تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - give me your heart-14

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلاااااااام نظرمیخواااام!!!!!!!!!چرانمیذارین؟بیخیال بفرماییدادامه
راستی اتنااون ایده ای که میخواستم بگم،خواستم بگم نویسنده هاعکساشونواگه دوست داشتن بذارن پوستربسازیم برای وب خودمون چطوره؟
دانلود فیلم با لینک مستقیم

مایک:توچیکارش باشی؟!

کیو:همه کارش!جسیکاگفتم پاشو...

جسیکاروازروپاش بلندکردوباابروهای بالاداده به سمت کیوجونگ رفت...برخلاف انتظارش،کیوجونگ جم نخوردوبافک منقبض شده واخم های توهم رفته ذل زده بودتوچشم هاش،به سمتش رفت یقه لباسشوگرفت وکمی اونوبالاکشید،درهمون حال گفت:جرات داری یه باردیگه حرفتوتکرارکن...!

سرشوبالاگرفت وباغرورگفت:گفتم همه کارش،بحث دیگه ای میمونه؟!

مایک خنده ی بلندی سرداد...کیوجونگ میدونست امروزسالم به خونه نمیرسه،ولی بااین حال بازم نمیتونست بی تفاوت باشه وخودشوترسوجلوه بده؛دندوناشوبهم فشاردادودریک ان مشتی که حواله صورتش شدوبه جون خرید...به زمین افتاد؛دستشوجلوی دهنش که پرخون شده بودگرفت،بااعصاب داغون ازجاش بلندشدکه تازه چشمم به جسیکاافتادکه خیلی خونسرددرحال مبارزه بامایکه،ازهیکل لاغروظریفش این ضربات قدرتی وسرعتی بعیدبود،نمیتونست بشینه وببینه یه زن بااین مردگنده درحال مبارزه اس؛همینکه جسیکا پریدودوتاپاهاشوروگردن مایک محکم قفل کرد،کیوجونگ یه ضربه به پشت زانوی(اسمشویادم نیس چی بودشرمنده!)مایک زدوباعث شدروزانوهاش بیوفته،باافتادن مایک،جسیکاپاهاشوازهم بازکردبایه حرکت بالانس به پایین اومدودرلحظه اخر با یه لگدازپشت مایک روبه زمین زدوبالبخندی پهن دست کیوجونگ روکه هنوزمبهوت درحال تماشاش بودگرفت وبه بیرون باشگاه رفت...به محض خروج کیوجونگ ازبازوش گرفت واونوبه سمت خودش کشید،ازعمدخودشوپرت کردسمت کیوجونگ ودرحالیکه بایه لبخندشیطنت امیزنگاهش میکردگفت:چیزی شده؟چراعصبانی ای؟

نفسشوبه تندی بیرون دادوگفت:عصبانی؟هه...کلمه خوبیه،اماخیلی کمه!

-چرا؟مگه چیکارکردم؟من فقط به وظیفه ام انجام دادم!

کمی ازش فاصله گرفت وگفت:وظیفه؟!وظیفه اته روپاهای اون مردگنده بشینی؟وظیفه اته اسمتوبهش بگی؟وظیفه اته ازحرفاش کیف کنی؟!

شونشوبابیخیالی بالادادوگفت:الان برنامه ات چیه؟

-مطمئن باش دیگه توبرنامه هام دخالتت نمیدم!

-اوممم مشکلی نیس...پس میام اینجاکارنیمه وقت میگیرم،بهترازاینه که بیکارباشم!هوم؟چطوره؟

-هایششش!!!دختره ی.....ایششش...بریم خونه!

...

سراسیمه باسمت لورین که تونشیمن مشغول برنامه ریزی جی سی بود،رفت....سریع گوشیشوتوجیب گذاشت وروبروی لورین ایستاد...بازم مثل همیشه،لورین توجهی بهش نکردوبه کارش ادامه داد...نفسشوبه تندی بیرون دادوگفت:ویلیام تماس گرفته...

خیلی اروم نگاهشوازجی سی گرفت وبه جاسمین داد:خب؟

جاسمین:گفته چراگزارش نفرستادی؟

-اوهوم...خودم رسیدگی میکنم...

-میگم لورین...

-نگران نباش...قرارنیس چیزی درموردکوتاهی توکارت بدونه...

باخوشحالی نفسشوبیرون داد،سرشوبالاگرفت،امابه یکباره لبخندرولباش ماسید...هیون جونگ درحالیکه چشم هاشوریزکرده بودوذل زده بودبهش،اروم اروم به سمتش قدم برمیداشت...چرامتوجه اون نشده بود،چطورامکان داشت اونوندیده باشه؟!یعنی تمام حرفاشونوشنیده؟بابلندشدن لورین،ناخوداگاه نگاه درمونده اشودادبه لورین...امااون دستشوبه شونه هاش زدوگفت:موفق باشی...

بارفتن لورین،باتردیدبه سمت هیون رفت وگفت:چیزی میخواستی؟

-کوتاهی توکارت؟...مثلاچه کاری؟...نزدیک جاسمین رفت وهمونطورکه دورش قدم رومیرفت ادامه داد:ویلیام...ویلیام...چه کوتاهیه که وقتی لورین گزارش نده اینقدرخوشحالت میکنه؟!...ویلیام...درست پشت سرش متوقف شد،سرشونزدیک برد،لبهاشوبه گوش جاسمین نزدیک کردواروم گفت:ویلیام؟یا...اقای هارت؟!

نفس عمیقی کشیدوگفت:فرقی نمیکنه...هردوش یکیه...

پوزخندی زدوبرای باردوم شروع کردبه دورش قدم زدن...:چرابایدبه این ویلیام،یابه اصطلاح اقای هارت گزارش بدین؟...شماکه فقط محافظ مایین...

-درسته اما...

-اماچی؟

درواقع نمیدونست چی جواب بده،چی بگه،چی بگه که ازاین مخمصه خلاص بشه...ازعصبانیت دندوناشوبهم فشارداد...هیچ چیزتواون موقعیت نمیتونست کمکش کنه... هیچ چیز...باکلافگی موهاشوازجلوی صورتش کنارزدوگفت:ماگزارش کارخودمونومیدیم...اینکه ایاکسی خطری ایجادکردیانه،دوربین های امنیتی تاچه حدامنن،که اگه امن نیستن بشه درستش کرد...

-شماکه فقط یه روزه اومدین،چه گزارشیه؟هنوزکه حتی به شب هم نکشیده!

-ماکارخودمونومیکنیم،بهتره توهمین چندساعتی که اومدیم حواسمون جمع باشه...

-توازمن میترسی؟

-نه واسه چی؟!

-پس چراتامنومیبینی اخمات میره توهم،دستاتومشت میکنی،عضله فکتومنقبض میکنی،تنت شروع میکنه به لرزیدن...

-واقعااینطوره؟!منکه همچین فکری نمیکنم!

-ببین دختره خوب...اگه کلکی توکارت باشه...قسم میخورم...قسم میخورم نمیبخشمت...این حرف منوکوتاه نبین،کم پیش میادکسی رونبخشم،اگه هم نبخشم...اونوقت باید...درست مقابلش ایستادودرحالیکه سرشوبالامیاوردوتوچشم هاش نگاه میکردگفت:گورتوبکنی...اراسو؟...حالامیتونی بری...

نفس عمیقی کشیدوبایه احترام کوتاه به سمت جی سی رفت...

...

بااحساس نزدیکی یه نفربهش وگرمای نفس هاش،حدس زدبایدیه دخترباشه...ناخوداگاه لبخندی زدواروم پلک هاشوازهم بازکرد...یهوبادیدن صبا،اونم بااین نزدیکی،جلوی دهنشوگرفت تاجیغ نزنه...صبادرحالیکه باصدای بلندمیخندید ازکنارش فاصله گرفت وگفت:اقای جوان،لطفابلندشین وقته شامه،همه منتظرشمان...

نفسشوبه سختی بیرون دادوگفت:چیشش!هه!توهمیشه بقیه رواینطوری بیدارمیکنی؟!

-اوممم راستشوبخوای نه،اولین بارمه...

-اصلاازاین کارت خوشم نیومد!

-ازلبخندی که زده بودی معلوم بود،وای من گشنمه،سرمیزشام میبینمت...

بارفتن صبا،ازحرص موهاشوبهم ریخت وپاهاشوروتخت میکوبید...بدسوتی داده بودپیش اون دختر،بایدهرطوری بودجلوی اون دخترومیگرفت،موهاشومرتب کردوبابیرون اومدن ازاتاق،به سمت سالن غذاخوری رفت...

...

سرمیزشام،همه به نظراروم میومدن،اماشایدواقعااروم نبودن،شایدبه چیزی فکرمیکردن،چیزی اذیتشون میکرد،هیون که هنوزبه زمین وزمان مشکوک بود،جاسمین که بیش ازپیش ازهیون میترسیدوتاحدامکان ازش دوری میکرد،یونگ سنگ که فقط دنبال راهی میگشت تابه نوعی ازشرسانی خلاص شه(خیلی دلتم بخواد!)سانی که مثل همیشه خودشوساده جلوه میدادتاکسی پی به شخصیت اصلیش نبره(چه زرنگ!!!)...اروم مشغول بازی باغذاش بود...کیوجونگ که هنوزهم نمیتونست درک کنه جسیکاچه شخصیتی داره،وجسیکاکه به نظرش برای اولین باریه سرگرمی پیداکرده بود،اونم پسری جذاب وخوش تیپ به اسم کیوجونگ،جونگ مین که نگران ترازهمیشه،درحالیکه غذامیخورد،نگاهشوبین برداراش میچرخوندولورین که به نظرخونسردمیرسیداماازفکرش بدجوری مشغول اتفاق امروزش بود،هیونگ جون،درپی کشیدن نقشه ای برای ماست مالی کردن کارشوصبا...واماصبا...بااینکه خیلی اروم پیش رفته بود،امابایدکاری روکه ویلیام خواسته بودروانجام میداد...نگاهی به لورین انداخت،میدونست فکرش بدجوری مشغول این مسئله اس،بهش حق هم میداد،این کاری که ویلیام خواسته،یه کارکوچیک نبود،کاری نبودهرکسی بتونه انجامش بده،درواقع یکی رومیخواست ازخودگذشتگی کنه...نفسشوبه تندی بیرون دادودرحالیکه دورلب هاشوبادستمالی پاک میکردومقابلش رومیزمذاشت،روبه لورین گفت:میخوای چیکارکنی؟

لورین:الان وقتش نیس صبا...

صبا:پس وقتش کیه؟فکرمیکنی باپنهون کردن این مسئله،میتونی نقشتوپیش ببری؟

لورین:صبا...

هیون:موضوع چیه؟!

جونگ مین:ااام،فکرکنم موضوع به خودشون مربوط بشه...بهتره مادخالت نکنیم...

صبا:اینطور نیس...موضوع به هممون مربوطه،خودتم خوب میدونی پارک جونگ مین...چون...

جونگ مین:بس کن...

هیون:میگین اینجاچه خبره یانه؟!

صبا:شمادارین کارتونوسخت ترمیکنین،بهتره بهشون بگین،دراونصورت راحت ترمیتونین این دنیارونجات بدین!

یونگ سنگ:نجات دنیا؟!منظورت چیه؟!

سانی:صبا!بازم فیلمای تخیلی دیدی؟!

صبا:بس کنین همتون!جونگ مین،میدونم توفکرت چی میگذره...

جونگ مین:مگه نمیگم...

هیون:بذارحرفاشوبزنه...

بافریادهیون جونگ،اروم سرجاش نشست،خداخدامیکردصباچیزی درموردش نگه...اماصبابه این زودیاکم نمیاورد،ازجاش بلندشدودرحالیکه دستاشورومیزتکیه میدادگفت:میدونم تواین مدت همتون به این دخترامشکوک شدین،حق هم دارین،ایناادمای معمولی نیستن،توهیون جونگ،میدونم به همه چیزحتی به گروه خودت هم مشکوکی،بهت میگم،امابایدهمینجاقولی داده بشه،اینکه هرحرفی زده شد،جایی درزنکنه...اگه جونتونودوست دارین،اگه میخوایین زنده بمونین،اگه میخوایین دوستاتون زنده بمونن واگه میخوایین هم گروهیتون،پارک جونگ مین نابودنشه،بایدقول بدین این رازوپیش خودتون نگه دارین...

کیو:این چه موضوعیه که به جونمون بستگی داره؟!

صبا:مطمئن باش موضوع مهمیه...

لورین:جونگ مین بهت گفته بودم صبانبایداینجابمونه!

جونگ مین:ولی تونگفتی اون قراره سخن رانی کنه!!!

هیون:این چه موضوعیه که حتی جونگ مین هم میدونه،امامانمیدونیم؟!

صبا:همونطورکه گفتم این دختراادمای معمولی نیستن،اگه بخوام دلیلشوبگم مطمئن باشین مغزتون هنگ میکنه،پس بهتره بدون اینکه دلیلشوبدونین حرفموباورکنین؛لورین ذهن عجیبی داره،میدونم باورتون نمیشه امامیتونه اتش روبه وسیله ذهش کنترل کنه،

هیونگ:فکرمیکنی مااحمقیم؟!

صبا:جاسمین،میتونه اینده روپیش بینی کنه،اون یه فالگیرنیس،امااینده روواضح میبینه؛

هیونگ:هی...

هیون:صبرکن هیونگ....صباادامه بده...

صبا:جسیکا،اون توگول زدن افرادبی نظیره؛

کیو:چیشش اینومن مطمئنم!

صبا:هیچوقت به کارظاهریش توجه نکن،مطمئن باش درباطن منظور خاصی داره...

کیو:مثلانشستن روپای یه مردهیکلی چه منظوری میتونه داشته باشه؟

صبا:جسیکا...میتونی توضیح بدی...

جسیکا:اون مردیکی ازخلافکارای مهم این شهره،اون قاتل کره ای هاس...فقط بخاطراینکه یکی ازکره ای هاباعث شدیه باربه زندان بیوفته،اون یه مردکینه ای بوده؛

کیو:چه دلیلی داشته روپاش بشینی هان؟

-اینطوری راحت ترمیتونستم سوزن کوچیکموواردمهره ی کمرش کنم...

-منظورت چیه؟!

-درواقع اومدن به باشگات یه بهانه بود،طبق تحقیقات من مایک توهمون باشگاهی کارمیکردکه توبودی؛من به اونجااومدم،اون لحظه که موهاموبه کنارگوشم فرستادم،درواقع ازکنارگوشم سوزن کوچیکی که قبلاگذاشته بودموبرداشتم،وقتی مجبورش کردی بلندشه،به ارومی تو نقطه ای ازکمرش که احساسش نکنه،سوزنوواردکردم،اون سوزن  به ماده فلج کننده اغشته بود،ازاونجایی که اون مزاحم کارمون میشد،بایدفلجش میکردم،اون موقع که زدی به پشت پاش،درواقع به من کمک بزرگی کردی،چون ازهمون لحظه اون مردرسمافلج شد...

-ب ب باورم نمیشه!

شونه هاشوبالاانداخت وگفت:درکل ازکمکت ممنونم...

 





طبقه بندی: (داستان)give me your heart،

[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ ^sh@kib m@ster^ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه