تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - Imprisoned in the Dark./part2

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلااااااااااام خانوما

نفس اومدددددد

بفرمایید ادامه دخملا^__^





سرشو از روی میز برداشت و سیخ نشست و با خودش نجوا کنان گفت:...مدل...مدل.....مدل؟؟

نفس با صدای بلندی گفت:ای ...یافتتتتتتتتتتم ...ماماااااااااااااان
سوزان(مادر نفس با داد نفس با تشر به نفس گفت: یواش دختر ..چیه ؟.چیو یافتی؟
نفس در حالی که دستاشو بهم میکوبید گفت:مدله جدید شرکتمونو یافتم ...مامان غوغا میکنه ... غوغاااااااااااا......و قهقهه ای از شادی سر داد
قسمت دوم
یادشه از موقعی که از پیشه دکتر اومده بود تو رخته خوابش بوده و هیچی نخورده...ضعف شدیدی بدنشو گرفته بود. اروم از روی تخت بلند شد..به سمت کمد دیواری لباساش رفت و یک شلوار سفید جین که مادرش همیشه اونو سمت راست میزاشت و تیشرت سفیدی که هیون تازه براش خریده بودو پوشید و به سمت دری که بر فرض 26 سال اونو دنبال میکرد رفت... مثله همیشه هر صبح 5شنبه هیونگ خونه شون بود و با خنده هاش خونه رو مملوء از شادی و خلاءیی از ناامیدی میکرد...
جونگمین در حالی که لبخند میزد دستاشو به نرده های سرد پله گرفتو به سمت پایین اومد...
اروم به سمت اشپزخونه قدم بر میداشت و به حرفای هیونگ که با اشتیاق فیلمی که دیشب دیده بودو برای ای جین و هیون تعریف میکرد، گوش میداد..یه فیلم اکشن که نصفیشو خالی میبست چون هر بار هیونگ به مدلای مختلف براش تعریف میکرد که در اخر مچشو میگرفت
دیگه کاملا به اشپزخونه رسیده بود و با لبخند و لحن شوخی هیونگو مخاطب قرار داد
جونگمین:هیونگ جون...تو کارو زندگی نداری همش ولویی تو خونه ی ما...بعدشم خسته نمیشی از بس خالی میبندی؟
هیونگ در حالی که از ورود جونگ قافلگیر شده بودو روی صندلی نشسته بود به سمت جونگمین برگشت و با صدایی بلند ولی به شوخی گفت:یاااااااااا ...جونگمین ... همه مثه تو نیستن که احساس فیلم نداری ...در ضمن به تو چه نیومدم تورو ببینم که ایششششش...!!
جونگمین:پ اومدی کیو ببینی؟
ای جین در حالی که تو حس داستانه فیلم رفته بودو با وروده جونگ حالش گرفته شده بود گفت:هه اومده منو ببینه(خخخ این دختره شیش میزنه یخورده)
هیون در حالی که محکم از زیر میز به پای ای جین ضربه ای میزد چشم غره ای بهش رفت که باعث شد به خاطر سوتی که داده بود سرشو پایین بندازه
هیونگ لبخند محوی زد... با جو سنگینی که برای لحظه ای در جمع حاظر شد لبخند جونگمین پررنگ تر شد ولی در کسری از ثانیه قیافه ای جدی گرفت و با دسته راستی که روی پشته صندلی تکیه داده بود اروم به پس کله هیونگ زدو گفت
جونگمین:تو بیخود میکنی نیای منو ببینی!!(با هیونگ بود مثلا میخواست بگه حرف ای جینو نشنیده)
هیونگ که میدونست جونگ سعی در نجاتش از زیره نگاهای به خون نشسته هیون جونگ داره لبخندی زدو گفت :اینو بیخیال بیا ببین چی برات خریدم
و هیونگ به سرعت از اشپرخونه خارج شد
جونگمین در حالی که اروم گفت:باز تو دوروز رفتی ماموریت یا صفا سیتی
هیونگ از همون بیرون اشپزخونه بلند داد زد:شنیدم چی گفتی مستر!!

هیون که دید هیونگ از اشپز خونه خارج شد روبه ای جین کردو اروم گفت:ببین ای جین...ببینم زیاد به هیونگ نزدیک میشی من میدونم تو ... به هیونگ اعتماد دارم ولی به حسشو خنگ بازیای تو اعتماد ندارم(میشه بگی به چی اعتماد داری)
جونگمین با تن صدای مطمئن رو به هیون گفت
جونگمین:هیون....نگران نباش داداش...هیونگ پسر عاقلیه !!
هیون از روی کلافگی پوفی کشید و کف دستشو اروم روی رونه پاش میکشید...میدونست که حسای جونگمین هیچ وقت اشتباه نمیکنه .....اروم از روی صندلی بلند شد و رو به ای جین و جونگ ایستاد و شروع به درست کردن یقه کتش کردو همزمان گفت
هیون:باشه ... من باید زود برم کمپانی... از اون ورم باید برم دنباله یونگ سنگ از فرودگاه بیارمش
ایجین در حالی که اخماش توهم رفته بود گفت:ایششش ... این بداخلاقه مارموز دوباره سروکلش پیدا شد
جونگمین در حالی که سعی میکرد نخنده گفت:ای جیییین...نگو اینارو زشته
هیونگ در حالی که تو اشپزخونه میومد گفت:جونگمین منو سه ساعت کاشتی بیا دیگه
جونگمین دستشو سمت هیونگ دراز کردو گفت :ببخشید ...بریم
پس از گرفتن دستای جونگ توسطه هیونگ ، جونگ به دنبالش راه افتاد....هیون هم با خداحافظیه کلی از خونه خارج شد
هیونگ عطرای مختلفیو دور جونگمین گذاشته بود و با خوشحالی هر چند دقیقه یکبار نظرشو راجبشون میپرسید که تلفن خونه به صدا در اومد
هیونگ:بشین من بر میدارم...
جونگمین سری تکون داد و در شیشه عطری رو باز کرد و با شنیدن بوی خنکو ملایم عطر لبخند گرمی زد...هیونگ گوشیه تلفنو بر داشت
هیونگ:بله...؟؟!!
...........
هیونگ:بله درست گرفتین ...ولی شما؟
...............
هیونگ:بله..بله متوجهم...الان گوشیرو به خودشون میدم!!
هیونگ در حالی که جلوی دهانه گوشیو گرفته بود رو به جونگمین گفت:جونگ...بیا بختت وا شد یه خانومه باهات کار داره... فک کنم دورو وره 20 ..22 سالشه
جونگمین در حالی که چشماش تا حد طبیعی گشاد شده بود گفت:چی؟
هیونگ:بیا حالا ببین چی میگه...انگار خیلیم واجبه؟؟!!
جونگمین از روی زمین بلند شد و به سمت جلو حرکت کرد و با برخورد اروم دستش به میزه تلفن گوشیو از هیونگ گرفت...هیونگ اروم کنارش ایستاده بود
جونگمین:بفرمایید!
-سلام....ببخشید ...من نفس هستم ...شاید شما منو بشناسید ..راستش من همون کسی هستم که تو مطب با شما برخورد کرد
جونگمین که تازه شناخته بودش گفت:بله...بجا اوردم...اروم خندیدو گفت:ولی خانوم فکر نکنم انقدر مسئله مهمی باشه که ...
نفس حرفه جونگمینو برید و گفت:بله من با مکافات شمارتونو از دکتر کیم(کیو جونگ) گرفتم ...باهاتون کار واجبی داشتم
جونگمین نفسشو اروم بیرون دادو گفت:چی بگم!!.....کارتونو بگید..
نفس:نمیشه باید ببینمتون...
جونگمین که از عصبانیت ابروهاش تو هم رفته بود گفت:ببخشید خانوم ولی نمیتونم اگه امری هست بفرمایید وگرنه...
نفس دوباره حرف جونگو برید و گفت:حد اقل تا دم خونتون که میتونید تشریف بیارین!!
جونگمین که تعجب جای عصبانیتشو گرفته بود با ابرو های بالا رفته اروم گوشیو کنار تلفن گذاشت و به سمت در رفت و بعد از چند دقیقه درو باز کرد...
.
نفس اروم از سمت دیگه ی خیابون رد شد و بعد از گذشتن از شمشاد های جلوی در رو به روی جونگمین قرار گرفت...جونگمین با حس کردن عطر شیرینو ملایم و نفس های گرم نفس(اسم)...مقدار فاصله نفسونسبت به خودش حدث زدو گفت:فکر میکردم بیمارستانای خصوصی بیشتر روی اطلاعات بیماراشون حساسیت بخرج بدن
نفس که متوجه تیکه جونگ نسبت به خودش شده بود اروم سرشو پایین انداخت و با فشار دادنه بند کیفش که روی کتفش قرار داشت سعی در کنترل کردنه خودش داشت...باید از دره ملایمت با جنگمین وارد میشد...
نفس:من شرمنده ام ولی واقعا حیاتی بود...
جونگ خیلی خودشو نگه داشته بود که نفسو به داخله خونه دعوت نکنه ...همیشه از روی عطری که دیگران به خودشون میزدن میتونست احساسشونو نسبت به خودش و شخصیت طرف بفهمه...و با عطری که نفس زده بود...گرچه معمولی بود ولی با قاطی شدن گرمای نفسش اونو خاص کرده بود و چیزی تهه قلبشو دلش قلقلک میداد...
هیونگ که تا اونموقع از فوضولی پشت دیوار بود ...یهو پرید و جونگو کنار زدو با صدایی شاده ساختگی گفت
هیونگ:ببخشید ببخشید ...وای جونگمین چرا خانومو جلوی در گذاشتی بفرمایید تو خانوم بفرمایید ...
نفس لبخندی متشکر به هیونگ زد و اروم وارد خونه شد و به سمت مبلای پذیرایی رفت ...جونگمین در حالی که کنار هیونگ ایستاده بود با دست ضربه محکمی به شیکمه هیونگ زد که باعث شد هیونگ دستشو روی شیکمش قرار بده و خم شه..جونگمین بدونه توجه به اخای هیونگ روشو برگردوند و اهی از کلافگی کشید...
.
هیونگ به جونگمین نگاه کرد...رنگ جونگمین کمی پریده بود انگار ترسیده بود...بهشم حق میداد...جونگمین کسی بود که از ادمای غریبه ترسی عجیب داشت ...میترسید کار خطایی کنه که موجب نگاه ترحم امیز یا مورد نگاه تعجب امیز یا تمسخر قرار بگیره...و همیشه برای همه جای تعجب بود که جونگ چجور متوجه میشه
هیونگ اروم دسته سرده جونگمینو گرفت و کمی فشار داد ...گرمای دستای صمیمیه بهترین دوستش به دستای سردو رنگ پریده جونگ حالی دیگر داد...در کسری از ثانیه صورت جونگمین به حالت عادی بر گشت...مصمم شد و در حالی که هیونگ، جونگمینو به سمت مبل ها میبرد به نفس که با نگاه خاصی به جونگمین نگاه میکرد، خیره شد.... همیشه به این نوع نگاها نسبت به جونگمین حساسیت نشون میدادو عصبانی میشد...انگار موجود عجیبی رو میدیدن...یکی نبود بگه...بخدا اینم از خودتونه فکر میکنید نقص داره ولی از شماها بیشتر درکو فهم داره........
هیونگ اروم جونگمینو روی مبل تکیه کنار نفس نشوند و با نگاهی تیزو برنده به نفس خیره شد و گفت:من میرم نوشیدنی بیارم
عمق تیزه نگاهه هیونگ برای لحظه ای نفس کشیدنو برای اون(نفس) سخت کرد ... حرفی تو نگاهه هیونگ بود...شایدم یه تهدید
جونگمین در حالی که صاف مینشست و پاشو روی پاش مینداخت گفت:گفتید کاره حیاتی و واجبی با من دارید بفرمایید!!
نفس ، نفس عمیقی کشید (من اخر سر این اسم خودمو میکشم)و پس از صاف کردنه سینش گفت:
نفس:بله...من تو شرکت مدلینگ کار میکنم که متعلق به پدرو عمو هست و راستش چند وقته دیگه جشن بزرگی برای شرکتمون تدارک دیده شده و برای لباس تاپمون به یک مدله عالی و خاص احتیاج داریم....
جونگمین یکی از ابرو هاشو بالا داد و با کمی مکث گفت:خب الان اینا به من ربطی داره؟....
نفس سرشو بالا اورد و به جونگمین که حالا سرش پایین بودو میخندید نگاه کرد
نفس با تعجب و لحنی خاص گفت:الان یعنی واقعا نفهمیدین؟(تیکه کلام منه )
جونگمین دست از خنده کشید و سرشو بالا اورد و درحالی که به سمت مخالف نفس نگاه میکرد با لحنی خاص جواب داد:چیو؟
نفس:منظوره حرفامو؟؟!!
جونگمین با بهت به سمته نفس نگاه کرد(بچه ها نگاه کردن با نگاهای ما فرق داره به سمت طرف هستی ولی به خود فرد نگاه نمیکنی منظورم اونه) و گفت:جزء گفتن این که پدرتون شرکت داره و شما خیلی موفقید چیز دیگه ایم مگه بود
نفس ، نفس عمیقتری کشید و خشم درونشو کنترل کرد ...همیشه از اینکه کسی بهش تیکه بندازه متنفر بود مخصوصا توسط یه پسر ولی الان باید تحمل میکرد
نفس:نخیر منظورم اینه که بنده استایل شمارو برای مدل لباس تاپمون در نظر گرفتم...مطمئنا شکستی درش نیست
جونگمین سرشو پایین انداخت این دختر دیوانه بود...دوست نداشت... و نمیخواست به بازی گرفته شه ... با صدایی کنترل شده از زیر دندونای چفت شده ش گفت:داری دیگه شورشو در میاری خانوم.... میفهمید چی میگید؟... مردم مسخره ی شما نیستن ...بفرمایید خانوم
و با گفتن این حرف از روی مبل بلند شد که بره ولی با دستانه گرمو ظریفی که بازوی راستشو گرفت متوقف شد
نفس:میدونم الان داری چه فکری دربارم میکنی(دیگه زدن کانال خودمونی)...ولی جونگمین شی من هیچ وقت نه خواستم نه میتونم دیگرانو مسخره کنم یا بازیچه قرارشون بدم....دیشب خیلی در بارش فکر کردم و اگه مطمئن نبودم امکان نداشت بیام دنبالتون ... مشکل شما رم میدونم ...ولی...ولی این مشکل نیست...این یه موهبت... میدونم براتون سخته ولی امتحان کنید...مردم خسته شدن از چهره های تکراری ...من فقط میخوام چهره ای جدید نشونه جامعه بدم..یه چهره ی پاک
جونگمین اروم به سمت نفس برگشت و در حالی که به پایین نگاه میکرد گفت:که منم بشم سوژه ای دست شماها....خنده داره....
جونگمین در حالی که خنده عصبیی میکرد گفت:اونوقت شما به بعد ماجرا دقت نکردین...به اون نیمه خالی لیوان...
نفس :داری اشتباه میکنی...من به تو قول میدم ... قول میدم که شدنی باشه
جونگمین اروم روی مبل نشست و همراه اون نفس کنارش نشست
جونگمین با صدایی گرفته:حد اقل که میتونی بهم وقت بدی
نفس:خواهش میکنم جونگمین فقط سه روز تا جشن مونده
حونگمین:من نمیتونم الان جوابتو بدم
هیونگ که فال گوش وایساده بود اروم پشت دیوار گفت:زهر مار چه عشفه ایم برا دختره میاد...دختر 14 ساله...
نفس:خیلی خب فردا بهتون زنگ میزنم
جونگمین:خیلی خب...منم فکرامو میکنم ولی زیاد رو من حساب نکنید
نفس از جاش بلند شد و پس از برداشتن کیفش خداحافظیی مختصر کرد و در همین حین هیونگ بیرون اومد و رو به نفس گفت:ای وای کجا خانوم ...ببخشید شربتارو گذاشتیم خنک شه ایشالا در ملاقات بعدیتون براتون میارم
سقلمه ای که جونگمین به هیونگ که کنارش بود زد باعث خنده ملایم نفس شد ...
نفس:خدانگه دار
و از در خارج شد
هیونگ هم که دم در وایساده بود و برای نفس دست تکون میداد با پیچیدنه ماشینه نفس به کوچه ای گفت:خدا نگه دار بخت این پسره ی خاک بر سر که من میدونم که با پاپیش میکشه و با دست پس میزنه.....
جونگمین :الان با من بودی خاک بر سرو دیگه نه؟...در ضمن با سواد مملکت اشتباه گفتی با پا پس میزنه و با دست پیش میکشه
هیونگ:وللش اونو معنیو بچسب که خریته تورو نشون میده
جونگمین در حالی که پسه کله هیونگو گرفته بود کشید تو خونه و درو بست...چند دقیقه بعد صدای داد جونگمین در صدای قهقهه های هیونگ و التماسای شوخیانش دربرابر ضربات جونگمین در خانه پر شد
.
.
با فرود هواپیمای فرانسه به خاک سئول هیون جونگ لبخندی زد...پس از نیم ساعت انتظار برای دوست دوران بچگیش بالاخره از بین جمعیتی که وارد سالن میشدن پیداش کرد...
هیون برای یونگ سنگ دست تکون داد و وقتی دید که یونگ متوجه اون شده با لبخندی که میزد به نزدیک شدنه یونگ به خودش نگاه میکرد
یونگ سنگ در حالی که لبخندی میزد گفت:حد اقل کمتر استتار میکردی الان مامورای دولتی فک میکنن جاسوس اینجاست
راست میگفت یه عینک بزرگه سیاه با کته سیاه که یقه شو تو صورتش اورده بود ترسناکش کرده بود
هیون در حالی که سفت یونگو بغل میکرد گفت:دلم برات تنگ شده بود عوضی
یونگ :خوب بریم تا سرت نریختن من اعصاب ندارم علاف شما شم ...
هیون دیگر چمدونه یونگو گرفت و راه افتادن و چند دقیقه بعد سوار ماشین بودنو در مقصد خونه حرکت میکردن
یونگ :از جونگ چه خبر؟
هیون :خوبه بهتره...عملشم نزدیکه ...البته نه توش میاره ولی قبول میکنه
یونگ:خدا کنه!!
بعد دقایقی هیون رو به یونگ سنگ گفت:راستی نمیخوای حال مادرتو بپرسی؟
یونگ دوباره به یاد اورد...ظلمی که به اونو عشقش شد...شاید بخاطر همین به فرانسه رفت...یجورایی فرار کرد...سرشو به سمت پنجره کرد و با لحنی خالی از احساس و بی تفاوتی گفت:
یونگ:برام مهم نیست
و چشماشو بست دوباره با به یاد اوردنش قلبش درد گرفت...انگار کسی قلبشو در مشتش گرفته و میفشرد...هیون نفسی پر درد کشید و روشو برگردوند و سعی کرد یونگو با خاطراته تلخش تنها بزاره...


نظر فراموش نشه ....






[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 10:34 ق.ظ ] [ *★نفس ★* ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه