تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - give me your heart-9

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سراسیمه به اتاق هیون جونگ پناه بردودرحالیکه نفس نفس میزدسعی میکرداونوبیدارکنه،مدتی گذشت تاموفق به بیدارکردنش شد...نفس عمیقی کشیدودرحالیکه سعی میکردجلوی ریزش اشکشوبگیره گفت:هیون جونگ هئونگ...

-چی شده هیونگ؟!

-جونگ...جونگ مین...

-جونگ مین چی؟

-نمیدونم چی شدیهوازکتفش خون اومد!(هاهاهاشوکه شدین نه؟)

-چی؟خون؟!....سریع ازجاش بلندشدوبه سمت اتاق جونگ مین دوییدبابازکردن دراتاقش ودیدن جونگ مین،متعجب ومبهوت برگشت سمت هیونگ وگفت:اینکه خوابیده!

-م م من نمیدونم!ولی حالش بدبود!

-هایشششش!هیونگ نصف شبی چیزی نوشیدی؟

-نه من مس.ت نیستم باورکن!

بابی حوصلگی به سمت جونگ مین رفت،باچندتکون بالاخره بیدارش کرد...

به سختی چشم هاشوبازکردوبه هیون وهیونگ که بالاسرش نگران ایستاده بودند،نگاه کرد،اروم ازجاش بلندشدوگفت:چیه؟چی شده؟!

هیون:هیونگ میگه دیده ازکتفت خون اومده،حالت خوبه؟جاییت اسیب ندیده؟

-کتف من؟!ولی من حالم خوبه!

هیون:بفرماهیونگ!اه!تازه داشت خوابم میبردا!

هیونگ:ولی...بارفتن هیون برگشت سمت جونگ مین،وقتی اخم توصورتشودید،ازترس کمی عقب رفت وگفت:مطمئنم توامشب یه چیزیت هس!

به ناچارباسرعت به سمتش رفت،بی توجه به بهت وناباوریش،صورتشوبین دستاش قاب گرفت وذل زدتوچشم هاش...باهمون نگاه های نفوذکننده که خیلی وقت بودبکارنبرده بود،توعمق افکارش نفوذکردوگفت:توامشب چیزی ندیدی،فهمیدی؟...باهمین یه کارمقداری ازخاطره هیونگ جون روپاک کرد،ازاین کارخوشش نمیومد،ولی مجبوربود،ازش فاصله گرفت وبالبخندگفت:هیونگ نمیخوای بری بخوابی؟

-چرااتفاقا...إ!من اینجاچیکارمیکنم؟!

-توخواب داشتی راه میرفتی!

-کی من؟!من عمراتوخواب راه نمیرم!

-توروخداهیونگ!امشب اصلاحوصله بحث کردن ندارم!

-خیله خب بابا!بداخلاق!شب بخیر...

بارفتن هیونگ به کتفش نگاهی کردوزمزمه وارگفت:چه اتفاقی داره میوفته؟!

...

به همراه بقیه پسرابه سمت سالن بزرگ عمارت هارت قدم گذاشت...به نسبت روزقبلی که اومده بودندکلی تغییرکرده بود!عجیب بود!کاری که درکره،حدودایک هفته ای طول میکشیدانجام بشه،دراینجادرعرض یه روزانجام شد،اونم به این زیبایی وباشکوهی!کمی توعمارت چشم چرخوندتابالاخره نگاهش به لورین بااون لباس سفید وزیباش افتاد...زیباییش واقعاستودنی بود...بالبخندی به جلورفت امابه یکباره دردی روروشونش احساس کرد...نگاهی به اطراف کرد،وقتی فهمید کسی توجه ای نکرده نفسشوبه راحتی بیرون دادودوباره نگاهشوبه لورین داد...امایه چیزی براش مشکوک بود...لورین هم قیافه اش درهم بودوجاسمین سعی درکنارکشیدن اون داشت!هنوزهم روشونش اون دردعجیب رواحساس میکرد!به سمت لورین رفت وبی توجه به جاسمین دستشوگرفت وبه سمت بیرون ازعمارت هدایت کرد...

...

باتعجب به جونگ مین که به سمت لورین میرفت نگاه کرد،وقتی دیدازعمارت خارج شده،کنجکاوانه به سمت جاسمین رفت...:هی..

بادیدن هیون جونگ لبخندی زدوبادادن یکتای ابروش به بالاجوابشوداد:هی...خوش اومدی...بقیه اعضاتون کجاس؟

به سمتی اشاره کردوبرگشت سمتش:اوناهاشن،راستی...میدونی جونگ مین ولورین کجان؟

-اوممم نمیدونم دوستت اومدولورینوبردش!

-اوهوم...نگفت کجا؟

-نه!ولی مثل اینکه خیلی عجله داشت...

-به نظرت مشکلی پیش اومده؟

-نمیدونم!ولی فکرنکنم چیزمهمی بوده باشه!

-اهان...راستی،لباست خیلی بهت میاد...

-چح!چته باادب شدی امشب؟تعریف میکنی؟!

-چیشش!به توخوبی نیومده!...راستی،اقای هارت کجاس؟

-اوممم میان،چه عجله ای داری!

-به نظرمهمونی برای معرفی ماهاس!ولی هرکسی پی کارخودشه!

-اووووه!کی تااخرشب!مهمونی حالاحالاهاادامه داره،نگران نباش،همه چیزطبق برنامه پیش میره...

-حالااین برنامه چی هس؟!

...

مدتی میگذشت که به باغ پشت عمارت اومده بودند،لورین همونطورساکت منتظرموندتاخودجونگ مین دلیل کارشوبگه...بالاخره بعدازحدودنیم ساعت به سمتش برگشت وباسرعت به طرفش رفت...جونگ مین،درست دوقدمیش ایستادوبه چشم های خونسردش چشم دوخت...عجیب بودکه ازهیچی متعجب نمیشد،ازهیچی نمیترسید،حتی ازعصبانیت جونگ مین،ازچشم های به خون نشسته اون،رگه های سیاه دورچشم هاش ودندونای نیش تیزوبرنده اش...نفس عمیقی کشیدوسعی کردخودشوکنترل کنه...به حالت اولش برگشت،اماهنوزهم عصبی بود،لورین روباقدرت به درخت پشت سرش کوبوند،حتی اخ هم نگفت...بدون اینکه حتی پلک بزنه ذل زده بودبه چشم هاش...دستشوبه سمت شونه ی پوشیده اش بردواروم نوازشش کرد...:حالت خوبه؟

-بروسراصل مطلب...

-خیله خب...اوردمت اینجا،چون میخوا