تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - نیمه وجود (عشق محال)...قسمت سوم . چهارم

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

بفرماااااااااااید داستان عشقه محال نیمه وجود

ممنون از فرح جون

کیم فرح جون:سلام بچه هاااااا ببخشیدواقعا که دیرشد اول از همه تولد توفولیمون مباررررررک یعنی الان داره سربازی چکارمینه پیشه کیوست بازم بانظراتتون مارو دلگرم کنید مرسیییییی

برای تاخیرم عذر میخوام دیگه تکرار نمیشه

5 شنبه خدمت میرسم دوباره

برای مدرسه خوناشام ها و جادوگران استاد هیونگ جون فرحناز انتخاب شد...مونده یونگ
رها هم استاد کیو جونگ

ثبت نامه شاگردان هم اکنون اغاز شده

این قسمتم افراد با جنبه برن...بخش تف تفیه

هیونگ.وقتی بغلم کرد احساس کردم بهم برق وصل کردن بزورگفتم: چکار میکنی؟؟
 اما جونگمین گفت: میخوام گرمت کنم!!
و سرشو بیشتر توی گودی گردنم برد واقعا داغ کردم اغوشش گرمو دوست داشتنی بود فکرکنم دیونه شدمو واقعاازش خوشم اومده بود...گرمای تنش خواص بود..یه گرمای جدید که توی بدنه هیچ دختری چنین ارامشیو نمیتونست بهم منتقل کنه
ولی انگار عذاب وجدان این  ارامشو میخواست ازم بگیره...….
حالا چکار کنم ابرومون جلو همه میره اگه دابل اس نابود میشه.... با فکرشم تنم لرزید چه برسه به اینکه دیگه اتفاق میفتاد واویلا میشد تمام تنم گر گرفت سریع دستاشو ازدور کمرم بازکردم...سعی کردم متوجه اشتباهش بکنم... شاید اینجوری از دست این احساسای مختلفو جدید راحت شم....
هیونگ:.جونگمین خواهش میکنم بادوتامون اینکارو نکن نزار رفاقتمون خراب شه اگه همه بفهمن نابود میشیم(خدا نکنه) دابل نابود میشه(خدا نکنه)، خورد میشه از بین میره(د زبونتو گاز بگیر بچه) اگه بفهمن بهم احساس داریم هممون ازبین میریم میفهمی اینووووووو
درکمال ناباوری لبخند زیبایی روی لباش اومد تازه فهمیدم دلیلش چیه... خاک برسرم شد خودمو لو دادم...واقعا که کودنم...چقدر سریع فکرمو به زبون اوردم... بامشت چندبارکوبیدم توسرخودم خاک تو سرت احمق دیونه گندزدی....
جونگ با همون لبخند ملایم گفت:. پس توهم دوستم داری درسته.یه احساس جدید مگه نه؟... روی کلمه های دوستم داریو احساس تاکید میکرد...نمیدونم چرا ولی خوشحال بودم خوشحال ازز این که اونم احساسی بهم داره...به این که این حس های اخیر فقط ذهن منو در گیر نکرده بود...شاید برای اون لحظه اصلا ناراحت نبودم... خوشحال بودم...
جونگمین به هم نزدیک تر شد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت:بهت قول میدم هیونگ...هیچ اتفاقی نمیوفته...هیچ کس قرار نیست حس درونه مارو بفهمه...حس ما به هم یه( کمی مکث کرد...انگار میخواست از حسش مطمئن بشه...و با لحن مصمم و محکم تری ادامه داد)...یه عشقه :پنهان و ابدیه"...به عمقه چشمای هیونگ نگاه کرد و با شیطنت درونیش گفت:
جونگمین: ولی قبل از هرچیزی میخوام دوباره اینو امتحان کنم
 وسریع طرف هیونگ که یک قدم فاصله داشت  اومدو دستشودورکمرنسبتا باریکش  انداختوبغلش کرد ولبای داغشو که مثل کوره اتیش شده بود...و بیشتر طلب اونو میکرد روی لبای سرده هیونگ گذاشت
تویه لحظه گرمای لبهای جونگ مین به هیونگ انتقال پیدا کرد... هردو بدون بلوز بودن وگرمایی سوزنده و داغ بینشون بود و جونگمین لبهای جونگمینو با مهارت بین لباش به بازی میگرفت و میبوسید ...شدت بوسه های جونگمین عمیق ترو طولانی تر شده بود...واقعا داشت کم میاورد ...حتی بهش مجال نفس کشیدن هم نمیداد... داشت توی تب تند لبای جونگ مین میسوخت...نه دیگه نمیتونستم تحمل کنه ...هیونگ که تا اونموقع سعی کرده بود خودشو کنترل کنه و کمتر جونگمینو تشویقو همراهی کنه ...با زیاد شدنه حرارته تنشون و عمق  بوسه های ماهرانه جونگمین چشماشو بست و با محکم گرفتنه کمر جونگمین به سمت خودش چشماشو بست و با عمق بیشتری لب پایینه جونگمینو مکید....
جونگ
.وقتی فهمیدم اونم دوستم داره انگاردنیاروبهم دادن دیگه به هیچی فکرنکردم رفتم طرفش بغلش کردمو شروع کردم به بوسیدنو مکیدنه لباش...سعی کردم تمام احساسمو توی بوسه هام منتقل کنم اولش همراهیم نمیکرد...منم انگار لج میکردم و عمق بوسه هامو بیشتر میردمو با حرارته بیشتری میبوسیدمش...ولی بعداز چند لحظه اونم باهام همراهی کرد باورشم سخت بود...با مکش عمیقی که از لب پایینم کرد بدونه این که حتی نیمسانت ازش فاصله بگیرم اه" خفیف ولی پر شهوتی کشیدم..واقعا بهم چسبید(جوووووووونه من ؟) گرم و پرشوروعمیق میبوسید بازم اون طعم دوست داشتنی..... رو زمین بودم ولی حس کردم به اوج رسیدمو تو اسمونام...... فرشته ای که همیشه ارزوشو داشتم،حالا که فهمیده بودم با تمام وجود عاشقمه هم منو میخواست وحالا داشت بااون لبای گوشتیو خوش فرمش تو بوسه همراهیم میکرد اونم به این عمقو حرارت... دیگه بیشتراز این چی میخواستم حالا حس میکردم یه گی هستم یه ه.م.ج.ن.س باز که از بقیه خوشبخت تره شاید بقیه فکر کنن دیوانه ام ولی اگه امشب همچین حسی رو تجربه نمیکردم به گی بودنم پی نمیبردم...کیه که چنین لذتیرو دوست نداشته باشه...حتی اگر ادمایی اونو محال بدونن
هیونگ
.وقتی زبونشو رولبام میکشید حس خیلی خوبی بهم دست میداد من هم متقابلا این کارو میکردم یعنی الان اونم حسش مثل منه؟
انقدر با شدت منو میبوسید که تمام لبم ذوق ذوق میکرد... ولی انگار خستگی ناپذیر بودیمو تشنه...
با زبونش  جای جای دهنمو مزه مزه میکرد و زبونمو لبامو میمکید نوازشاش که به پشت کمرم میداد و دست دیگه اش که همزمان باگوشم بازی میکردو روی سینه ام کشیده میشد و  صورتمو نوازش میکرد ودستهای من که بین سرشونه و موهاش در بازی بود هردو مونو تااوج میرسوند اما بس بود به معنای واقعی نفس کم اورده بودم هلش دادم عقب
هیونگ:.بس...بسه دیگه نمیتونم ...نفس کم اوردم
اونم مثل من نفس نفس میزدو چشماش خمار خمار بود معلوم بود وضعش از من بهتر نیست دوتامون روی زیرانداز دراز کشیدیم وبه ابر های بالاسرمون خیره شدیم
هیونگ:.حالا چی میشه؟...
کمی مکث کرد انگار داشت فکرمیکرد
جونگ:.فعلا میتونیم همینجوری ادامه بدیم... توباهام موافقی؟....
هیونگ :. اما...جونگمین من......
جونگ.: میدونم گی نیستیم ولی حالاکه همو انقدر دوست داریم و خودت فهمیدی حسی بهم داری ...چرابایدجلوی احساسمونو بگیریم ها؟.... من ...هیونگ من وقتی با توام انگار کاملم...من امشب با فهمیدنه حسم به طور قطعی فهمیدم با تو کاملم هیونگ... واقعا وقتی باتوام ازهرچی دختره بیزارم میفهمی من دوستت دارم کیم هیونگ جون...دوست دارم
هیونگ
وقتی گفت دوسم داره بی اختیارلبخندی روی لبام نقش بست .
هیونگ جون در حالی که به چشمای صادقه جونگمین نگاه کردو گفت:منم دوست دارم جونگمین اما اگه بقیه بفهمن چی؟... به اینش فکرکردی
جونگ با بیخیالی شونه هاشو بالا انداختو گفت:.ماهمیشه توخونه صمیمی بودیم و هستیم پس قرارنیست کسی بفهمه وشک کنه اگه هم فهمیدن مجبوریم احساسمونوبراشون توضیح بدیم
هیونگ در حالی که قیافه ی ترسیدشو اشکارا نشونه جونگ میداد گفت:.من میترسم جونگ مین
جونگ دتشو ارم روی گونه ی هیونگ کشیدو گفت:.هیونگ جون عزیزم ..تا من پیشتم از هیچی نترس وبعددوباره عمیقو پر حرارت لبای هیونگو بوسید
جونگی از هیونگ جدا شد و به چشمای هیونگ زل زد و با شیطنته خاصی که تو چشماش بود گف:.چطوره؟..
هیونگ با تعجب به جونگ نگاه کردو گفت:.چی چطوره؟..
جونگ با نیشه باز جوابه هیونگ و داد و گفت:.طعمش .....طعم بوسیدنم
هیونگ با قیافه ای متفکرو بامزه که جونگمینو به خنده ی معروفش باز میداشت گفت:والا...نمیدونم یه حس خوبی بهم میده خیلی دوست داشتنیو...بعدسرشو با خجالت پایین انداخت ...دوست داشتنیو پر احساسه
جونگ خنده ی مستانه ای سرداد و گفت:.منم همین نظررودارم فکر نمیکردم یه روز تشنه ی طعم لبای یه پسربشم
 و بعدهردوزدند زیر خنده
هیونگ. بلندشو لباس بپوشیم تااز سرما نمردیم


کیو
.از وقتی ایون زنگ زد که برم خونه برای خواستگارش تو دلم هی بدوبیراه می گفتم: اخه وقت اومدنت بود الان.. اون دوتا تنهان یعنی دارن چکار میکنن اگه جونگمین هم اونو دوست داشته باشه چی....داشتم دیونه میشدم اصلاحواسم تو جمع نبود به بهونه سردرد با یه عذرخواهی کوتاه به اتاقم پناه بردم خواستم کمی استراحت کنم ولی مگه فکر باهم بودن اون دوتا میگذاشت... دیونه شدم رفتتتت...همش نگران بودم...خدای من ...خدایا کمکم کن..
دلم طاقت نیاورد گوشیمو در اوردمو زنگ زدم به هیونگ اما جواب نمیداد واقعا داشتم از نگرانی میمردم نیم ساعت گذشت تااینکه گوشیم زنگ خورد وبعد صدای شاد هیونگ وخنده های بلند جونگمین که از اونور خط شنیده میشد

هیونگ .ببخشیدگوشیم تو ماشین بود کیو چه خبر
دستامو‌محکم مشت کردم صدای خنده هاشون باهم داشت اتیشم میزد باحرص گفتم کجایین
.داریم میریم طرف کافی شاپ بلوط میای؟ هیونگ
کیو با گفتن تعارف هیونگ از خدا خواسته سریع کتشو از روی تخت برداشت و با تحکم توی صداش سریع گفت:.اره میام...
 قطع کردم و با یه خداحافظی به بهونه‌اینکه باید واسه تمرین حاضرشم از خونه زدم بیرون وبه سمت کافی شاب بلوط که پاتوقه همیشگیه دابل اس بود  حرکت کردم
هیون. ناگیونگو خونشون رسوندم...
خیلی از ناگیونگ خوشم میومد خوشگل بود هیکل سک..سی داشت مهربون بودو از همه مهمتر منو دوست داشت دیگه بیشتراز این چی میخواستم تمام روزوباهم بودیم باهم غذا خوردیم حرف زدیم والبته بخش مخصوص که همیشه سرجاش بود وبدون اون نمیشد توفکراینم که واقعا عاشقشم وباید برای خودم استین بالا بزنم خیلی خوبه که خانواده های هر پنج نفرمون از لحاظ عشق و انتخاب و چیزای دیگه راحتمون گذاشتن اره این دختر مورد علاقمه حتما در مورد احساسم با بچه ها صحبت میکنم و برناممو بهشون میگم بالاخره اونا داداشامن وبایدنظرشونو بدونم اره همین کارو میکنم...
فرکمونو چرخوند و به سمت خونه ماشینو مثه پرنده ای به پرواز دراورد(تشبیه داره...پروازو به سرعت زیاد تشبیه کرده...امروز ادبیات داشتیم خخخخخ)
کیو
.رسیدم کافی شاب با چشم کمی دنبالشون گشتم پیداشون کردم پشت یه میز که بیشتر اطرافش پوشیده بودو دید زیادی بقیه روش نداشتن ...نشسته بودن دوست داشتم برمو کله جفتشونو بکنم وبگم چرا انقدر بهم چسبیدید چرا دست جونگمین دور گردن توه هیونگ جون... اما بایدخودمو کنترل میکردم نبایدخودمو میباختم چند تانفس عمیق کشیدم و رفتم طرفشون
کیو:.هی بچه ها
جونگمین دستشواز دور گردن هیونگ برداشت هردوشون سلام کردن
کیو:.چرا دستتو برداشتی جونگمین مزاحمم وبایه حالت مرموز که مخصوص کیم کیوجونگ بود بهش نگاه کردم(جونم نیگا نیگا)
هیونگ:.کیواین حرفا چیه؟...
کیو:.باتونبودم کسی که بایدجواب بده خودش زبون داره!!
جونگ باخودش گفت:.این خشمو حسادت چیه تو چشماش چراانقدر رفتار ما براش مهمه یه چیزی این وسط خیلی عجیبه...
جونگ سعی کرد با حالت بی تفاوتی بگه.:هی کیوجونگ از کی تا حالا رفتارمادوتاوکارایی که میکنیم واست مهم شده...
کیو یکم شکه شدم منو منی کردموگفتم.خب....خب تا وقتی تو نبودی هیونگ با من صمیمی تر بود
هیونگ. با حالت بهت گفت:چی میگی تو کیو من هنوزم باهات همونجوریم شماها برادرامین من همتونو دوست دارم اما اگر برای صمیمیتم با جونگمین دلیل میخوای ...دلیلش اینه که اون از همه لحاظ شبیه منه
کیو زبانه ای انداختو گفت:.مثلا...
هیونگ با حالت شادی گفت:شیطنتاش،غمگین شدنش،همه چی یه حسی مثل نیمه وجودم(اسم داستان)
کیو که روی صندلی نشسته بود لیوان اب پرتغالشو که تازه براش اورده بودن برداشتویک نفس سرکشید..و با خشم پنهان شده گفت:.نظرتوچیه جونگمین؟...
جونگ پوزخندی زد وگفت:.کاملا باهیونگ موافقم خیلی دوستش دارم چون مثل نیمه وجودمه وقتی نگاش میکنم انگار خودمو میبینم البته.. شماروهم خیلی دوست دارم داداش کیو...

کیودیگه حرفی نزدوباعث شداون دوتا هم ساکت بمونن و بی صدا اب میوشونو بخورن
ساعت 8شب بود که برگشتن خونه
هیون:.واقعا متاسفم پسرا به خاطرمن مجبور شدید کل روزو بیرون بمونید
جونگ با نیش باز گفت:.این حرفونزن به ما که خوش گذشت مگه نه هیونگ جون..وچشمکی زد
هیونگ هم لبخندی زد وبا نیش باز گفت: اره خیلی خوش گذشت
کیوکه دیگه نمیتونست رفتار اونارو تحمل کنه رفت اتاقشو درومحکم بست
هیون با قیافه ای توهم گفت:.این چش شده
یونگی سرشو تکون دادو گفت:نمیدونم.من میرم باهاش صحبت کنم
هیون با لحن با مزه ای پسرا رو مخاطب قرار دادو گفت:.بیایدواسه جبران شام درست کردم
اتاق کیو جونگ...
یونگی.::کیوداداشی.
..
کیو:.چی میخوای یونگسنگ
یونگی:.نمیخوای به داداشت بگی چی شده هاااا...
کیو.:هیچی فقط حوصله ندارم خسته ام
یونگی:.امامن یه چیزدیگه حس میکنم
کیویه لحظه ترسید یونگی چیزی فهمیده باشه:.چ...چی؟..
یونگی:.باایون اه دعوات شده اره/؟..
کیو..ا....اررره .باایون دعوام شد!!!!!
یونگی.اشکال نداره مثل اون دفعه زود اشتی میکنید بین خانواده ها این چیزا زیاده.... حالا پاشوبریم غدابخوریم تااون سه تا هیولا تمومش نکردن
کیو لبخندی زدو‌گفت خوشحال از این که یونگ چیزی نفهمیده گفت:بیخیال بریم
...
یونگی:.هی شما سه تا هیولا واسه ما چیزی گذاشتین
هیونگبا دهانه پر گفت:.البته داداش بزرگه
 وصندلی پیش خودشو برای کیو‌که‌ نزدیک میشد عقب کشید ودرادامه گفت:.هیون انقدر درست کرده که واقعا فکر کرده باچندتا هیولا طرفه
هیون با حالت سوالی گفت:.نیستید؟
هرچهارتاباهم.یاااااااا.....میخوای بمیریییییی؟
هیون هم زیرزیرکی خندید هیون:.بچه ها میخواستم یه چیزی بگم
جونگی در حالی که تیکه ای کیمچی دهنش میزاشت گفت:.بگوداداش...
هیون.من ناگیونگو دوست دارم
یونگی:.اااا نه بابا من همیشه فکرمیکرم عاشق منی حالا منو فروختی... خودت اوندفعه بهم گفتی خانمم من تورو با هیچکی عوض نمیکنم ولباشو با حالت بغض غنچه کرد(اوخی چه ناز میشه)
بچه ها زدن زیر خنده
هیون:.نمیری پدرسوخته من
یونگ:.دیدی ...دیدی منو میخوای بعدنزنی زیرشااااا... شماهم شاهدید
پسرااز خنده ترکیده بودن
هیون: .میزاری حرفمو بزنم یانه دختر بد
یونگی:.بفرمااوپااااا...
هیون لبخندی زد و زیر لب گفت: اتیش پاره...
هیون:.میخواستم بگم میخوام باناگیونگ نامزد کنم
چندلحظه همه ساکت شدن ولی با ضربه ای که یونگ‌پشت گردن هیون زد همه باتعجب بهشون نگاه کردن
یونگی:.میدونستم ...میدونستم بهم خیانت میکنیو سرم هوو میاری ولی بااین وجود یکدفعه پرید بغل هیون ..من موافقمممممم....
.
صمیمیت هیونگو جونگ روز به روز بیشتر میشد وهمه کاراشونو باهم انجام میدادن وکیوکه شاهدبود این وسط فقط حرص میخورد وسعی میکرد اون دوتا رواز هم دور نگه داره اما نمیتونست یونگسنگ سرش با تنظیم اهنگ جدید گرم بود هیون سه روز بود که‌ نامزد کرده بود و خیلی کم میومد خونه دسته جمعی وبهتره بگیم اصلا نمیومد
کیو:.جونگی میای بریم بیرون...
جونگ:.اره صبرکن بگم هیونگم بیاد
کیو:.نمیخواد بیا با هم بریم کارت دارم
جونگ باتعجب نگاش کرد :.باشه بریم حتما کار مهمی داری
باهم بطرف نزدیکترین پارک خلوت رفتند تواون ساعت روز هیچکس پارک نبود
کیو:.بب...ببین جونگمین.. چه جوری بگم ...من...من ازت خوشم میاد
جونگ با بیخیالی گفت:.خب منم ازت خوشم میاد توداداشمی
کیو با کلافگی گفت:نه اونطوری راستش... ....
جونگ باتعجب نگاش کرد
کیو جونگ:راستش من.....





طبقه بندی: (داستان)نیمه وجود (عشق محال)،

[ یکشنبه 12 آبان 1392 ] [ 11:47 ب.ظ ] [ ღ♥ღATENA ROMEOღ♥ღ ]

[ نظر ندین دوباره غیبت کبری میکنم() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه