تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - Imprisoned in the Dark./part 1

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .



سلاااااااااام نفس هستم

اومدم با قسمت اول حمایتم کنید باش

قسمت اولو از قصد زیاد گذاشتم تا رو روال بیوفته از اینجا به بعد اتفاقای جالبی میوفته

من به چی بگم:

من سعی کردم داستانو با یه زبانه بی الایش براتون بنویسم تا اونو کامل حس کنید
نبود … پیدا شد …

آشنا شد … دوست شد … مهر شد …
گرم شد

عشق شد … عشق شد …عشق شد …

یار شد … تار شد … بد شد … رد شد …
سرد شد

غم شد … بغض شد … اشک شد … آه شد … دور شد … گم شد

تمام شد...تمام شد....تمام شد






باد خنکی که به صورتش میخورد حس خوبی بهش میداد...باد موهای خرماییشو که روی پیشونیش بود نوازش میکرد...در حالی که غرق در خوابو بیداری بود لبخند زد... به احتمال زیاد باز کردنه کرکره ی پنجره ها کار ای جین بود... اروم غلتی خورد و بدنشو کشید و روی تختش نشست صورتشو بین دستاش گرفت و کمی مالید...پاهاشو از تخت پایین گذاشتو بلند شد
اروم در حالی که دستاشو به دیوار گرفته بود به سمت دستشویی رفت.. اب خنکی که به صورتش خورد سرحال اوردش
ای جین در حالی که شادی توی چهرش موج میزد بدون در زدن وارد اتاق برادرش شد..دکوراسیونه اتاق حرف نداشت.....دکراسیونی ساده ولی بسیار شیک که از در بالکونش میتونی وارد باغ بی نظیره جونگمین بشی که هر روز دست نوازش بر سرشون میکشه...همیشه حسرته اتاق جونگمینو میخورد با این که اتاق خودش دوبرابر اون بود...بلاخره بعد از کنار گذاشتن نگاهای حسرت بارش به باغ به اطاف نگاه کرد... با نبودش و صدای شیره اب فهمید تو دستشوییه...با باز شدن دربا صدای بلندی گفت
ای جین:سلااااااااااام...بیدار شدی داداش جونگی؟؟
جونگمین در حالی که لبخند بزرگی میزد از دستشویی بیرون اومد... جونگ با خودش خندیدو گفت 5سال کوچیکتره ولی مغزش اندازه یه فندوقه
جونگمین:به تو یاد ندادن که در بزنی ... شاید من لخت باشم
ای جین: من که لخت همرو دیدم توهم روش ((و نخودی خندید))
جونگمین که با عصبانیته ساختگی داد میزد گفت:وایسا...وایسا دستم به بالشتم برسه بعد ببین چجوری بزنم تو سرت دختره ی منحرف
ای جین برای لحظه ای صورتش پر از غم شد اشک تو چشمای درشته خرماییش جمع شد...جونگمین فهمید که سکوته خواهر کوچیکش برای اونه برای تاریکیش.... برای همین سعی کرد موضوعو عوض کنه ...مثله همیشه...
جونگمین:یاااااا حالا تو کله صبح اومدی تو اتاقه من چی کار ؟... نیومدی که لخته منو ببینی؟؟!!
ای جین حالته چند لحظه پیشو از یاد برد ودر حالی که قرمز شده بود با داد و فریاد شروع کرد با مشتایی که فشار کمی داشت به بازوی جونگمین کوبیدن...صدای خنده از اتاق جونگمین مادرو برادرشو از اتاق کشید بیرون
مادر جونگ:چه خبره ...چه خبره ...خونه رو رو سرتون گذاشتین...ای جین افرین دست رو داداشت بلند میکنی حالا؟؟!!
ای جین در حالی که از
عصبانیت ساختگی که از زور خنده و قهقهه قرمز شده بود گفت:اخه اگه بدونید این هویج چی میگه بهم
جونگمین:یاااااااااااا..... به من میگی هویج!!

تو همین حین هیون که از صدای اون دوتا بیرون اومده بود با صدایی که سعی داشت جدی باشه کمی درش شوخ موج بزنه گفت
هیون:معلوم هست چیکار میکنید... صبح کله صبح این دیگه چه جنگیه؟؟
ای جین:جنگ سره کشاورزه مزرعه هویجه!!!!!!!
هیون:ای جیییییییییییین
جونگمین اروم با حالته بامزه ای خودشو کمی جایی که صدای ای جینو شنیده بود خم و گفت
جونگمین:اوه اوه اونی بیا ماچم کن که بادیگاردم میکشتت
ای جین:یااااااااااااا.........
.
سر میزه صبحونه همه تو فکر بودن جونگمین لیوانه شیرشو اروم لای انگشتاش گرفته بود و به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود و چند ثانیه یه بار مزه مزه ش میکرد...هیون هم تو فکر جونگمین...امروز جونگمین وقته دکتر داشت......ای جین هم امروز تولد یکی از دوستاش دعوت بودو مادرشونم با خانمه هئو میخواستن برن خرید..و یونگم احتمالا امروز از فرانسه بر میگرده
جونگمین:خب!! من صبحونم تموم شد....
هیون با کمی اخم بهش نگاه کرد و گفت:تو که چیزی نخوردی ... داری لاغر میشی این ازمایشا و قرصایی که میخوری خیلی انرژی تو میگیره بهتره بیشتر غذا بخوری
جونگمین لبخندی زدو. گفت:انقدر خوتونو خسته نکنید من که گفتم این عملو انجام نمیدم... دکتر اومدنمم به زوره توه هیون
هیون:بسه زیاد داری حرف میزنی ...به من قول دادی جونگمین!!
جونگمین چشماشو بست و سرشو پایین انداخت...هیون راست میگفت ...اون قول داده بود...خسته شده بود از بس پشت دره اتاق مادرش بشینه و به گریه های مادرش گوش کنه و غمششو بیشتر کنه
.
توی ماشین سکوت حکم فرما بود و تنها صدای تو ماشین موزیکه ارومی بود که جونگمین همیشه دوسش داشت
هیون غرق تو فکر بود ... ماشینو میروند ولی حواسش جای دیگه بود یادش افتاد که تنها برادرش که همیشه عاشقش بود چطور تو تاریکیه مطلق رفته بود..از همون بدو تولد ...چجوری شد که جونگمین تنها چیزی که میدید تاریکی بود...فقط تاریکی....
.
چند سال قبل .....
لیزا درحالی که پسر کوچولوشو در اغوش گرفته بود گریه میکرد ...انگار این اشکا که غم بزرگشو به رخش میکشید تمومی نداشت...چجوری باهاش کنار میومد... پسر کوچولوی تازه متولد شدش باید تا اخر عمرش این سرنوشتو با خودش به دوش بکشه این نقص بزرگو ......و هر موقع به یادش میفتاد شدت گریه اش بیشتر میشد...هیون که تو اون زمان شاید 2 یا3 سالش بود اروم گوشه اتاق بیمارستان نشسته بود و به مادرش نگاه میکرد که برادر کوچولوشو در اغوش گرفته بود..اروم به سمت مادرش رفتو با اون چشمای درشته قهوه ایش به مادرش نگاه کرد
هیون:مامانی؟...مامان؟..
لیزا در حالی که سعی میکرد غم بزرگشو پشت لبخند ش مخفی کنه رو به هیون جونگ کردو گفت
لیزا:جانه مامان...
هیون با زبانه بچگونش که پاکیو درش حس میکردی گفت:مامان داداشی طوریشه....
در حالی که چونه لیزا از بغض میلرزید اشکاش پایین ریختن
لیزا با صدایی لرزون گفت:نه مامان...داداشیت هیچ طوری نیست...فقط....فقط خدای مهربون چشمای داداشیتو پیشه خودش نگه داشته... (با بچه ها باید اینجوری صحبت بشه تا مسئله رو کامل درک کنن)
لیزا بین بغضش لبخند زدو گفت:ولی مرد مامان همشه مواظبه داداش کوچولوش هست نه؟
هیون دستاشو روی دستای مامانش گذاشت و با چشمای درشته مشکیش به لیزا نگاه کرد درحالی که سینشو جلو داده بود و با صدایی اروم ولی مصمم به لیزا نگاه می کرد گفت

هیون:مامان لیزا تو نگران نباش ...اگه داداشی چشماش پیشه خداس من خودم مفاظبه داداشیم هستم و نمیزارم مثه مامانی نالاحت باشه ... من همیشه مواظبه دونگسنگم هستم ...ن میزارم هیچ وقته هیچ وقت گیه کنه(من بچه بودم به گریه میگفتم گیه)...اینو قول میدم مامانی این قوله کیم هیون جونگه
لیزا به هیون نگاه کرد و لبخندی زد
بعد اون با بزرگ شدنه جونگمین غمه لیزا بیشتر شده بود و مراقبتایی که هیون از جونگمین میکرد بیشتر...هیون با همون قولی که تو بچگیش به مادرش داده بود... شد همه ی زندگیه جونگمین...در کنار خواننده گیش حتی یلحظه جونگو تنها نمیزاشت مگر اینکه مجبور شه... با اینکه جونگمین مادرزاد نمیدید..ولی هوش عالی داشت همیشه نمراتش از همه بیشتر بود تو همه دروس تحصیلی و حسای قویی داشت حسی که یه ادم معمولی اگه چشماشو ببنده عمرا بتونه اونو درک کنه...و میشد گفت با اون موهای قهوهای و چشمای کمی درشته قهوه ایش و اون صورته بی نقصش جذابیته عالی داشت و همه دخترای دانشگاه عاشقه جونگ بودن حتی با اون نقصش....یادشه تو دبیرستان که بود پسرای سال بالایی بخاطر اینکه جونگمین کور بود ولی دخترا عاشقش بودن ...میخواستن جونگو کتک بزنن ولی همون موقع هیون رسید ... تا سر حد مرگ زدشون ... از اون موقع جونگ بیشتر به برادرش تکیه میکرد
دکترا گفته بودن شاید بتونن بیناییه جونگو برگردونن اونم شاید داشت چون نابیناییه جونگ مادر زادی بود ولی با پیدا کردن منشا بهبودیه نادری درمورد جونگمین و تحقیقاتو ازمایشاته بهترین دکترا... خوب شدنه جونگمین بهترین موقعیت در زمینه پزشکی برای خودشون بود!! ..همه امیدوار بودن ولی جونگمین نه... وقتی بحثش پیش کشیده میشد یا بلند میشد میرفت یا بحثو عوض میکرد وقتاییم که برای دکتر وقت داشت به زوره هیون میرفت اونم بخاطر قولی که جونگمین به هیون داده بود.......
.
زمان حال
هیون با رسیدن نزدیکه بیمارستان ماشینو متوقف کرد
هیون:جونگمین رسیدیم....
جونگمین:کور که نیستم میبینم!!
و صدای خنده ماشینو پر کرد
جونگمین:یعنی من عاشقه این شوخیای بیمزمم....
هیون با اخمی ساختگی گفت:اگه تعریفات تموم شد پیاده شو
.
تو راهرومطب با قدم های اروم راه میرفتن و هیون دست جونگمینو گرفته بودم.. خود جونگ دوست نداشت عصا دستش بگیره مگر اینکه تنها جایی بره... برای همین بیشتر مواقع که بیرون میرفت با هیون بود یا با هیونگ دوستش....
منشی با دیدنمون و شناختن بدونه وقفه مارو به داخل راهنمایی کرد
هیون:سلام دکتر ...
دکتر کیو جونگ:سلام هیون ... بیاین تو...جونگمین امروز بهتری
جونگمین جو اونجارو دوست نداشت انگار کمبودشو بیشتر به رخش میکشیدن انگار تاریکی درش بیشتر میشد برای همین به تکون دادن سرو لبخندی اکتفا کرد
با نشستنشون کیو جونگ سمته جونگمین اومد
کیو جونگ :خوب جونگمین امروز باید یه نگاهی بندازم ببینم اماده ای برای عمل یا نه؟
هیون:کیو جونگ... درصد خوب شدنش چقدره؟
جونگمین بیطاقت شده بود و اروم بغل پاشو میفشورد تا حالش بهتر شه ..........
کیو جونگ:راستش گفتنش خیلی سخته ولی اگه بدنه جونگ مین پس نزنه شاید زیاد باشه
جونگمین بلند شد ..هیونو کیو به اون که سرش پایین بود نگاه کردن
جونگمین که با تحکمی تو صداش گفت:من این عملو نمیخوام.... البته اگه نظره من براتون مهمه
هیون:معلوم هست چی میگی جونگ....بشین سره جات جونگمین میدونی چند نفر تو این دنیا دوست داشتن موقعیت ترو داشته باشن
جونگمین احساس میکرد گر گرفته
هیون با مکثی گفت: جونگمین به حرفم گوش کن...من صلاحه ترو میخوام
کیو جونگ:جونگمین به این فکر کن تو الان 25 سالته ..میتونی با گرفتن این پیوند و انجامه این ازمایشا بیناییتو بگیری و تا اخر عمرت راحت زندگی کنی
جونگمین کمی سرشو بالا اورد ولی به پایین خیره شده بود ...خودشم میخواست ببینه حتی برای یبارم که شده رنگارو ببینه درختارو ادمارو حتی میخواست شفافیته ابو ببینه ..خودشو ببینه ولی.....
جونگمین:نمیتونم.... واقعا نمیتونم...
و در دلش نجوا کنان گفت:نمیخوام امید باقیموندم از بین بره
و سریع به سمت دره خروجی که حدث میزد رفت... وقتی از مطب خارج شد دستشو به دیوار گرفت ودر مسیری که حفظ بود شروع به راه رفتن کرد ... سرعت راه رفتنش کمی زیاد بود..و حواسش جای دیگه......
با برخورد به کسی و سوزشی که رو پوسته شیکمو دستش حس کرد خودشو به دیوار چسبوند و از درد و سوزش صورتشو کمی جمع کرد
در همون موقع صدای دختری که کمی عصبانی بود به گوشش رسید
دختر:معلوم هست حواستون کجاست اقا؟.... حداقل تویی که انقدر تند راه میری سرتو بالا بگیر
جونگمین کمی سرشو بالا اورد...غم توی قلبش چنگ میزد... کاش هیون الان اینجا بود...انگار نمیتونست بدونه بزرگتر بین مردم دووم بیاره
دختر:باشه بابا...عذر خواهیتم نخواستم
جونگمین باصدای کمی لرزون گفت:من متاسفم ندیدمتون...
دختر:اون که مسلمه منم سرمو پایین بگیرم جلومو نمیبینم... فقط تو خیابون اینجوری راه نرو
چند نفر دورشون جمع شده بودن و باهم پچ پچ میکردن ...جونگمین تو وضعیت وحشتناکی بود...برای یکبارم که شده به سرنوشتش لعنت فرستاد ...و دختره هم هی غر میزد و مردم کمی هم که دورشون بودن با هم چیزایی میگفتن
جونگمین برای یه لحظه چشماشو بست میخواست از اونجا خلاص بشه با صدای محکمی ولی سریع گفت:من نابینام خانوم ....اونی که باید بیشتر حواسشو جمع کنه شمایید ..منو مقصر ندونید میتونید شکایتتنویه جای دیگه کنید...درواقع شمام منو ندیدی!!
و روشو برگردوند تا اشکی که تو چشماش جمع شده بودو دختر نبینه وبه راه خودش ادامه داد...دختر با گیجی به رفتنش نگاه میکرد
دختر:وای خدایا....گند زدی نفس...گند زدی
جونگمین دیگه از بیمارستان خارج شده بود که صدایی اونو متوجه خودش کرد
نفس:اقا....اقا وایسید
جونگمین ایستاد و منتظره صاحب صدا شد
نفس در حالی که تند تند نفس میکشید(ای بابا چه اسم بدی انتخاب کردم) به جونگمین رسید
نفس:من متاسفم ...من نفس هستم چند باری دیده بودمتون ...تو همین مطب میومدید... ولی خدا شاهده من نمیدونستم که شما...
نفس ادامه حرفشو نگفت
جونگمین:که من کورم
نفس:نه.... خب اره...در هر صورت من معذرت میخوام... بازم متاسفم
صدای هیون جونگمینو از حالو هوای خودش بیرون اورد
هیون:جونگمین معلوم هست کجایی؟
با دیدنه جونگمین که لباس سفیده ش لکه هایی از قهوه روش خودنمایی میکرد با اضطراب گفت
هیون:چی شده ..چرا لباست کثیفه
نفس:من شرمنده ام تقصیره منه..
جونگمین:عیبی نداره ... میتونید برید ...فراموشش کنید
نفس با بی میلی ازشون دور شد
هیون:حالت خوبه جونگمین؟
جونگمین:فقط برگردیم خونه هیون....فقط برگردیم
هیون چیزی نگفت جونگ الان سکوت میخواست.........
وقتی به خونه رسیدم جونگ به اتاقش رفتو درو بست ...زیر پتوی گرمش خودشو قرار داد... حتی دوست نداشت لباسای بیرونشو که لکه های قهوه روش خشک شده بودو در بیاره
قطره ی اشکی که از چشمای زندان در تاریکی جونگ به روی بالش ریخته شد...سراغازه شکستنه بغض چندین سالش شد بغضی که 26 سال اونو محبوس کرده بود
خسته بود از مردم ...خسته از سرنوشتش ... مردم به اصطلاح میدیدن ولی هیچ وقت اطرافشونو درک نمیکردن...مردم عادت کرده بودن که فقط ببینن ....ولی اون یاد گرفته بود که حس کنه...سبزیه برگ درختارو با بند بندهای وجودیش حس کنه...شفافیتو لطافته ابو حس کنه حتی نوازش های ملایمشو...
لبخندی زد و دستاشو دور کمرش حلقه کرد و خوشو در اغوش کشید و سعی کرد بخوابه تا امروزم فراموش کنه
.
نفس از موقعی که جونگو دیده بود فکرش مشغول بود
دختر سرسختی مثله نفس ... خیلی عجیب بود که ذهنش بخاطر یه پسره کور درگیر شه...کور حتی دوست نداشت این کلمه رو براش بکار ببره...یجورایی از گفتن این کلمه با خودش احساس خجالت میکرد....سرشو تکون داد تا از این فکرا بیاد بیرون ولی مگه میشد...اون صورت جدی و گیراو در عین حال مردونه و زیبا ولی مملوء از درد ذهنشو به پیچو تاب انداخته بود
نفس:ای بابا عجب گیری کردیم ما...نه انگار ول کن نیست...پوووووووووووووووف ...بیخیال یه یساعت بهش فکر میکنم بعد دیگه فراموش میکنم(این شخصیتش کپی خومه خخخ)
یاد اولین برخوردشون افتاد...چه قدر در نظرش مظلوم بود ولی با تحکمی که تو صداش بود ... اونو یه مرد میدید....
یه پسره حدوده 24...25 ساله..که قد بلندی و استایله عالیم داشت ... موهای قهوه ای روشن و اون چشمایه قهوه ای عسلی که جذابیت خاصی بهش داده بود همه و همه اونو جذب میکرد. ...یاده اون یکی مرد که بعد از برخورد با اون پسر اومده بود افتاد رنگ چشمای یکسانی داشتن پس صددرصد برادرش بود(خواهرم هر گردی گردو نمیشه)... هر کی چشماشو میدید متوجه نابیناییش نمیشد چشمایی که جادویی خاص درش بود
رفتارش ..صداش...صورته جذابش... همه چیزش اونو جذبش میکرد
نفس که غرق در رویاهاش داشت اونو مجسم میکرد میخندید و مادرش با دیدنه نفس سری از تاسف تکون داد
سوزان:همه دختر دارن مام دختر داریم خل وضعه این بشر!!(اینو همیشه مامانم به من میگفت خخخ)
ولی وقتی که یاده وضعتش میوفتاد به قلبش چنگ میزدن (قیافه نفس اویزون شد)پسری مثله اون میتونست خیلی موفق بشه میتونست به جاهای بالایی برسه ...یا میتونست بازیگر یا خواننده ویا یه مدله معروف بشه
سرشو از روی میز برداشت و سیخ نشست و با خودش نجوا کنان گفت:...مدل...مدل.....مدل؟؟

نفس با صدای بلندی گفت:ای ...یافتتتتتتتتتتم ...ماماااااااااااااان
سوزان(مادر نفس با داد نفس با تشر به نفس گفت: یواش دختر ..چیه ؟.چیو یافتی؟
نفس در حالی که دستاشو بهم میکوبید گفت:مدله جدید شرکتمونو یافتم ...مامان غوغا میکنه ... غوغاااااااااااا......و قهقهه ای از شادی سر داد







[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 10:27 ق.ظ ] [ *★نفس ★* ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه