تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - give me your heart-12

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلام بفرماییدادامه
1.jpg

اتاق هیونگ جون

-جی سی اسم اصلیت چیه؟

-اسم من جی سیه؛

-یااا!من اسم اصلیتومیخوام بدونم!

-اسم من جی سیه قربان؛

-ایششش!خیله خب!جی سی خوانواده ای هم داری؟

-بله قربان...من یه مادردارم؛

-اخی!پدرت فوت شده؟

-من پدرندارم قربان...

-اوممم ازاول نداشتی؟!

-بله قربان...

-اولااینقدربهم نگوقربان قربان اعصابم خوردمیشه!بهم بگوهیونگ،دوم اینکه این حرفوپیش هیچکس نزن،باشه؟میدونی چرا؟

-بله،چون مردم فکرمیکنن من حروم .زاده ام...

-ووووه!عجب دختریه!نخیر!دراونصورت مردم مادرتوبه چشم یه ه.ر.زه میبینن،اوکی؟توکه نمیخوای همچین اتفاقی برای مادرت بیوفته؟!

-مادرمن ه.ر.زه نیس؛

-افرین دخترخوب،پس ازاین به بعداین حرفوپیش کسی نزن،باشه؟

-بله،هیونگ؛

-افرین،خوب یادت مونده ها!میخوای دوش بگیری؟

-خیرهیونگ،من ازحمام متنفرم...

-این حرفونزن!حموم خیلی چیزخوبیه!من میرم یه چیزبرات اماده کنم تابخوری،معلومه خیلی گرسنته!تامن برگردم توبرودوش بگیر،باشه؟

-چشم هیونگ؛

بابیرون اومدن ازاتاق به سمت اشپزخونه رفت،کیوجونگ رودید که درحال قهوه ریختن باخودش حرف میزد،بی صداخندیدوبه سمتش رفت...:هی کیوچیزی شده؟

باترس برگشت سمت هیونگ،بادیدنش نفسی ازسراسودگی کشیدوگفت:نه بابادارم قهوه درست میکنم،میخوای؟

-اره اگه میشه واسه منم درست کن...میگم کیو...من به اینامشکوکم!یه جورین!مخصوصااین جی سی!

-چطور؟

-عین بزرگاحرف میزنه!یه جوریه!ادم شک میکنه انسان باشه!

-توازهمون اول هم که اومدی به این امریکایی هاشک داشتی!

-اره ولی...هیچی بی خیال...برنامه امروزت چیه؟

-هیچی میخوام برم باشگاه؛توچی؟

-میخوام یکم رواهنگ کارکنم،برنامه خاصی ندارم؛

-اوهوم،میتونی قهوه روبراخودت بریزی؟

-اوهوم،برو؛

بابرداشتن قهوه لبخندی زدوبه اتاق خودش برگشت...

بازدن تقه ای به درواردشد:جسی...بادیدن جسیکا،بادهن بازو چشم های گردشده فقط نگاهش میکرد...اولین کسی که ازحوله وتن پوشش استفاده میکرد،اونم بدون اجازه همین دختربود!اخم هاشودرهم گره زدودرحالیکه قهوه روروی میز میذاشت گفت:اون حوله ای که تنت کردی برای کیه؟

به جلواومدودرحالیکه قهوه روبرمیداشت روتخت نشست وگفت:واسه تو...چطور؟

دستشوبه کمرزدوباقیافه حق به جانبی گفت:چقدرخوبه که میدونی!تو،مگه محافظ من نیستی؟بایدمثل یه محافظ رفتارکنی!

-ولی کسی قرارنیس بدونه مامحافظ شماییم!

-منظورت چیه؟

-دراونصورت یه نقشه برای سربه نیس کردن مامیکشن؛

-حداقل اینجامثل یه محافظ رفتارکن!اون حوله ی منم ازتنت دربیار!خوشم نمیادبدون اجازه ام دست به وسایلم بزنی!

قهوه روروی میزگذاشت وازجاش بلندشد:چشم قربان؛بالبخندموزیانه ای دستشوسمت بندحوله اش برد،اماقبل ازهرعکس العملی کیوجونگ باحالت عصبی به بیرون ازاتاق رفت...خنده ی ارومی کردوتن پوش روازتنش دراورد،بعدازمرتب کردن تاپ وشلوارکش، قهوه اشوبرداشت وبه بیرون رفت(توجه کردین؟زیرتن پوش لباس داشته خخخ)

...

 بالاخره بعدازکلی خط ونشون کشیدن،هیون جونگ خوابش برد،حالاخیلی راحت میتونست دوربین هاروکاربذاره،ازکمدلباساش گرفته تازیرتخت،همه جارودوربین کار گذاشت،مشغول نصب دوربین زیرتخت بودکه صدای فریادکسی به گوش رسید؛سریع اززیرتخت بیرون اومد،نگاهی به هیون جونگ که بیخیال خوابیده بودکردوبانفس راحتی به بیرون ازاتاق رفت،همه به بیرون اومده بودن،به نظرمنبع صداازاتاق هیونگ جون بود،به سمت اتاق دوییدوهیونگ جون رودید که توبغل یونگ سنگ کزکرده وبه سمتی باترس نگاه میکنه،ردنگاهشوگرفت،ازداخل حموم بود...باکنجکاوی به سمت حموم رفت وبادیدن صحنه روبروش زدزیرخنده...

لورین درحالیکه سعی میکردراهی برای اتصالی سیم های جی سی پیداکنه،بااخم وتخم به جاسمین نگاهی کردوگفت:بجای این لوس بازیابروصباروخبرکن!(اقامون واردشد خخخ،ایندفعه بااسم ایرانی واردمیشود)

یونگ سنگ:اینجاچه خبره؟صباکیه؟جی سی چراهمچین شد؟اصلااین چیه؟!

لورین:بعدابهتون توضیح میدم،الان فقط بگین کی به جی سی گفته بیادحموم؟!

هیونگ:م م من!

لورین:توتاحالامتوجه نشدی این یه رباطه؟مگه خودت نگفتی مثل رباطه؟جی سی بهت نگفت اب براش ضررداره؟

هیونگ:ی ی یاااا!!!الان من بایدبازپرست کنم نه تو!چرازودترنگفتی این یه رباطه،هان؟

جاسمین:خیله خب بابا!صباداره میاد،توراهه؛

هیونگ:این صباکیه؟هان؟!یه رباط دیگه اس؟

-خیر،کسیه که جی سی روتعمییرمیکنه،به عبارتی مادرشه...

-ولی جی سی اصلاشبیه یه رباط نیس!مادرش چطوری اونوساخته؟

-اگه منظورت ازمادرش صباس،که بایدبگم صباجی سی رونساخته،قدمت جی سی خیلی بیشترازسن صباس،جدصباجی سی روساخته،صباهم فقط تعمییرش میکنه!

باعصبانیت ازجاش بلندشدوسمت جاسمین رفت،گوشه لباسشوگرفت وگفت:یامیگی اینجاچه خبره یاهرچی دیدی ازچشم خودت دیدی!

-مثلامیخوای چیکارکنی؟!

...:اینجاچه خبره؟!

باکمی مکث گوشه لباس جاسمین روول کردبرگشت سمت صدا...دختری حدودا19،20ساله،باقدی نسبتابلند...نگاهی به سرتاپاش انداخت وگفت:وشما؟

-صباهستم،ازاشناییتون خوشوقتم؛هی بانو،کوچولوی من کجاس؟

جاسمین:صدبارگفتم اسم من جاسمینه!

-منم صدبارجواب دادم،واسه من فرقی نمیکنه،درهرصورت بانویی!جی سی کجاس؟

-توحمومه،پیش لورین...

-إپس جمع همگی جمعه!جی سی روبیارین تونشیمن،من میرم ازتوماشین خرت وپرتاموبیارم...

بارفتن صبا،یونگ سنگ برگشت سمت سانی وگفت:ای ای این چطوری اومد تو؟!کسی دروبازگذاشته؟!

سانی:نچ،هرکی دعوتش کنه خودش دروبازمیکنه میره داخل خونه!

-چطوری؟

-ازیه مخترع هرکاری برمیاد!دربازکردن که چیزی نیس!

-چیششش!امنیتمون هم کامل شد!...راستی!چطوری بااین سرعت اومد؟!هنوز5دقیقه نمیشه باهاش تماس گرفتن!

-اوهوم،صبامعلوملانزدیکای جی سی میمونه،حتماهمین اطراف بوده؛

-یادم باشه هیچ وقت این صبارودعوت به جایی نکنم!

-میل خودته!

-وتو،دفعه اخرت باشه بدون اجازه واردجایی میشی،مخصوصاداخل حموم!

-اوممم سعی خودمومیکنم...

-توبلدنیستی بگی چشم،نه؟!

شونه اشوبالاانداخت وگفت:صبااومد...

 





طبقه بندی: (داستان)give me your heart،

[ یکشنبه 12 آبان 1392 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ ^sh@kib m@ster^ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه