تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - give me your heart-3

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلاااااااااااااااااام خوبین خوشین منم خوبم امروزبیام بیشترقسمتاروبذارم وبرم که تایه مدتی وقت ندارم اصلا!!!!

جاسمین:خوبه...چطوره باهم مبارزه کنیم؟!

هیون:هههه شوخی بامزه ای بود!

جاسمین:شوخی نبود!

هیون:اولامن باخانومامبارزه نمیکنم،ثانیاضعیف کشی تومرام من نیست!

جاسمین:پس بهتره مراعاتمو بکنی!یه مبارزه کوچیک چطوره؟!

هیون:به یه شرط...

جاسمین:چه شرطی؟

-اگه من بردم...راهتومیکشی ومیری!

-اوهوم...قبوله...

-توشرطی نداری؟

-من لازم ندارم شرط بذارم...

-خیله خب...پس بریم سراغ اتاق تمرین...

بدون اینکه جوابی بده به سمت اتاق تمرین رفت ومنتظربقیه شد...

...

توچشم هم نگاه میکردن...حتی پلک هم نمیزدند...هردومنتظربودنداون یکی ترس توچشماش نمایان بشه...بدیعی بود،تاوقتی هیچکدومشون شروع نمیکردندوهمدیگه رومحک نمیزدند،نمیفهمیدن کدوم یکی قویتره،پس اینجاترس معنی نداشت...هردوبه قدرت خودشون ایمان داشتند...

هیونگ:صبرکنین!

وقتی نگاه هاروبه خودش دید،سرشوانداخت پایین وکمی به خودش پیچید...:ببخشید!چندلحظه صبرکنین من برم...دستشویی!قول میدم سریع برگردم!...نگاه متعجب بقیه اونوشرمسارمیکرد،برای فرارازاین قافله،سریع به سمت دستشویی رفت...

باموج خنده ی جاسمین،همه ازشوک دراومدندوباخنده ی زوری همدیگه رونگاه میکردند،الا لورین که هنوزخونسردوساکت به حرکات جونگ مین نگاه میکرد...

جاسمین:شروع نمیکنی؟

هیون:مگه نشنیدی؟صبرمیکنیم تاهیونگ بیاد...مثل اینکه برای کتک خوردن خیلی عجله داریا!

پوزخندی زدوروزمین نشست...:پس منتظرمیمونیم!

لورین:من یه فکربهتری دارم...

یونگ سنگ:اوه توهم بلدی حرف بزنی؟!فکرمیکردم فقط بلدی به جونگ مین نگاه کنی!

نگاه سوزناکشودادبه یونگ سنگ...بااین کارش یونگ سنگ گرمای شدیدی توبدنش احساس کرد...احساس میکردالانس که بدنش ازگرمااتیش بگیره...ولی شانس اوردجاسمین به دادش رسید...

جاسمین:خب چه فکری؟!

کم کم گرمای بدنش کم میشد...اما...واقعابراش عجیب بود!تابحال همچین حالی نداشت...اخماش رفت توهم وبه لورین خیره شد...

لورین:چطوره من وجاسمین مبارزه کنیم؟اینطوری متوجه قدرت ماتومبارزه میشین...

هیون:بااینکه خیلی دلم میخواست روی این دختره روکم کنم،ولی قبوله...فقط خواهشاموهای همدیگه رونکشین که خیلی بدم میاد!

هیونگ:من اومدمممم...شروع کنین...

هردوبه وسط سالن رفتن...لورین خونسردبوداماجاسمین خیلی راحت وا داده بود...ازاونهمه شورواشتیاق چندلحظه پیشش هیچ اثری نبود...دریک ان چیزی مثل برق ازذهنش گذشت...درسته،اونی که اینبارشکست میخوردلورین بود،نه اون!متعجب بود!امکان نداشت لورین تومبارزه شکست بخوره!نفسشوبه تندی بیرون دادوتاخواست شروع کنه صدای اعتراض هیونگ بلندشد...

هیونگ:أههه مگه قرارنبودهیونگ واونی باهم مبارزه کنن؟!

کیو:داداش گلم دو مین خفه شوببینیم اینادارن چیکارمیکنن!اه!هی وسط کارپارازیت میندازه!

هیونگ:خیله خب اصلابه من چه!خودتون شروع کنین!

بین دعواهای هیونگ بابقیه جاسمین تونست نقشه ی لورین روبفهمه...نیشخندی زدومبارزه روشروع کرد...اولین ضربه اشوباس ی ن ه پازد،خواست روشکم لورین فرودبیاره که لورین بادستاش ضربه اونودفع کرد...کمی دورش چرخیدوسریع برگشت وبایه حرکت سریع خواست بایه چکشی(ضربه ای که شدت زیادی داره،هم سرعتیه هم قدرتی)به سرش ضربه بزنه که بازم بادفاع اون مواجه شد...بااین کارش همه رومتعجب کرد...هیون تازه فهمیداگه بااون مبارزه میکردچه بلایی سرش میومد...چندبارپلک زدتاترسشودرمعرض تماشاقرارنده...

هیونگ:ایول خوشم اومد...

لورین که منتظربودیکی حرف بزنه،به نظرحواسشوپرت کردتاضربه بعدی جاسمین بخوره به صورتش،که همینطورهم شد...خودشوانداخت روزمین وباسرانگشتش گوشه لبشولمس کرد...خون...تنهاچیزی که میتونست جونگ مین روتحریک کنه...کمی ازخونوبه لباش کشیدوازجاش بلندشد...:دستشویی ازکدوم طرفه؟

هیونگ:دستشویی؟!جونگ مین،دستشویی...

جونگ مین که تاحدامکان سعی میکردبه لورین نگاه نکنه روبه هیونگ کردوگفت:دستشویی دیگه!!!نمیدونی چیه؟!همونیه که دم به راه میری توش دوساعت تمرکزمیکنی بعدمیای بیرون!یادت اومد؟!

هیونگ:نه منظورم این بودکه...بابامحافظ توئه!ببرش اتاق خودت دیگه!

جونگ مین:به غیرازاتاق من دیگه تواین خونه دستشویی نداره؟!!!

لورین:چرادستات میلرزه؟!

جونگ مین:کی من؟

جاسمین:راست میگه!سردته؟!

جونگ مین:اره یکم!من میرم اتاقم!یکی به این راه دستشویی رونشون بده!

هیون:جونگ مین...

جونگ مین:هان؟چیه؟!

هیون:ببرش...

جونگ مین:هیون!من...

هیون:توچی؟!

کمی مکث کردواروم نگاهشودادبه لورین...چشماش رول ب های لورین خشک شدن...

هیون:توچی جونگ مین؟!

جونگ مین:هیچی...دنبالم بیا...

باکلافگی دستشوتوموهاش فروبردوبه سمت اتاقش رفت وبه دنبال اون لورین هم به راه افتاد...

-اوناهاش...

-ازمن بدت میاد؟

-نه...

-پس ازخون بدت میاد!

-همه بدشون میاد!

-همه؟!ولی من بدم نمیاد!!!

باتعجب به لورین که بازبونش خون رولبشوپاک میکرد،نگاه کرد...اب دهنشوبزورقورت دادوبانفس عمیقی سعی کردعطششوبخوابونه...

جونگ مین:توواقعاکی هستی؟!

لورین:نگران نباش...خون اشام نیستم!

-منظورت چیه؟!

-ادماوقتی میبینن یکی داره خونومیمکه،یااینکه اونومثل من زبون میزنه،فکرمیکنن خون اشامه...حتی اگه مطمئن باشن براقصه هاوفیلم هاس!

خیالش راحت شدوقتی متوجه منظورلورین شد؛روتخت نشست وبه دستشویی اشاره کرد...:مگه به دستشویی احتیاج نداشتی؟

-نه

-نه؟!

-اون فقط یه بهونه بود!

-بهونه؟!برای چی؟!

-که باهات تنهاشم...

-اهان...پس بگو!!!تومنحرفی درسته؟!هه!خانومی من ازاوناش نیستم!!!

-هه جالب بود!

سریع رفت جلوواونوبایه حرکت روتخت خوابوند...چشمای گردشده ی جونگ مین،لبخندی رومهمون لباش کرد...امانه ازمهربونی...بلکه ازروشیطنت...:فکرنمیکردی یکی سرعت عملش بیشترازتوباشه نه؟!

-منظورت چیه؟!

-خیلی بدم میادخودتومیزنی به اون راه!

ذل زدتوچشمهاش تاشایدبتونه ردشوخی رودرونش پیداکنه...امکان نداشت کسی ازماهیت اون باخبرباشه!تابحال اشتباهی ازش سرنزده بود...پس این دخترچطور...





طبقه بندی: (داستان)give me your heart،

[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ ^sh@kib m@ster^ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه