تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - give me your heart-7

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلام بیانننننننننننه شرمنده الان همه قسمتاروجبران میکنم اتی جون شرمنده

اتاق یونگ سنگ

-هی سانی به اونادست نزن!

-این چیه؟!

-ضبط صوت!!!نمیدونی واقعا این چیه؟!

-نچ...

-عجیبه!

-چیش عجیبه؟!

-اخه این روزادیگه همه این چیزارومیشناسن!!!

-خب مانمیشناسیم!

-چیششش!چطورنمیدونی؟!

-چون لورین به موسیقی علاقه ای نداره ماهم مجبوریم گوش نمیدیم!

هرلحظه به گشادی چشماش اضافه میشد...مگه میشه کسی به موسیقی علاقه نداشته باشه!پیش خودش گفت"رفتارهای لورین عجیب بودولی...این دیگه غیرقابل باوره!":امکان نداره!!!

-چی امکان نداره؟!

-مگه میشه کسی به موسیقی علاقه ای نداشته باشه؟!تازه...لورین صدای خوبی هم داره!میخواستم بهش پیشنهادبدم تست خوانندگی بده!!!

-صدای من چطوره؟!

-افتضاح!

-اوهو!!!

-خودت پرسیدی منم باصداقت جواب دادم!درضمن تویی که ازتشکیلات موسیقی چیزی نمیدونی،بهت پیشنهادمیکنم فکرخوانندگی روازسرت بیرون کنی!

-حالاکی خواست خواننده شه!خب...حالادرموردبرنامه کاریت بگو.

-اگه توبیخیال وسایلم بشی میگم!

...

اتاق کیوجونگ

-میتونم یه سوال شخصی بپرسم؟

-اوهوم...

-چرانمیخوای سنتوکسی بدونه؟

-دلیل خاصی نداره...

-چراداره!بگو...قول میدم به کسی نگم...درعوضش...درعوضش منم قول میدم یکی ازرازهاموبهت بگم!

لبخندی زدوبه روبروش خیره شد...:چون...چون میخوام یادم بره تولدم کی میرسه...

-همین؟

-اوهوم...مادرم بهم قول داده بودوقتی 10 سالم شدبرمیگرده پیشم...اماهنوزبرنگشت...وقتی بچه بودم چه 5سال،چه15سال...هرکی ازم میپرسیدچندسالته میگفتم 10 سالمه...همه مسخره ام میکردن...میگفتن سنشونمیدونه!میگفتن دیوونس!(کم کم حالت چهره اش عوض میشد)...تااینکه بالورین اشناشدم...من لورینوتو17سالگی دیدم...دخترعجیبی بود...اما...خیلی مهربون بود...خیـــلی...ولی...یکم ترسوبود!

-لورین؟!لورین هارت وترس؟!

-اونموقع ترسوبودولی نمیدونم چراولی...یهوهمه ی ترساش ازبین رفت!شدیه دخترشجاع ونترس درعین حال سردوخشک...اون قبل ازاینکه اینطوری بشه،همش بهم میگفت دیگه منتظرمادرت نباش...سنتوبه کسی نگو...تابتونی همه چیزوفراموش کنی...اونموقع نمیفهمیدم منظورش چیه ولی...حالامیفهمم!

-پس چطوری سنتویادت مونده؟

-کادوهایی که مادرم هرسال،برای تولدم میفرستاد...منویادسنم مینداخت...

-پس مادرت هنوززنده اس!

-اوهوم...

-اون کجاس؟

-نمیدونم!حتی نمیدونم برای چی رفت!

-متوجه ام!مثل اینکه خیلی برات سخت بوده!

-مهم نیس...فقط میخوام فراموشش کنم!

-اگه کمکی ازمن برمیادبهم بگو!

-اومم درموردبرنامه کاریت...هنوزچیزی نگفتی!

...

تونشیمن

به صورتش خیره موند،به نظردخترجذابی میومد...وقتی چشماش بسته بود،اروم به نظرمیرسید...وقتی سردی چشماشونمیدید،به نظرش مهربون میومد...توفکرانالیزصورتش بودکه با صداش ازافکارش اومدبیرون...:چیزی گفتی؟!

-میگم خشکل ندیدی تاحالا؟...اروم چشماشوبازکردوادامه داد...:خب؟برنامتوبگو...میشنوم...

-دستت چطوره؟

-گفتم برنامه...

-فعلابرنامه ای ندارم...خب حالاتوبگو...هنوزدردمیکنه؟!

-خودت چی فکرمیکنی؟

-تواین یه موردهیچ فکری ندارم!

-داره خوب میشه...چطور؟به خون احتیاج داری؟

-نه...

-میدونم...توبه خون شاهرگ نیازداری...خونی که درجریانه!

اب دهنشوقورت دادوگفت:نه منظورم این نیست!یه سوالی ازت داشتم!

-بپرس...

-جی سی رباطه...مگه نه؟

-چطور؟

-خیلی خوب طراحی شده!چندسالشه؟

-فکرکنم به اندازه ی توسن داشته باشه!ازهممون بزرگتره!

-پس رباطه!...میتونم کسی روکه اونوساخته روببینم؟

-نه!

عین پسری که خیلی خوب متقاعدشده باشه سرجاش درست نشست ودیگه چیزی نپرسید...

لبخندکجی زدوتودلش به خودش تبریک گفت...خیلی خوب تونسته بودپیش بره...جونگ مین...پارک جونگ مین خون اشام...حالابنده ی اون شده بود...حرفشوخیلی خوب گوش میکرد...احساس کردقدم اولوبه پیروزی هرچندزود،برداشته...

...

اتاق هیونگ

-جی سی توناراحت نیستی توسن به این پایینی محافظ شخصی هستی؟

-نه

-اوممم مجبورت کردن تامبارزشی؟

-نه

-تودخترکوچولوی نازی هستی...الان بایدازکودکیت لذت ببری اما...

-من ازهمین حالاهم دارم لذت میبرم...

-وووه!!!چقدرشبیه بزرگتراحرف میزنی!

-فکرمیکنم میخواستین درموردکارم وهمچنین کارتون باهام صحبت کنین!

کمی خودشوجمع وجورکردوبعدازصاف کردن گلوش ازجاش بلندشد:بله همین طوره...برنامه های کاری من ازاین قراره...

...

ویلیام:چطوربود؟

لورین:همه چیزخوب پیش رفتsir(قربان)فقط...

به طرفش برگشت ومنتظرادامه حرفش شد...

لورین:فقط اونامیخوان شماروهم ببینن...

ویلیام:مشکلی نیس...دریک مهمانی بزرگ همه رودعوت میکنیم ومن خودمومعرفی میکنم...

لورینyes sir...

جاسمین:ولی قربان...

ویلیام:مشکلی پیش اومده جاسمین؟

جاسمین:شماکه گفتین نمیخوایین شناخته شین!

ویلیام:من بیشترازاینکه نخوام شناخته شم،نمیخوام موردبازپرس واقع بشم...

سرشوپایین انداخت واخماش توهم رفت...:عذرمیخوام قربان...منظوری نداشتم...

ویلیام:دفعه اخرت باشه...میتونین برین...(بانوجونم اصلاغصه نخورخودم درستش میکنم)

احترام کوتاهی کردندوبه بیرون رفتند...

...





طبقه بندی: (داستان)give me your heart،

[ یکشنبه 5 آبان 1392 ] [ 05:49 ب.ظ ] [ ^sh@kib m@ster^ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه