تبلیغات
*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`* - نیمه وجود (عشق محال)..3/1

*´¨`*•♥• TS-SOSO&ATENA-STORIES •♥•*´¨`*

★•♥• .!!گر خداوند ارزویی را در دلت نهاد بدان توانایی رسیدن به ان را در تو دیده است!!★•♥• .

سلاااااااااااام
لنگه کفشا پایین زوووووووود
ببخشید این قسمت یخورده کمه ولی زودتر میام (زود من پشنبه هاست خخخ)
شماره یا ادرسه وب بزارین چون از قسمت بعد همه رمزیه ...به علت اهم اهم داشتنش :دییی
خب فقط ویرایش ظاهری کردمش همین
 
خانوما نظرا افت کرده چراااااا؟

طبق برنامه ریزی که کردیم یونگ صبح بعد از خوردنه صبحونه رفت دیدنه مادرشو بقیه هم شروع به جمع کردن وسایل کردن که تا ظهر برسن  جایی که هیونگ برای تفریح گفته بود ... همشون با ماشین هیونگ راه افتادن...توی راه بودن که گوشیه کیو جونگ زنگ خورد

کیوجونگ:الو ایون اه...چیشده؟

-......!!

کیو جونگ:ای بابا حتما لازمه من باشم؟

-....!!

کیو جونگ:باشه تمام سعیمو میکنم زود برسم!!

-.....!!

کیو جونگ:نه دیگه الان راه میوفتم !!

کیو گوشیو قطع کردو به چشمای منتظر دوتاشون ذل زد

هیونگ:چیزی شده؟

کیو پوفی کردو گفت:خواستگاره ایون اه که براتون گفتم داره میاد برای دیدنه ما ...منم باید برم خونه باید باشم...ببخشید بچه ها دوست داشتم بیام...

هیونگ:چقدر بد شد کیو...عیبی نداره میخوای برسونمت؟

کیو جونگ:نه نمیخواد منو همین جا پیاده کن نزدیکه

بعد از جدا شدنه کیو جونگ از هیونگو جونگ....کیو جونگو جونگمین دو حس متضاد داشتن...جونگمین که خوشحال بود با هیونگ تنهاست...و کیو که ناراحت بود اون دوتا باهم تنهان...حس خوبی نداشت بهشون ...

کیو جونگ اروم زیره لب با خودش غر زدو گفت:اه لعنتیییی...دوست نداشتم اون دوتا  باه تنها باشن اینم شانسه که ما داریم؟؟!!

به سمت جاده حرکت کرد و با گرفتنه تاکسی به سمت خونه راه افتاد

.

جاییرو که هیونگ انتخاب کرده بود عالی بود سرتاسر سبز بود سرسبزیو بوی مطبوعی که تو اون محیط بود لبخندو روی لبای جونگو هیونگ اورد...هیونگ دقیقا جایی توقف کرد که کسی نباشه و کمتر کسی به اونجا بیاد ... چون برای اشخاصی مثه اونا که انقدر معروف بودن اگه دیده میشدن یخورده بهشون سخت میگذشت

جونگمین خنده ای کردو گفت:وای این خیلی عالیه...هیونگ از این به بعد زیاد بیایم اینجا!!

هیونگ با فعل بیایم جونگگمین شکه شد...راستش دیشب اصلا نخوابیده بودو همش داشت به رابطه اش با جونگمین فکر میکرد...به اون بوسه که براش تازگی داشت..و حرکات غیر طبیعیه جونگمین تو اتاقش..همه گیجش کرده بود ..ولی یه چیزو خوب میدونست...اونم حس جدیدی بود که به جونگ پیدا کرده بود...انقدر سریع بود که خودشم نفهمید کی این حس توش رخنه کرده

جونگمین در حالی که دستشو جلوی صورته هیونگ تکون میداد گفت:الوووو...هیونگ با تو دارم سه ساعت حرف میزنم تو هپروتی ؟...

هیونگ  با لبخندی بهش گفت:ا..اره اینجارو خیلی دوست دارم هر وقت زیادی خوشحالم یا ناراحت میام اینجا...

جونگمین لبخندی زدو گفت:حالا خوشحالی یا ناراحت؟

هیونگ سرشو پایین انداختو با لبخندی که زد دوباره سرشو بالا اوردو به جونگمین نگاهی کردو گفت : راستش خودمم نمیدونم ..خوشحالم.؟...ناراحتم؟...اه بیا غذا بخوریم من خیلی گشنمه...

جونگمین لبخندی معنادار زدو گفت:باشه!!

هیونگ:جونگمین بیا اول این زیر اندازو روی این چمنا پهن کن تا من سبد غذارو از تو ماشین بیارم

جونگمین:باشه فقط زود باش!

ببعد از نشستن غذا هارو در اوردنو شروع به خوردن کردن ...غذا خوردنه هیونگ خیلی بامزه بود

جونگمین

وقتی اونجوری موضضوعو پیچوند فهمیدم که ذهنش درگیرم شده از این  بابت راضی بودم...وقتی شروع کردیم به غذا خوردن همه ی هواسم به هیونگ بود واقعا غذا خوردنش بامزه بود و دلم براش قنچ میرفت با خودم گفتم:دوستداشتنی  مثله نیمه ی دومه وجودم میمونه ..یییی نیگاش کن درست کاراش مثه خودمه(اینم به باده فنا رفت)...

جونگمین در حالی که به هیونگ زل زده بود لبخند میزد هیونگم که انقدر گشنش بود اصلا هواسش به جونگمین نبود چون در گیر با حساش بود ..ولی با حس انگشته جونگمین گوشه ی لبش لرزشی توی بدنش حس کرد ..درست مثه دیروز صبح.. هیونگ سرشو بالا اورد و به جونگمین نگاه کرد... دیگه حتی مغزشم قفل کرده بود...دیگه حسشو نسبت به جونگمین فهمیده بود...ولی کاری جز انکارش نداشت..

گوشه لبش سسی شده بود که ناخوداگاه بدون هیچ اراده ای دستمو به سمت گوشه لبش بردمو سس و از روی گوشه لبش پاک کردمو گذاشتم تو دهنم...خودم نمیدونم چرا اینکارو کردم ولی وقتی به خودم اومدم که داشت با اون چشمای درشته مشکیش بهم نگاه میکرد...

جونگمین در حالی که کمی هول کرده بود با لبخند مسخره ای گفت:ههههه سسی شده بود ... خیلی بامزه شده بودی...

هیونگم متقابلا سعی در درست کردنه اون وضع داشت پس گفت:ههه جدی؟...اصلا نفهمیدم...توهم وقتی غذا میخوری بامزه میشی!!

جونگمین سرشو به سمته چپ و به سمت پایین خم کردو با لبخندی دختر کش روبهش گفت:نه بابا؟؟!!!!

هیونگ که از خنده جونگمین خوشش اومده بود بدونه این که اختیاری رو حرفش داشته باشه گفت:واو چه لبخندی

جونگمین برای این که عزیتش کنه گفت:ها؟...چیزی گفتی؟

هیونگم هول کردو سریع و پشت سره هم گفت:نه..نه..چیزی نگفتم هیچی!!

و سریع به رودخونه ای که یخورده دور تر از اونا بود خیره شد

هیونگ جون

سنگینیه نگاه خیره جونگمینو رو خودم حس میکردم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم...نمیدونم اگه جونگمین حسه منو میفهمید چی فکر میکرد ... ولی از رفتارش ..اه کاملا گیج شدم!!

گوشیم که زنگ خورد  به خودم اومدم...

وقتی هیونگ صفحه گوشیشو نگاه کرد با دیدنه اسم هیون سریع وصل کرد**

هیونگ:جانم هیون!!

-......!!

هیونگ:ای بابا هیوووون!!

اعتراضی که هیونگ پشت گوشی به هیون کرد جونگمینو به خنده ای بیصدا وا داشت

هیونگ:باشه فعلا!!

جونگمین درحالی که هنوز بی صدا میخندید گفت:چی شده؟

هیونگ در حالی که گوشیشو جلوی صورتش گرفته بودو به هیون زیر لب ناسزا میگفت جواب داد

هیونگ:هیچی ...اقا میفرمایند تا شب بیرون باشین  سرکلتون اون درو بر پیدا نشه..ایششش!!

هیونگ بعد این که به کیو جونگم خبر داد سریع از جاش بلند شدو رو به جونگمین گفت:بیا بریم اب تنی خیلی میچسبه هوا گرمه...لباسم اوردم

با گفتنه این حرف هیونگ سریع پیرهنشو از تنش در اورد ... جونگمین با دیدنه هیکله هفتیو خوش فرمه هیونگ که پوسته سفیدو براقش زیر نور افتاب میدرخشید اب دهنشو بزور قورت داد..هیونگ دلا شدو پاچه های شلوارشو بالا زدو به سمت رود خونه که زیاد ازش فاصله نداشت رفت

هیونگ جون

راستش نمیدونم برای چی اینکارو کردم ... شاید میخواستم اونم بسنجم...میخواستم ببینم حس اون نسبت به خودم چیه... وقتی دلا شدمو داشتم پاچه هامو بالا میزدم از زیر چشم بهش نگاه کردم که چشماش گشاد شده بودو بهم نگاه میکرد ...لبخندی از روی رضایت زدم که از چشمش دور موند...به سمت رودخونه حرکت کردمو رفتم تو اب...کلا اب تا بالای زانوشون بود

هیونگ جون:هی جونگمین بیا خیلی خوبه میجسبه!!

اما جونگمین همینطور به هیکل هفتیو خوش فرمه هیونگ زل زده بود که هیونگ رد نگاهشو گرفت و فهمید نگاهش بخاطره اونه...نمیدونست چرا ولی کمی معذب شده بود ...

جونگمین

وقتی گفت بیا بریم ابتنی یهو خشکم زد ..همین جوری با دیدنش تو حال معمولی داشتم ضعف میکردم ..چه برسه.....

هنوز حرفم تو ذهنم کامل نشده بود که با دیدنه هیکله سفیدو خوش فرمش دلم براش قنچ رفت... کیم هیونگ جون...خودت وادارم میکنی... تقسیره خودته هیونگ ...

وقتی رفت تو اب و فهمید که هنوز دارم بهش نگاه میکنم کمی معذب شد..خنده ای کردمو بلند شدم و بولیزمو در اوردم

جونگمینم به هیونگ جون پیوست و تا میتونستم همو خیس کردن و سر هم دیگرو تو اب میکردن...نمیدونن چقدر گذشت ولی میدونستن خیلی توابن چون کاملا خسته بودن

هیونگ در حالی که داشت بیرون میومد گفت:من تسلیییییییییم وااای چقدر چسبید ولی واقعا سرده ...بیا بیرون سرما میخوریم

جونگمین

همش بخاطه داشتن بالا تنه ای به این قشنگی تو دلم تحسینش میکردم مخصوصا با اون موهای خیسی که تو پیشونیش ریخته شده بود واقعا جذابش کرده بود...دلم میخواست..یه بار ...فقط یبار دیگه ببو.سمش...که البته من دلمو میشناختم تو یه موقع دیگه دوباره بهونه میگرفت....وقتی گفت سرده شه و لرزش خفیفی تو تنش دیدم به سمتش رفتم...دیگه نتونستم برای یه لحظه دوریشو تحمل کنم من به اغوش گرمش احتیاج داشتم ...تا میخواست برگرده از پشت سر فوری بغلش کردم...انگار دوباره بهش شوک وارد شد چون هیچ تکونی نخورد و همون جوری بی حرکت موند....داشتم از اغوشش که الان گرم تر شده بودو منو بیتابتر کرده بود مست میشدم ...حدودا یک دقیقه بی حرکت بودو بعد از اون تکونه خفیفی خورد و صدای لرزونشو شنیدم

هیونگ جون

وقتی بغلم کرد خشکم زد..اصلا انتظار اینو نداشتم...وقتی سینه ی گرمش به پشتم خورد گر گرفتم ... حس من یه حس جدید بود یه حس به جنس موافقم..این درست بود؟...حسی که حتی به سویونگ نداشتم..چرا به خودم دروغ بگم...شیرین تر از اون حس ...من داشتم چی کار میکردم...شاید اون از منظرو دیگه ای این کارو کرده باشه...پس سعی کردم خودمو کنترل کنم و با صدایی لرزون گفتم

.......

هیونگ جون:هی..هی جو..جونگمین چیکار میکنی؟

جونگمین که مسخ گرمای بدنه هیونگ جون شده بود  اروم با شیطنت زیر گوشه هیونگ زمزمه کرد

جونگمین:مگه سردت نیست ؟...دارم گرمت میکنم

هیونگ جون تکون خفیفی خوردو گفتکاما...اما جونگمین..نمیشه...

جونگمین که نمیخواست این گرمای وجودی رو از دست بده با حالت خواهش گونه ای توی گوش هیونگ زمزمه کرد:خواهش میکنم  هیونگ فقط چند دقیقه..همین جور بمون ...خواهش میکنم ازت!!

هیونگ جون بی حرکت موندواقعا گرمای تنه جونگمین دوستداشتنی بود...با خودش گفت..واقعا از جونگمین خوشم اومده...من نسبت به جونگمین"علاقه ای  پیدا کردم...



[ جمعه 12 مهر 1392 ] [ 09:54 ق.ظ ] [ ღ♥ღATENA ROMEOღ♥ღ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه