تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - SECRET MURDER 5

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلام خب بچه ها اومدم با داستان مرموزم
یه امروزو به نظرا گیر نمیدم
هر چقدر دلتون میخواد نظر بذارین

یونگ سنگ:باشه اومدم

کتش رو پوشید و موبایلش رو توی جیبش گذاشت

در رو باز کرد که کیو و هیونگ رو دید که داشتن از ماشین پیاده میشدن

کیواز دور داد زد:یونگ سنگ کجا میری؟

یونگ سنگ:زود میام ...و از اونا دور شد

هیونگ:کیو بریم دنبالش؟

کیو:نه  بهتره بریم خونه.........

***

یونگ سنگ با قدم های سریع به سمت اتاق کیم میرفت

با رسیدن به اتاق بدون تلف کردن وقت در و باز کرد

هیون :دکتر شما مطمغن هستین؟

_:...

هیون:باشه پس ممنون و تلفن رو قطع کرد

با دیدن یونگ سنگ از روی صندلی بلند شد..

یونگ سنگ:اقای کیم....شماره ردیابی شد؟

هیون :نه باید بیشتر طولش میدادی...همکارام
مکالمه تونو ضبط کردن

یونگ سنگ کلافه دستاشو لای موهاش فرو کرد و گفت:

خبری شد بهم زنگ بزنین

هیون:حتما

یونگ سنگ :فعلا میرم

هیون:نه یه چیزی هست که باید بدونی

یونگ سنگ دستشو از روی دستگیره در برداشت و به سمت هیون

برگشت

هیون:طبق اطلاعات بدست اومده توسط  پزشکی قانونی فهمیدیم

که قاتل یه نفر نه بلکه چن نفر بوده

یونگ سنگ:چی؟؟اما دکتر که به ما نگفت!

هیون:یه دکتر دیگه فهمیده ..

یونگ سنگ:...  درباره ی جنسیت قاتل چیزی نگفت؟

هیون:نه ...از دکتر پرسیدم نمی دونس

یونگ سنگ سرشو به نشونه ی باشه تکون داد و از اتاق بیرون رفت

***

_:نزدیک بود گیر  بیفتیم اه این 3 نفری که روی پرونده کار میکنن خیلی باهوشن!

_:اره باید مراقب باشیم...

:خب میتونیم یه کاری کنیم

_:چی کار؟

_:من یه نقشه دارم...!

********

کیو روی مبل خودشو پرت کرد  دستشو زیر سرش گذاشت



و به سقف خیره شد

کیو:هیونگ ..من نمیخوام وقتو تلف کنم...میخوام به یونگ سنگ کمک کنم تا قاتل رو زود تر پیدا کنه ..

هیونگ با حرف کیو به فکر فرو رفت

و چن دیقه ای طول نکشید که سریع از جاش بلند شد

هیونگ:کیو تو راست میگی.. ما تلاش نکردیم...به یونگ سنگ مثه قدیما کمک نکردیم

اون رو این پرونده خیلی حساسه چون این پرونده شباهت زیادی به مرگ پدر و مادرش داره بهتره من برم تا کمی تمرکز کنم شاید چیزی دستگیرم شه

کیو تا خواست چیزی بگه هیونگ از اونجا رفت

+++

هیونگ دستاشو توی جیبش فرو کرد

و به راه افتاد از کوچه های مختلف میگذشت

بر خلاف روزهای دیگه کوچه ها خلوت و تاریک تر بودن

اروم قدم برمیداشت ... تا اینکه

کم کم احساس کرد یه نفر داره تعقیبش میکنه..

چاقویی که توی جیبش بود رو یواشکی  برداشت و سریع برگشت

حدسش درست بود  .مردی  که کاملا خودشو پوشونده بود تا قیافه ش معلوم نشه اونو تعقیب کرده بود از درخشش  چاقوی دست اون مرد  فهمید که  مرد ه غریبه به دنیال یه فرصت مناسب  بوده تا اونو بکشه




+++++++++++++++++++++++++++++++++

کیو در اتاقشو باز کرد

تصمیمشو گرفته بود باید به صورت جدی کارش رو شروع میکرد

کاغذایی که رو دیوار چسبیده شده بودن  زحمت  هایی که برای پرونده های قبلی کشید بود رو به وضوح نشون میداد  اهی کشید و اونا رو از روی دیوار کند  روی صندلیش نشست تمامی مدارک و سر نخ هایی که گیر اورده بودو بادقت دوباره خوند و بعد روی کاغذ فرضیه هایی رو که داشت نوشت و به دیوار چسبوند

+++




[ پنجشنبه 23 آبان 1392 ] [ 07:05 ب.ظ ] [ mona_ss ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه