تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - تیزر و قسمت یکsecret murder

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلام

مونا و مینا هستیم نویسنده ی جدید

خوب این داستان اکشنه

اما فصل دوم هم داره که در حال نوشتنه

یعنی فصل یکش تایپ شده فصل یک دارای 10 قسمت

فصل دو دارای 20 قسمت شاید بیشتر و کم تر شه

معلوم نیس خوب از اونجایی که از تیزر خوشمان نمیاید

تیزر و قسمت اولو گذاشتیم

روزهامون:یکشنبه پنجشنبه اگه مدیران عزیز قبول کنن

***
اتنا رمئو:این داستان حرف نداره بخونید...نظرم بزارین خواهشا براشون
موفق باشید

مونا:مرسی عزیزم به داستان شما که نمیرسه

پوستر:




تیزر :

 تیزر مشترک فصل اول و دوم: فقط یک گلوله


پرتاپ یک گلوله

هدف کیست؟

علت چیست؟

آیا همه چیز به انتقام ختم میشود؟

آیا نیرویی برای مقابله با انتقام وجود دارد؟

شعله های سوزان  انتقام

با چه چیزی خاموش خواهد شد؟؟

آیآ مرگ فقط میتواند آن را خاموش کند؟؟!

---------------------
قسمت اول:

 

با صدای جیغش ......دستم رو روی دهنش گذاشتم و گفتم :ساکتتتتتتتتتتتتتتت

به نانا نگاه کردم که روی زمین افتاده بود و سرخی خون روی زمین که از سرش میومد

تنم رو به لرز انداخت دستمو جلوی بینیش گذاشتم تا ببینم نفس می کشه یا نه ولی

وقتی فهمیدم مرده  با ترس گفتم:

 بیا از اینجا بریم الان این قتل گردنه ما میوفته

لرزش دستاش نشون میداد که ترسیده

دستشو گرفتم و بلندش کردم و زودی از اونجا زدیم بیرون

یعنی کی اونو کشته بود ؟ کی؟ صدای گریه ی هیونا نذاشت فکر کنم برگشتم

و گفتم :گریه نکن هیونا ....

هیونا:چ..چطور نتونم گریه نکنم؟ بهترین دوستمو از دست دادم!

لرزش صداش رو حس کردم دستشو گرفتمو گفتم:

میدونم هیونا میدونم درکت می کنم

و دستامو پشت کمرش گذاشتم و بغ.لش کردم

کمی اروم تر شده بود نزدیک ماشین بودیم که مادر نانا (دوست هیونا که مرده) با ماشین مشکی رنگ و مدل بالاش

توی خیابون می پیچه و به طرف خونه نانا میره

سریع هیونا رو به پشت ماشین هل دادم و خودمم کنارش نشستم

تا مادر نانا ما رو نبینه اینجوری فکر می کرد ما نانا رو کشتیم

بالاخره هر کی هم بود شک می کرد چون من و نانا از اول رابطه ی خوبی نداشتیم

همش با هم لجبازی میکردیم ولی من اونو دوست داشتم

هیونا نامزدم بود و نانا هم بهترین دوست هیونا

ولی لجباز بود و منم به خاطر همین ازش بدم میومد ولی در کل دوست خوبی بود

سوار ماشین شدیمو هیونا هنوز تو شوک بود و مدام گریه می کرد

کمربندشو بستم..........خودمم از این وضعیت ناراحت بودم

**

مادر نانا(هیورین):

هر چی زنگ زدم  نانا نیومد قرار بود همدیگه رو ببینیم و با هم راجع به یه موضوعی صحبت کنیم

_:درباره ی چی؟

_:نمی دونم میخواست بهم یه چیزی بگه گفت پشت تلفن نمیشه و با بغض ادامه داد

 کم کم نگران شدم به موبایل و خونه و به دوستاش زنگ زدم

اما هیچ کدوم جواب نمیدادن

در رو شکستم

که با  نانا که روی زمین افتاده و خون اطرافشو پر کرده رو به رو شدم

و زنگ زدم به پلیس و بقیشو خودتون میدونین

و گریه ش گرفت

_:خانوم ما به کمکتون برای دستگیریه قاتل لازم داریم

دشمنی چیزی نداشته؟

_با هق هق :نه دخترم........ با همه مهربون بود............ و به هیچ کی کار ....نداشت

_:باشه ممنون شما بهتره استراحت کنین

 ***

دو ماه از اون پرونده گذشت و هنوزم نتونستیم قاتل ور دستگیر کنیم!

جونگمین اهی کشید و سرشو از طرف پنجره به سمت

هیون برد

هیون :خب حالا چیکار کنیم؟نه اثر انگشتی نه چیزی قاتل حرفه ای بوده!

جونگمین :باید از اون سه نفر کمک بگیریم اونا همیشه مثه لوک خوش شانس میمونن زودی قاتل رو پیدا می کنن

هیون:راست میگیا چرا بعه عقل خودم نرسید کجا میشه پیداشون کرد؟

جونگمین:ب..ار خودم میرم سراغشون

جونگمین با ورود به ب..ار به سمت میزی که اون سه نفر نشسته بودن رفت

به کیو نگاه کرد کلاهشو روی سرش کشیده بود و عینک دودی روی چشماش بود که چشمان سبز رنگش رو مخفی میکرد

یونگ سنگ هم لباس مشکی و ساده ولی در عین حال زیبا و جذابی رو پوشیده بود و به صندلی تکیه داده بود و دستش یه بطری نیمه پر بود

هیونگ هم مثه همیشه ساده بود

نزدیک میزشون شدم عینکمو برداشتم و گفتم:

اجازه هست؟

کیو لبخندی زد و گفت :البته صندلی رو عقب کشیدمو روش نشستم

کیو:باز دوباره چی شده؟

فقط کافیه جاشو بگی

لبخندی زدمو گفتم یه قتل مرموز

ادرس رو بنویس(....)

یونگ سنگ ابرویی بالا داد و گفت :

پولش؟

_:سرجاشه کمی  قبل کارا بقیه بعد پیدا کردن قاتل به حساب واریز میشه

هیونگ هم فقط به حرفامون گوش میداد و ساکت بود

یونگ سنگ لبخندی گرم زد و گفت :قبوله

بعد خداحافظی کردمو از جام بلند شدم عینکمو روی چشمام زدم

و از اونجا دور شدم

 

****************

کیو:خب پس دوباره یه کار دیگه اومد سراغمون

هیونگ:کی شروع کنیم

یونگ سنگ با لحن محکمی :امروز

کیو :ولی ....!

یونگ سنگ :همین که گفتم امروز !

هیونگ و کیو:باشه

و با هم از جاشون بلند شدن و کیو پول رو از کتش در اورد و روی میز گذاشت

 

جونگمین به طرف اداره ی پلیس رفت و در اتاق رو باز کرد

هیون:به پرونده ی رو به روش خیره شده بود و متوجه جونگمین نشد

جونگمین :کیم هیون جونگ؟ کوشی؟ الووووووووووو؟

هیون با صدای جونگمین سرشو بالا گرفت

و گفت:چیییی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟قبول کردن؟

جونگمین :البته وقتی حرف پول وسط باشه معلومه که قبول می کنن

هیون:از کیسه ی خلیفه می بخشی؟

جونگمین :اوهوم

هیون:یااااااااااااااااااااا




[ یکشنبه 5 آبان 1392 ] [ 03:08 ب.ظ ] [ mona_ss ]

[ غیر فعال {نظرات پنجشنبه :)}() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه