تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - give me your heart-13

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلام عزیزان بی معرفت،بفرماییدادامه

بعدازاینکه کارش باجی سی تموم شد،اونوروصندلی نشوندوروبه لورین گفت:تاچنددقیقه دیگه لود میشه،فقط باعرض پوزش،نصف حافظه اش پریده،دوباره بایدباهاش کارکنین تاافراداینجاروبشناسه،شادی جان(منظورش لورینه،حالابعدامتوجه میشین چرابه این اسم هاصداشون میکنه)من اگه جات بودم این ماموریتومیسپردم به کسی که این گندوبالااورده؛

لورین:کارت خوب بود،میتونی بری...

صبا:قهوه؟چراکه نه؟!باکمال میل!...بشینم؟چـــشم...

جاسمین:الحق که مثل خودم پرروئی!

لورین:نه صبا، بهتره بری...

جونگ مین:لورین،میشه بیایی اتاقم؟کارت دارم...

لورین:صباوقتی برگشتم اینجانبینمت...

صبا:اوکی...برو...

بااخم غلیظی به همراه جونگ مین رفت...رفت،امامطمئن بودصبادختری نبودکه به این زودی قبول به کاری کنه!بارسیدن به اتاق دروبست وگفت:میشنوم...

-این صباکیه؟جاسوسه ویلیامه؟

-نه...ازخودمونه...

-پس چرااینقدرازش متنفری؟!

-من...

-نمیخوام دروغ بشنوم...حقیقتوبهم بگو...

سرشوبه زیرانداخت وباکمی مکث نفس عمیقی کشیدوگفت:صباازخودمونه،اما...اون یه مخترعه...

-خب باشه!ینکه بدنیس!

-اون مخترعه جونگ مین...کسیه که ایده های ویلیام روعملی میکنه!اون داره دستگاهی رومیسازه که باعث میشه این دنیاجاشوبه یه دنیای دیگه بده...دنیایی که باقلب توبه وجودمیادوباقلب تویه دنیای دیگه نابودمیشه...اینومیفهمی؟!

-پس چطورمیگی اون ازخودمونه؟!

-اون کسیه که ماروکنترل میکنه...ازهمه چیزماخبرداره،حتی نقشه ای که میخواییم برای نابودی ویلیام وپس گرفتن قلب من بکشیم...اماچیزی به ویلیام نمیگه...

-اگه یه روزخیانت کنه چی؟!

-باوجوداینکه داره به ویلیام کمک میکنه،امااین دنیارودوست داره،اون نمیخواداین دنیانابودشه؛

-من گیج شدم!این یعنی چی؟!

-اون مجبوره به ویلیام کمک کنه،وگرنه کشته میشه...

-هان؟!منظورت چیه؟!

-جونش درخطره،اون ازایران اومده...یعنی ازایران دی.پورت شده...دی.پورتش کردن به افغانستان،اماویلیام کشفش کردوبه اینجااورد...

-واسه چی همچین اتفاقی افتاد؟

-اون دخترشری بوده،ازذهنش هم به خوبی استفاده نمیکرده،به عبارتی به هوش سیاه معروف بوده...به خاطره همینه...خانواده اش هم مخترع بودن،جی سی روجدصباساخته،خانواده صبابعدازاینکه صبابه اینجااومد،جی سی روهم به اینجافرستادن...گفته باشم،اون اگه اینجاباشه عمرااگه ماروبه اسم خودمون صداکنه!شماروهم مجبورمیکنه به یه اسم دیگه صدامون کنین...

-واسه چی؟!

-اون ازاسم های ایرانی بیشترخوشش میاد...کی میدونه!شایدشماهاروهم به یه اسم ایرانی صدازد!

-اوکی،بهتره بریم تابهمون شک نکردن؛

-اوهوم...

باهم به بیرون اومدند،لورین بادیدن صبااخمی کرد،اماتااومدچیزی بگه،هیون جونگ ازکنارش ردشدوگفت:دفعه اخرت باشه چیزی روازمون پنهون میکنی!

متوجه منظورش شده بود،حتمابه چیزهای دیگه هم شک کرده بود،نگاهش به جاسمین داد،بانگاهی پرازخواهش نگاهش میکرد،میدونست اگه این موردبه ویلیام گزارش داده بشه کارش ساخته اس،بخاطرهمین ترجیح میدادچیزی نگه،تواین نقشه جاسمین میتونست خیلی بهش کمک کنه...باارامش به سمت کاناپه رفت وبعدازنشستن روبه هیون جونگ گفت:بله،حتما...ازفردابرنامه ای میچینیم برای یادگیری زبان خارجه؛

جونگ مین:من عادت دارم تواتاقم اونم باصدای بلندتمرین کنم!

لورین:مشکلی نیس...بعدازاینکه جاسمین باهاتون کارکردمیتونین برین به اتاقتون وخودتون هم تمرین کنین!درضمن صبا...

صبا:اوه،جی سی لودشد!هی جی سی منومیشناسی؟

سانی:جی سی که خیلی وقته لودشده!!!

صبا:بچه توحرف نزن!

سانی:چیشش!کی به کی میگه بچه!خوبه ازتوبزرگترم!!!

جونگ مین:بس کنین،صبا تووجی سی بهتره تواتاق هیونگ بخوابین،هیونگ تومیتونی امشب بیایی پیش من...

هیونگ:عمرا!من اگه لازم باشه توحیاط بخوابم پیش تونمیخوابم!!!

جونگ مین:خیله خب،پس بروتوحیاط...

-هان؟!

-گفتم بروتوحیاط!

هیون:من هنوزنمردم اینطوری س.ی.ا.س.ت بازی درمیاری مسترپارک....

بدون اینکه نگاهشوازهیونگ برداره،بی هیچ حرفی نفس عمیقی کشیدوبه اتاقش رفت...هیونگ بابغض روشوکردسمت هیون...هم ازنگاه جونگ مین ترسیده بودوهم ازدفاع هیون...اونم بااین جدیت...چراجونگ مین ازش همچین درخواستی کرده بود؟!نگاهشوبه صباکه بااخم به دربسته اتاق جونگ مین ذل زده بود،داد...دلیلش این دختربودیا...نگاهشوچرخوندوبه لورین که مثل همیشه ساکت به نقطه ای ذل زده بود،داد،...یاشایدهم این دخترچیزی بهش گفته بود!...چراجدیداجونگ مین بااین دخترخلوت میکرد؟!نفس عمیقی کشیدوبه سرعت به سمت اتاقش رفت...میدونست کسی جواب سوالشونمیده،ترجیح دادکمی استراحت کنه تاازاین افکاردرهم وبرهمش دربیاد...

...

یونگ سنگ:من خستم،میرم بخوابم...

خوابش نمیومد،درواقع ازجوسنگینی که واقع شده بودخسته بود،اون هم به یه چیزهایی مشکوک بود،امابایدسلانه سلانه پیش میرفت،برگشت سمت سانی وگفت:هی بادیگاردسریع بیا...

سانی:بامنی؟

-کسی جزتوبادیگاردمه؟!

-نچ!

-اه بیادیگه!

-ولی من گرسنمه!هنوزشام نخوردیم!(نکته بسیارظریفیه،بعله!)

صبا:شکیب؟!(ایش چقدربدم میاداسمموتوداستانم میذارم خخخ)توهنوزم به فکرشکمتی؟!اینهمه غذامیخوری پس چرارشدنمیکنی؟!نه عرضی نه طولی؟!

سانی:صبا!توهنوزم ازفضولیت کاسته نشده؟!(قربون خودم برم کم نمیارم خخخ) تومیدونی چقدرسخته محافظ این بودن؟!کلی انرژی ازم میره!

یونگ سنگ:مثلاچقدرسخته؟!

سانی:خیلی!

یونگ سنگ:اهان الان گرفتم چقدر!

کیو:من میرم غذاسفارش میدم...

سانی:کاش من محافظ این بودم!این ازاون تک سلولیه بهتره!

کیو:تک سلولی؟!

سانی:اره همون که خیلی مانکنه منم محافظشم مثلا!

یونگ سنگ:من هنوزاینجاایستادمو!

سانی:اواخاک برسرم!نیس خیلی لاغراندام ومحوین،ندیدمتون!شرمنده!!!

یونگ سنگ باکلافگی نگاهی به سانی انداخت وگفت:کاری نکن امشب هم ازشام خوردن منعت کنما!

صبا:اوه اوه!دراون صورت من تواین خونه نمیمونم!

یونگ سنگ:اونوقت چرا؟!

صبا:اگه غذابه بدن این سانی نرسه یه قیامی به پامیکنه اون سرش ناپیدا!

سانی:واسه کم کردن روی توهم شده تایه هفته چیزی نمیخورم!

روشوبرگردوند،وقتی سکوت جمع رودیدبرگشت سمت بقیه...نگاه مرموزبقیه براش حکم مرگ روداشت،نفسشوباکلافگی بیرون دادوگفت:حالانمیشه1روزکامل؟!

یونگ سنگ:نچ...دقیقایه هفته...

سانی:پس حداقل بذار اب بخورم!اینطوری که میمیرم!

یونگ سنگ:اوکی،قول میدم دوروزنشده به پام میوفتی!

سانی:توخواب ببینی!

کیو:اوه اوه،بایدبرم باشگاه!غذاروسفارش دادم،میرم اماده شم...

...

باورودبه باشگاه جمعی ازنگاه هابروشون افتاد،باکلافگی نگاهی به جسیکاکه بیخیال به اطراف نگاه میکردانداخت وگفت:حالاحتمابایدمیومدی؟!

جسیکا:هوم؟بامنی؟!

-یه نگاه به اطراف بنداز!هیچ دختری نیس!

-چرامنشیش زنه!

-میدونی تاحالاباچندنفراینجاخوابیده؟!

-جدی؟!شک کرده بودما!إمثل اینکه اون مرده باتوکارداره!

نگاهشوازجسیکاگرفت وبه مرددرشت اندامی که به طرفشون میومدداد،سریع برگشت سمت جسیکاوگفت:هی بهتره ازاینجابری...

-اوم چرا؟!

-میدونی اون کیه؟!

-نه!ولی خوش هیکله!

هنوزحرفی نزده بودکه همون مرد،بااون صدای دورگه وکلفتش خطاب بهش گفت:هی چشم بادومی،معرفی نمیکنی؟!

باخنده ی ساختگی برگشت سمتشوگفت:هه یکی ازاشناهاس،دیگه میخواست بره!

-کجابااین عجله!تازه ازاین خانم خوشکله خوشمون اومده!

بزوراب دهنشوقورت دادوباشرمندگی برگشت سمت جسیکا،امابادیدنش ماتش برد،برعکس تصورش،جسیکاباشرم دخترونه ای سرشوپایین انداخته بودوموهاشوکه جلوی صورتش بودوکنارگوشش فرستاد...بابهت ودهن بازدرحال نگاه کردن جسیکابوداون مرددرشت هیکل رویکی ازصندلی هانشست ودستشوسمت جسیکادرازکرد...باهرحرکت جسیکابهت وناباوریش بیشترمیشد؛جسیکاهم متقابلادست اون مردگنده روگرفت وروپاهاش نشست...باحرص نفسشوبیرون دادوروبه جسیکاگفت:مگه نمیخواستی بری؟!

مرددرشت اندام بی توجه به کیوجونگ که ازعصبانیت سرخ شده بود،دست نوازش روگونه های جسیکاکشیدوگفت:اسم من مایکه،اسم توچیه خانم کوچولو؟

گوشه لبشوگازگرفت وگفت:اسم من جسیکاس...میتونی جسی صدام کنی...

بااین حرفش کیوجونگ رسمادیوونه شده بود!دستی بین موهاش کشیدوگفت:هی تو،بهت دستورمیدم ازجات پاشی وبرگردی خونه...

مایک:توچیکارش باشی؟!

کیو:همه کارش!جسیکاگفتم پاشو...

جسیکاروازروپاش بلندکردوباابروهای بالاداده به سمت کیوجونگ رفت...برخلاف انتظارش،کیوجونگ جم نخوردوبافک منقبض شده واخم های توهم رفته ذل زده بودتوچشم هاش،به سمتش رفت یقه لباسشوگرفت وکمی اونوبالاکشید،درهمون حال گفت:جرات داری یه باردیگه حرفتوتکرارکن...!

 





طبقه بندی: (داستان)give me your heart،

[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 07:53 ق.ظ ] [ ^sh@kib m@ster^ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه