تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - give me your heart-10

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

-به یه شرط...

-چه شرطی؟

-اینکه هرکاریکه ویلیام کردوبهم گزارش بدی...

-یعنی میخوای جاسوسی کنم؟

-هرچی که میخوای اسمشوبذاری بذار،مهم برای من نابودی اون ونجات این دنیاس،فهمیدی؟

-خیله خب...حالابگو...

نفس عمیقی کشیدوباکمی مکث شروع به حرف زدن کرد...:اون روزکه توفرودگاه دیدمت،به نظرم اشنامیومدی،ولی زیادتوجهی نکردم...وقتی اسمتوگفتی بازم برام اشنابود،اینبارهم توجهی نکردم...اماامشب که فکرشوکردم دیدم توهمون دختربچه ترسویی بودی که ازترس همیشه یه گوشه کزکرده بود...ازهمه فراری بود...وقتی یاداونروزکه ازخونت تغذیه کردم افتادم،بیشترشک کردم که تمام این قضایاسرویلیامه...ویلیامی که بخاطرخودش داره دنیارونابودمیکنه...من احمقوبگو،چرااون روزکه بهم گفتی"میتونم دنیاتونجات بدم"به این حرفت شک نکردم؟!ولی مشکلی نیس...هنوزدیرنشده...هنوزم میتونم جلوی اونوبگیرم...من ویلیاموازبچگی میشناسم...منم مثل شماهاشده بودم موش ازمایشگاهیش؛40 شبانه روزمجبورم کردبجای اب ازخون تغذیه کنم...خونی که به دارویی اغشته بود،دارویی به اسم کورتکستیفان...اون منوبه یه هیولاتبدیل کرد...ولی خوبیش اینه که من باخون اشام هایی که توقصه هاوفیلم هانشون مردم میدن فرق میکنم...من روعطشم کنترل دارم...من ازدست ویلیام فرارکردم وازاون موقع تااون روزکه ازخون توتغذیه کردم،هیچ خونی تغذیه نکرده بودم،حتی خون جمع اوری شده توبیمارستان،یاحتی حیوانات...من حتی بادیدن خون تغییرحالت نمیدادم،نمیدونم چراخون تواون حالتوبهم برگردوند...خیلی وقت بودمن اونشکلی نشده بودم!...لورین...تو...توهیولای درونموزنده کردی...تواین موردهیچوقت نمیبخشمت...من کلی زحمت کشیده بودم،اگه بلایی سرکسی بیارم،همش تقصییرتوئه...

-چراازخونم تغذیه کردی؟چرا،وقتی که میدونستی هدفم چیه؟!چرا،وقتیکه میدونستی من میشم همسانت؟!

-آ آ عجله نکن....من میدونستم هدفت چیه...اما نمیدونستم قراره همسانت شم...ولی فکرکنم ویلیام میدونسته...

-چطورحرفاتوباورکنم؟ازکجابدونم نمیخوای اونوازسرراهت برداری؟!

-تابحال متوجه زخم کهنه شده پشت سرت شدی؟

ناخوداگاه دستی به پشت سرش وبین موهاش کشید...حق بااون بود؛اماهمیشه فکرمیکردشایدتصادف کرده بوده یابه جایی برخوردکرده...ادم کنجکاوی نبود،ازویلیام هم میترسید،بخاطرهمین،هیچ وقت سعی نکردازش بپرسه،چرا....ازدست خودش شاکی بود...چراهیچ وقت روحرف ویلیام حرفی نزده بود،چرااینقدرازاون پیرمردمیترسید؟چراباوجوداینکه میدونست قراره دنیاش نابودبشه حتی امکان داشت خودش هم ازبین بره،بازم به ویلیام کمک میکرد؟!چشماشواروم بست وبه درخت پشت سرش تکیه داد...به زمان احتیاج داشت تافکرکنه،تابتونه تمرکزکنه...تابدونه توچه گردابی دست وپامیزده...حالش ازاین دنیابهم میخورد،ازپدرش که بخاطرپول اونوفروخت،به مادری که جای برگردوندنش ایست قلبی کردوتنهاش گذاشت...حالادیگه دردکتفشوفراموش کرده بود،درعوضش دردجدیدی به وجودش رخنه کرده بود...درددلش...بددردی بود...فیزیکی نبود،اماتمام روحشودربرگرفته بود...اخ که چقدراحساس تنهایی میکرد...احساس حماقت میکرد...اخ که چقدربده تازه بعدازچندین سال بفهمی قلبی که توسی.نه ات داره میتپه مال خودت نیس...اخ....اروم پلک هاشوازهم بازکرد،بدون اینکه نگاهشوازروبروبرداره گفت:قلب هاروکجانگه داری میکنه؟

-اومممم...نمیدونم...ولی میشه حدس زدکجاس...

بالاخره نگاهشودادبه جونگ مین...بعدازکمی مکث گفت:ازمایشگاه خودش...

سرشوبه نشونه تاییدتکون داداروم برگشت سمتش...:اره...وتوبایدپیداش کنی...البته...تواین راه بایدازاون چندتادوستت هم استفاده کنی،تنهایی ازپس این کاربرنمیایی...

-اگه براومدم چی؟

-بهت پیشنهادمیکنم حتی بهش فکرهم نکنی...

...

کیو:هیون به نظرت جونگ مین کمی دیرنکرده؟

هیون:بذارپامون به خونه برسه،ادمش میکنم...بدون اجازه من میره دیگه نه؟

-توخونسردباش،باارامش هم حل میشه!

-اعصابم بهم ریخته کیو!اصلامعلوم نیس اینجاچه خبره!نه به هیونگ که دیشب توهم زده بود،نه به این جونگ مین که هرجابااین دختره میره دوساعت خلوت میکنه باهاش،نه به این دوستش که باشوخی وخنده بحثومیپیچونه،فکرمیکنه خنگیم نمیفهمیم،نه بقیه محافظاکه مثل پلیسی دنبال مجرمشه چشم ازمون برنمیدارن!اه!

-خب اوناکه میخوان مراقبمون باشن چرانمیان پیشمون؟

-من چه میدونم!اینم ازعجایب این هاس!

-اروم باش،الان درستش میکنم...

-تودیگه کجا؟

-میرم بامحافظ عزیزم خلوت کنم،یکم اززبونش حرف بکشم...

اروم خندیدوگفت:خرخودتی،جای دورنرو...

-تهش تویکی ازاتاقابریم دیگه...

-نه بابا!توهم ازاین حرفابلدی؟

-خب حالاضایع نکن دیگه!...باگفتن این حرف به سمت جسیکابراه افتاد...

باخنده برگشت وبه جاسمین نگاه کرد...عجیب بود،مثل اینکه ازچیزی استرس داشت...لباشوغنچه کردوباکمی مکث به سمتش رفت...:جاسمین شی؟

-هوم،ب بله؟

-اوممم اتفاقی افتاده؟

-ن ن نه چطور؟

-انگارعصبی میایید!گفتم شاید...اتفاقی افتاده باشه!

-نه!...بابیخیالی شونه ای بالاانداخت وادامه داد:نه چیزی نیس...

-مطمئنین؟

-اوممم...میرم اتاقم...بااجازه...

-منم میتونم بیام؟

-هان؟

-اااام...خیلی دوست دارم ببینم اتاق یه محافظ چه طوریه!

-مثل همه ی اتاقا!

-یعنی نمیخوای بهم نشون بدی؟

نفسشوباکلافگی بیرون دادوگفت:دنبالم بیا...

بالبخندشیطنت امیزی برگشت ،بادیدن کیوجونگ چشمکی زدودنبال جاسمین به راه افتاد...

...

جسیکا:مسترکیوجونگ؟

باهمون چهره متعجب برگشت سمت جسیکا وگفت:بامن بودین؟

-مگه غیرشماکسی به این اسم اینجاهس؟!

-هان؟نه متاسفم حواسم نبود!

-اوهوم،بامن کاری داشتین؟

-هان...اهان اره میخواستم یکم باهاتون صحبت کنم...

-خب بفرمایید...

-میشه بریم یه جای خلوت تر؟

-نه...

-اهان بعله!اونوقت چرا؟(تیکه کلام منه!دزد!البته اکشال نداره من تیکه کلام زیاددارم!)

-چون جای خلوت جای مناسبی برای محافظت نیس،اینجا راحت ترمیشه محافظت کرد...

-برعکس من که میگم درجای خلوت حواست راحت تربه اطرافته،اینطوری که نمیتونی همه چیزوزیرنظربگیری!

-من اینطوری راحت ترم...

-میگم اگه میخوای ازم مراقبت کنی پی چراازم دوری میکنی؟

-ازه راه دوربهتره،اینطوری کسی مشکوک نمیشه؛

-بااین لباسا کی میخوادمشکوک شه؟همه فکرمیکنن همراه مایی!

...

باذوق عجیبی اتاقوازنظرگذروند...اتاقی بودتقریبابزرگ،بادیوارهایی نقاشی کشیده...وسایل هایی که عجیب چیده شده بود،اصلاشبیه یه اتاق معمولی نبود...باتعجب برگشت سمتش وگفت:این نقاشی هاکارکیه؟کی این اتاقوچیده؟!

-اینا"کولاژ"ن...

-کولاژ؟

-اوهوم،نمیدونی چیه؟

-خب نه!

-همین دیگه!پس چطوریاس که بهتون میگن هنرمند؟!کولاژ یه جورخلق اثرهنریه باچسبوندن تکه های هرچیزی کنارهم مثل کاغذ،پارچه وخیلی چیزایی دیگه درست میشه...

-کو لاژ...اوکی فهمیدم...حالاکارکیه؟

-کارخودمه،وقتی بیکارم ایناروبهم میچسبونم ازبیکاری دربیام...

-وووه!!!!جدی؟ولی اینا شاهکارن!

خیلی ممنون...درحالیکه این حرفومیزدبه سمت پنجره رفت واروم گوشه پرده روکنارزد...مدتی گذشت تابالاخره چشمش به لورین وجونگ مین خوردکه بالبخندواردعمارت میشدند،بالبخندرضایت مندی برگشت،امابادیدن هیون جونگ درست توچندسانتی متری صورتش خشکش زد...بابهت وچشمای گردشده نگاهش میکرد...اماهیون جونگ نگاهش نمیکرد،اخم کرده بودونگاهش بیرون ازپنجره بود...بابهت به بیرون نگاهی انداخت وگفت:چیزی توجهتوجلب کرده؟...وقتی دید جوابش غیرازسکوت چیزی نیس،باکلافگی برگشت،امابادین هیون جونگ بااون چشم های به خون نشسته ازخشمش یه لحظه ترسید...به زوراب دهنشوقورت دادوگفت:چیزی شده؟!

-بهم بگو...

-چ چیو؟

-بگواینجاچه خبره؟بین لورین وجونگ مین چی میگذره؟چیودارین ازمون پنهون میکنین؟

-دیوونه شدی؟من چه میدونم!اگه فکرمیکنی چیزی شده چراازخودشون نمیپرسی؟

-توچراازم فرارمیکنی؟هان؟

-داری منومیترسونی کیم هیون جونگ!

-جواب منوبده!

-سرمن دادنزن!...صداشوبالابرده بودوسرکیم هیون جونگ فریادکشیده بود،کیم هیون جونگ مغرور...این فریادبیشتربخاطراسترس خودش بود؛اگه به گوش ویلیام میرسیدکه هیون جونگ به مسائل مشکوک شده صددرصدیه بلایی سرش میاورد،همونطورکه ویلیام گفته بود،به اون نیازی نبود...ناخوداگاه بغض کرد...بغضی که سابقه نداشت...بغضی ازسرناچاری؛ولی مثل اینکه همین بغض راه حل مشکلش بود!همون کیم هیون جونگی که تادقایقی پیش سرش فریادمیکشیدوازش دلیل میخواست،اینباربامهربونی اونودراغ.وشش کشیدودرحالیکه دست نوازش به موهاش میکشیدسعی دراروم کردنش داشت...عجیب بود،عجیب بودبراش که کسی اینطوری ب.غلش کنه!ازاخرین باری که کسی دراغ.وش کشیده بودتش خیلی گذشته بود،به طوریکه به کل فراموشش شده بود!اروم ازاین اغوش گرم وراحت بیرون اومدوگفت:من...من قصداذیت کردنتوندارم!نمیخوام کسی اسیب ببینه،وقتی اتفاقی نیوفتاده چراازم میخوای دلیلشوبگم؟...اخه دلیل چیوبهت بگم؟!

-بیخیال...فراموشش کن...

نفسشوبه تندی بیرون دادوازاتاق زدبیرون...حرف زدن بااین دخترفایده نداشت،نه بادعوامیشدازش حرف کشیدنه ازروی لطافت!بهترین راه این بودتامیتونست اونونزدیک خودش کنه،بایدکاری میکردبهش وابسته شه،لبخندی ازروی شیطنت زدوبه طرف سالن به راه افتاد...

...

 





طبقه بندی: (داستان)give me your heart،

[ یکشنبه 5 آبان 1392 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ ^sh@kib m@ster^ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه