز کشید ...سبک تر شده بود...چشماشو بست و به خواب رفت
.
هیونو یونگ اروم قهوشونو میخوردن و در مورد کارشون صحبت میکردن ولی جونگمین غرق در فکر بود...فکر نفس...باید با این احساسای مختلفش چیکار میکرد...و از همه مهم تر پیشنهاده کارش که اگه به هیون میگفت به احتمال 90% مخالفت میکرد
در همین حین در با صدایی بلند باز شد و هیونگ شادو شنگول وارد پذیرایی شد
هیونگ:ترو خدا بشینید ...از جاتون تکون نخورید استدعا میکنم...تمنا میکنم انقدر تحویلم نگیرید پروووو میشم
هیون که کنارش ایستاده بودو بهش میخندید اروم پسه کلش زدو گفت:تو همین جوریشم پرو هستی وای به حالی که تحویلت بگیریم
هیونگ:بیشور بی فرهنگ...حیف من که هی خودمو زحمت میدم تشریف فرما میشم...افتخــــــــــار میدم...هی خودمو مشرررررررف میکنم میام اینجا!!
جونگمین:بیا بشین بچه ...میتونی دو دقیقه به اون چونه ارامش بدی ؟
هیونگ:چشم عزیزم فقط به خاطر تو وگرنه تو که میدونی من چقدر خوب میتونم جواب این داداشه دیو صفت که الان داره با اون چشمای ترسناکه ماقبله تاریخیش منو میخوره ،بدم...
جونگ:تموم شد!!
هیونگ :فکر کنم!!
در همین موقع هیونگ چشمش به یونگ سنگ خورد...با فریادی که از شادی زد یونگ از جاش بلند شد و با خنده ای پر رنگی که میزد اغوششو برای هیونگ باز کرد...
یونگ:تو چقدر بزرگ شدی فسقلی...نشناختمت یه لحظه...
هیونگ که محکم یونگ و بغل کرد بود و از خوشحالیش میخندید در جوابه یونگ گفت:ولی تو هیچ تغییری نکردی برادر...هنوزم همون خپلو نرمالوی خودمی
و در همین حین یهو هیونگ از بغله یونگ بیرون اومدو شروع به فرار کرد...یونگم که از کاره هیونگ خندش گرفته بود با عصبانیته کمی"(توجه کمی ساختگی) ساختگی به دنباله هیونگ دویید
هیون به کارای اون دوتا که داشتن خونه رو میترکوندن نگاه میکردو میخندید...ولی وقتی نگاهش به جونگمین سوق پیدا کرد خنده روی لبانش محو شد
قیافه توهم و متفکر جونگمین نگرانش کرده بود به سمت جونگ رفتو دستشو روی شونه ی جونگ قرار داد
هیون:نبینم داداشم اینجوری درگیر باشه!!
جونگمین:هیون باید باهات در مورد موضوعی صحبت کنم
با این حرف جونگمین ...به مهم بودنه موضوع پی برد...ابرووانش در هم رفت(یعنی اخم کرد)و به جونگمین نگاه کرد
هیون:بیا تو اتاقم
اتاق هیون
جونگمین در حالی که روی تخت هیون نشسته بود تمام ماجرای نفسو تعریف کرد و در مورد پیشنهادش گفت...هیون هر لحظه عصبانی تر میشد...جونگ اینو میتونست از نفسای صدادارو تند هیون به خشمش پی ببره
جونگمین:نظر تو چیه هیون؟
هیون:نظر...نظر میخوای جونگمین؟....این مگه فکر کردن داره... میدونی اگه فقط یه درصد..یه درصد احتمال شکست باشه تو چه صدمه ای میبینی هاااا؟
جونگمین:میدونیم...سرشو پایین انداختو ادامه داد...ولی هیون من ... من میخوام امتحان کنم...خواهش میکنم...احساس میکنم میتونم به اون دختر اعتماد کنم ... بعدشم فقط و فقط عکس برداریه نه چیزه دیگه...
هیون:کیم جونگ میییییییییییین معلوم هست چی میگی؟
با داده هیون...هیونگ وارد اتاق شد...
هیونگ با حال اضطراب:چی شده هیون...چرا داد میزدی؟
هیون در حالی که از عصبانیت قرمز شده بود و هیچ کنترلی توی صداش نداشت با فریاد گفت:بیا هیونگ...بیا ببین جونگمین چی میگه...بیا ببین این احمق چجوری داره به پرتو پلاهای احمقتر از خودش گوش میده
هیون روشو به سمت جونگمین کردو گفت:جونگمین خوب گوش کن..اون دختره یا میخواسته مسخرت کنه یا سرکارت بزاره...د اخه یکم عقل داشته باش...با ندیدنت" این کار نشدنیه میفهمی؟....
جونگمین از روی تخت بلند شد و با بغض گفت:لازم نکرده کوریمو به رخم بکشی هیون!!
هیون که فهمید زیاده روی کرده با صدای اروم تر گفت:بخدا نمیخوام اسیب ببینی...نمیخوام کسی با این ایده های مسخرشون بهت صدمه ای بزنن...من دوست دارم هیونگ(برادر)
جونگمین اروم و بدونه حرفی به سمت در حرکت کرد...انقدر ناراحت شده بود که از درون تب کرده بود...حتی یکلمه هم نمیتونست حرف بزنه ...انگار فکش قفل کرده بود...هیونگ دسته جونگمینو گرفت و از اتاق بیرون بردش
هیونگ به هیون که از عصبانیت پک محکمی به سیگارش میزد نگاه کرد بینشون سکوت بود...بر خلاف چند دقیقه پیش سکوت وحشت ناکی اتاقو پر کرده بود
هیون با صدایی گرفته و اروم هیونگو مخاطب قرار داد:ببرش بیرون یکم هوا بخوره...نزار بره اتاقش الان ناراحته...
هیونگ باشه ارومی گفتو بیرون رفتو درو بست...با رفتنش هیون گوشیشو در اورد و شماره کیو جونگو گرفت...حالش خراب بود..بهش احتیاج داشت...
هیون:کیو جونگ...کار داری؟
.........
هیون:سره جونگمین داد زدم کیو جونگ...نمیبخشتم!!(در پارت بعد به این موضوع میپردازیم)
.
جونگمینو هیونگ در حالی که شونه به شونه ی هم راه میرفتن غرق در فکر بودن
هیونگ سرشو به سمت جونگمین که دستشو دوره بازوش حلقه شده بود برگردوندو گفت
هیونگ:از دسته هیون ناراحت نشو...اون مثله همیشه نگرانته...نگرانیه برادرانه
جونگمین تبسمی کردو گفت:میدونم...من هیچوقت از دسته هیون ناراحت نمیشم...اون همیشه پشته منه...
ناشناس:بهههه ببین کی اینجاست...فسقلیو سگش(بی فرهنگای عوضی من عذر میخوام)
هیونگ در حالی که از عصبانیت گر گرفته بود با فریاد گفت:هیییییییی عوضی بفهم چه اراجیفی از دهنت در میاد
دیگر ناشناس:راست میگه الکس...نظرت چیه از یه راه دیگه خیطشون کنی...مخصوصا اون کور رو...اخی ببین چه ناز شده امروز ههههه(رو اب بخندی...)
هیونگ از عصبانیت میخواست به طرف اون عوضی حمله کنه که دستای جونگمین بازوی هیونگو گرفت
جونگمین:خیلی خب...منو هیونگ شما سه تا!!
الکس قهقهه ای مسخره زدو گفت:نگو که میخوای بازی کنی...هههههه مسخره است
جونگمین:هیونگ!!
هیونگ با علامت جونگمین متوجه شد... همه سره جاهای خودشون وایساده بودن جونگمین در وسط زمین ایستاده بود...هیونگ به سمت توره زنجیرییی که دوره بسکت بسته بودن رفت و با یه پرش جزئی دستشو به تور زد...با صدایی که از اون زنجیرا بلند شد...فاصله ی خودشو بسکتو حساب کرد...
با علامت شروع الکس ،هیونگ با صدای بلندی گفت:الاااااان
الکس به سمت جونگمین حمله ور شد ..ولی قبلی که دستش به توپ برسه...جونگمین با پرشی توپو پرتاب کرد...سرها با توپ چرخید و با افتادنه توپ دقیقا در وسط تور فریاااد شادی هیونگ لبخند رضایتو روی لبای جونگ مین اورد
الکس:این امکان نداره...شانسی بود
هیونگ که شادی تو صداشم موج میزد گفت:چیه ؟...کم اوردی ؟....میخوای امتحان کن
الکس:م ...معلومه که امتحان میکنم...دوباره بنداز
هیونگ توپو به دسته جونگمین داد...جونگمین تغییر مکان داد و دوباره با شندنه صدای تور با یه پرش بلند توپو در وسط تور انداخت
الکسو جوزف و مایک در حالی که دهناشون باز مونده بود به اون نگاه میکردن...هیونگ در حالی که به شونه الکس میزد گفت
هیونگ:خوردی؟....نوش جونت!!
و جونگو هیونگ در حالی که سعی میکردن نخندن زمینه بازییرو که نمیدونستن چجوری سر ازش در اورده بودن ترک کردن...دریغ از این که بدونن کسی نظاره گر اونا بوده...
-واااااااااای خدای من






[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ *★نفس ★* ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه