تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - give me your heart-5

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

...

اروم روتخت درازکشیدوبه اتفاق امروزفکرکرد...اولین باربودبعدازمکیدن خون کسی عذاب وجدان نداشت؛میخواست بارهاوبارهابه اتفاق امروزفکرکنه...

"لورین:توبه خون احتیاج داری!

-اینطورنیست...من...من خیلی وقته که تونستم روخودم...روعطشم کنترل داشته باشم!!!

اروم ازجاش بلندشدودرست پشتش ایستاد...دستشوجلوصورت جونگ مین قراردادتابوکنه این خون هاروکه راحت ازدستش میچکیدامادردشواحساس نمیکرد...شایدهم احساس میکردامابروی خودش نمیاورد...

دستشوپس زدوپشت کردبهش شایدازخرشیطون پایین میومدومیذاشت توحال خودش باشه...شایدمیتونست خودش این موضوع رودرست کنه...

-توکه نمیخوای وقتی مارفتیم...ناخواسته به برادرات اسیبی برسونی؟!

-نمیخوام...نمیخوام نمیخوام!

-من مشکلی ندارم...میتونی ازخون من تغذیه کنی!

-اخه واسه چی؟!چرامیخوای کمکم کنی؟!

-چون...چون ازت خوشم میاد...احساس میکنم میتونی دنیامونجات بدی!اروم نزدیک رفت وسرشوبه سرجونگ مین نزدیک تر...درگوشش اروم زمزمه میکرد،به طوریکه هرمردعادی دیگه ای بودحتماتاحالاتح.ریک شده بود...:تومیتونی دنیامونجات بدی...مگه نه؟!

مکث طولانیش بیشتراونوتح.ریک میکرد...نفسشوتندتندبیرون میدادوبه چشم های منتظراین دخترذل میزد...دیگه تحملشونداشت،بوی خون داشت دیوونش میکرد!دریک چشم برهم زدنی اونوبه دیوارروبه رویی چسبوندونفسشوبه تندی بیرون میداد...حس میکردوقتی دندونای نیشش برنده وبلندترمیشدند...دستشوگرفت وباتمام وجوداونوبویید...انگاربه مشامش خوش اومده بود...چشماشوبست واروم اونوتودهنش وبین دندوناش قرارداد...بعدازسالهادوباره طعمشوچشیده بود...خون تازه...خون گرم...نمیتونست ازش دل بکنه وبافشاربیشتری میمکید...

دردداشت امابازم به جون خریدواجازه دادجونگ مین به خواسته اش برسه...خواسته ای که خودش هم همچین بدش نمیومدازش...اروم انگشتای دست ازادشوبین خرمن ها موی صاف وخوش حالت جونگ مین قراردادوباماساژسرش اونوتشویق به ادامه اینکارمیکرد...

اروم سرشوبالاگرفت...بالاخره سیرشده بود...بعدازسالهایه دل سیرتغذیه کرده بود...حالت چهره اش اروم اروم برگشت واثری ازاون رگه های خونی ومشکی بالااومده روصورتش نموند...

باسرانگشتش خون گوشه لبشوپاک کردواونوتودهن خودش گذاشت...طعمشودوست نداشت امابخاطرجونگ مین تظاهرکردکه خوشش اومده...لبخندی زدومثل اون توچشماش نگاه کرد...

-خیلی دردداشت؟

-نه...اصلا...

-یادت باشه خون اشامامتوجه میشن چه وقت دروغ میگی!حتی متوجه شدم ازطعم خون خوشت نمیاد!حق هم داری!توکه خون اشام نیستی!

-درعوض توانایی پایروکسیس دارم...یادت باشه...فقط تونیستی که خاصی...منم هستم!

-اوم yeeeah...

-خب دیگه...من بایدبرم...

-کجا؟!

-مثل اینکه زیادی بهت خوش گذشته ها!

-نه منظورم به دستت بود!نمیشه که همینطوری بری!"

هیونگ:جونگ میــــــــــــــــن...

ازافکارش بیرون اومدوسریع ازجاش بلندشد...:چیه؟!

-ایش!اتاقت ادمویادمرده شورخونه میندازه!!!

-چرا؟!مگه چشه؟!

-سردنیست که هست!تاریک نیست که هست!ازهمه مهم تر...اوقق بوی خون میدهههه!!!ایش تونمیترسی اینجامیخوابی؟!

-مشکلی داری بفرمابیرون!

-مشکل که زیاددارم!فردامیگم بیان اتاقتواساسی گردگیری کنن!

-خیله خب برومیخوام بخوابم...

-جونگ مین جونمممم

-بازچیه؟!

-میشه بپرسم داشتی بادختره چیکارمیکردین تواتاق؟!

-توکه پرسیدی!

-خب توهم جواب بده!

-خب...میدونی چیه هیونگ؟اینی که میخوام بهت بگموتاحالابه هیچکس نگفتم...یعنی تواولین نفری هستی که بهت میگم...یعنی هیونگ...دارم بهت اعتمادمیکنم بهت میگما!

-خیله خب بگو!

-نری فردابه کسی بگی ابرومون بره ها!

-ای بابانمیگم بگودیگه!!!

-هیچی دیگه...داشتیم گرگم به هوابازی میکردیم...باورکن!

-جونگ مین؟!

-باورکن!جون توراست میگم!!!

-جونگ میـــــــــــن!!!

-اوه اوه نی نی خشن میشود!!!

-جونــــــــــــگ میــــــــــن!!!

-غلط کردم!!!

باحرص هرچه تمام ترپریدروشوتامیخورد زدش...جونگ مین هم حق داشت...اگه هیونگ متوجه میشد،حتماازش فاصله میگرفت...ترجیح میداداینطوری نزدیکشون باشه وازشون کتک بخوره اما...ازشون دورنشه...درداین کتکاکه براش چیزی نبود...بدترازاین هاش هم کاریش نمیکرد...

...

دردشدیدی روبدنش احساس کرد...خم شدوبادستاش شکمشوگرفت...

جاسمین باتعجب برگشت سمت لورین:چیزی شده؟!

اروم ایستادوسعی کردمثل همیشه بروی خودش نیاره...:نه...

-مثل اینکه جاییت دردمیکنه!

-نه...

-کجات؟

بااخم نگاهی بهش انداخت...

-ببین لورین،میدونی که این نگاه هات رومن  یکی اثرنداره!!!پس فقط بگوچته؟

-فردامیریم پیش جونگ مین؟

-لورین میگم چت شده؟!

-چیزیم نیس!یه دردی بودیهویی پیش اومدالان هم برطرف شده!

-چندوقته اینطوری میشی؟

-اولین باره...جواب منوندادی؟

-اره دیگه...البته فقط پیش جونگ مین نمیریما!کلاپیش اعضای گروهش میریم...

-جاسمین،خوب مراقب هیون جونگ باش...اون نبایدبفهمه جونگ مین خون اشامه...

-میدونم...ولی...بعیدمیدونم بااون تفصیری که پیری ازجونگ مین کرده بتونم دربرابرش مقاومت کنم!

-نگران نباش...اونوبنده ی خودم میکنم...

-هوم؟

-کاری میکنم جونگ مین بهم وابسته شه وهرچی میگم بی چون وچراگوش کنه...

-یوهاهاها

زیرچشمی بدون اینکه چیزی بگه نگاهش کرد...

-خواستم صحنه روترسناک جلوه بدم توبدل نگیر!

نفسشوبیرون دادوبه تمرین بچه هانگاه کرد...

...

هیونگ:الان میان الان میان الان میاااان!!!

جونگ مین:چته؟!خب دارن میان دیگه!!!

همینکه حرف جونگ مین تموم شد،صدای زنگ درخونه به صدادراومد...همه به همدیگه نگاه میکردن تااینکه جونگ مین برای بازکردن درداوطلب شد...

باهم به داخل اومدن...جونگ مین بادیدن بچه هامات ومبهوت مونده بود!ازاونهمه ورجه وورجه های چندمین پیش هیچ خبری نبودوهمه خیلی اروم رومبل نشسته بودند...کمی گوشاشوتیزکرد...لبخندکجی زد، فهمیدهمه اش یه نقشه است،اخه ضربان قلب هیچوقت دروغ نمیگه!!!

جونگ مین:خب...مااومدیم...

هیون اروم فنجون قهوه اشورومیزگذاشت وازجاش بلندشد،بادستاش اشاره کردبه سمت مبل هاوگفت:بفرماییدبشینین!

باتعارف هیون هرکسی یه جایی نشست وساکت منتظرفرمان لورین شد...

هیونگ:اون دخترکوچولوئه محافظ منه؟

لورین:گول بچه بودنشونخور...اون ازبهترین محافظاس...جی سی خودتومعرفی کن

بااحترام ازجاش بلندشدودرحالیکه به جای نامعلومی ذل زده بودشروع کردبه معرفی کردن خودش...:جی سی،10ساله...5سال به هنرهای رزمی پرداختم وتقریبا همه ی سبک هاروبلدم.سرشوبه احترام خم کردوبااشاره لورین سرجاش نشست...

هیونگ:اینکه گفت10 سالشه!پس محافظ من کجاس؟!

جاسمین:من شوخی کردم بدل نگیر!محافظت همینه!

هیونگ:دیگه ازاین شوخی هانکن!محافظ وشوخی؟!

جاسمین:من محافظ تونیستم!

هیون:محافظ من که هستی؟!

جاسمین:اون لحظه به عنوان محافظتون همچین حرفی نزدم!به عنوان مشاورتون گفتم!

هیونگ:کدوم مشاوری...

لورین:بس کنین دیگه!

هیونگ:خب باشه!ولی یه چیزاین دختره منوجذب میکنه!

جاسمین:من؟!

هیونگ:نخیر!کی باشمابود؟!من دارم به خانوم کوچولومیگم!

جاسمین:میگم دیگه!یه لحظه نزدیک بودازخودم بدم بیاد!

تاهیونگ اومدچیزی بگه باحرف لورین ساکت شد وفقط به یه اخم اکتفاکرد...

لورین:چه چیزش؟





طبقه بندی: (داستان)give me your heart،

[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 03:08 ب.ظ ] [ ^sh@kib m@ster^ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه